کتک

با عصبانیت تمام وارد کلاس شدم و حتی جواب سلام بچه ها را ندادم.از دستشان دلم خون بود،سه ماه سرکلاسشان جان کنده بودم و آنها هم در جواب همه کارهایم در امتحان نمراتی عجیب و غریب گرفته بودند.شروع کردم به دادو بیداد و سرکوفت زدن.

برگه ها را از داخل کیف درآوردم و شروع کردن به خواندن اسمشان و وارد کردن نمرات در دفتر نمره، نصفشان زیر ده شده بودند و بعضی ها هم حتی به پنج نرسیده بودند.با غضب به آنهایی که زیر ده گرفته بودند گفتم تا در کنار تخته سیاه بایستند تا تکلیفشان را روشن کنم.

کلاس در سکوت محض بود و از چهره متعجب بچه ها می شد فهمید که از من انتظار چنین واکنشی نداشتند،من هم آنقدر عصبانی بودم که به هیچ چیز توجه نمی کردم، وقتی گفتم نمرات مدرسه بالا با شما زمین تا آسمان فرق می کند ، یک نفر از آخر کلاس آرام گفت ،آقا اجازه دخترها خرخوان هستند، و همین باعث شد عصبانیت من دو چندان شود.

برگشتم و به آنها گفتم کم خواندن خودتان را فراموش کرده اید، چقدر من این سوال ها را در کلاس کار کردم، چند جلسه بعداز ظهرها کلاس آمدید و چقدر نمونه سوال به شما دادم، شما ها حتی لای کتاب و دفترتان را هم برای امتحان باز نکردید.

امروز دیگر باید شما را به مدیر بسپارم تا او با همان روش همیشگی اش به شما نشان دهد درس خواندن و نخواندن چه فرقی با هم دارند، در چشمان بچه هایی که پای تخته بودند می شد التماس را دید ولی غرورشان اجازه بیانش را نمی داد.

از کلاس بیرون آمدم و به دفتر رفتم تا آقای مدیر را خبر کنم تا به حسابشان رسیدگی کند، آقای معاون که هیکل درشتی داشت و بیشتر اوقات روی صندلی نشسته بود به من گفت آقای مدیر رفته اند، چه کارش داری؟ گفتم این بچه ها در امتحان افتضاح نمره گرفته اند باید آقای مدیر کمی آنها را متوجه خطایشان کند.

بدون اینکه بلند شود با تکانی که به صندلی چرخ دارش داد به کنار فایل رسید  و از درونش یک کابل برق که بیشتر اوقات در دست مدیر دیده بودم را گرفت و به من داد و گفت خودت ادبشان کن، اینها فقط این زبان را می شناسند.کابل را دست آقای مدیر زیاد دیده بودم و چندین بار هم شاهد استفاده اش بوده ام ولی در این دوسالی که از خدمتم گذشته بود تا به حال خودم استفاده نکرده بودم.

وقتی وارد کلاس شدم و بچه ها مرا در آن وضعیت و کابل به دست دیدند همه جا خوردند، ترس عجیب و همه گیری در کلاس حکم فرما شد تا حدی که خودم هم خوف کردم.ولی پیش خودم فکر کردم باید کاری کنم تا این بچه ها کمی به درس جدی تر شوند.

اولین نفری که پای تخته استاده بود سیدمجید بود، دانش آموزی با جثه ای نحیف که در طول سال صدایش هم را نشنیده بودم، درسش اصلاً خوب نبود و هیچ تلاشی هم برای برون رفت از این وضعش نمی کرد ، همیشه ساکت بود و این سکوتش کار دستش داده بود.

رو به سید مجید کردم و با صدای بلندی پرسیدم چند شدی؟ با صدایی لرزان و آغشته با بغض گفت هفت ، گفتم دستت را بالا بیاور که به ازای هر نیم نمره تا ده یکی باید کف دستت بزنم، این را که گفتم محسن که سه شده بود چسبید به دیوار و صورتش مثل گچ سفید شد.بند گان خدا همه ترسیده بودند و تا به حال مرا در این هیبت ندیده بودند.

هرچه اصرار کردم که سیدمجید دستش را بالا بیاورد امتناع می کرد، نمی توانستم در چشمانش نگاه کنم ولی از آن طرف هم نمی توانستم کوتاه بیایم پیش خودم فکر می کردم اگر الآن این کار نکنم دیگر حنایم پیششان رنگی نخواهد داشت.حتی دستش را هم گرفتم تا باز کند ولی با چنان قدرتی دستش را بسته بود که نمی شد کار ی کرد.

در نهایت نمی دانم چه شد که دستم بالا رفت و با کابل ضربه ای هولناک بر پشتش زدم .فریادش آه از نهادم بلند کرد ، هرچه قدر سعی کرد گریه نکند نشد و در مقابل من و تمام بچه ها بغش ترکید و با صدای بلند شروع کرد به گریه کردن و همانجا روی زمین نشست.

حالم اصلاً خوب نبود ، نفسم به شماره افتاده بود و به شدت از کارم پشیمان بودم، وقتی هق هق گریه هایش را به همراه لرزش شدید شانه هایش می دیدم منقلب شدم و من هم بغض گلویم را فشرد، که مگر من که هستم که دست به این کار ناروا زدم.فشار زیادی بر خودم احساس می کردم و دیگر تاب تحمل نداشتم.

به سرعت از کلاس بیرون آمدم و مستقیم رفتم در دفتر و در را پشت سرم بستم و در همان صندلی کنار در نشستم و شروع کردم به گریه کردن.مانند بچه ها هرچه می کردم نمی توانستم جلو خودم را بگیرم و اشک ها همچنان با شتاب از دیدگان بیرون می آمدند.آقای معاون تا مرا در آن حال دید جهدی فراوان کرد و بلند شد و به سمت من آمد و جویای احوالم شد.

فکر می کرد خبر بدی به من داده اند ولی بعد از مدت کوتاهی خودش گفت تلفن که اینجاست و از صبح تا به حال هم زنگی نخورده پس چه بلایی سر تو آمده که به این روز افتاده ای. فقط توانستم بگویم که سیدمجید را زدم.به کلاس رفت و بعد از چند دقیقه برگشت و رو به من کرد و گفت: بچه سوسول تهرانی ،آدم برای گریه دانش آموز خودش را به این روز می اندازد.همینجا بنشین تا من حساب همه شان را برسم.

در همان حال جلویش را گرفتم و گفتم نیازی نیست، درس نخواند که نخواند حق نداری اذیتشان کنی.نگاه عاقل اندر سفیهی به من کرد و گفت از تو یک معلم به درد بخور در نمی آید ،در ا بست و رفت و همه بچه ها را به حیاط مدرسه فرستاد.

حالم که بهتر شد آبی به صورتم زدم و به حیاط مدرسه رفتم و سید مجید را که غرق در بازی فوتبال بود صدا کردم.از او خواستم بیشتر به فکر درس هایش باشد تا من مجبور به چنین کارهایی نشوم. با لبخندی که نشان از بزرگ دلی کودکانه اش بود گفت آقا اجازه چشم و رفت به دنبال توپ

و این اولین و آخرین باری بود که من چنین اشتباه سهمگینی در کارم انجام دادم.

2 دیدگاه در “کتک”

    1. سلام و سپاس
      در مورد سید مجید هیچگاه خودم را نمی بخشم.ولی خدا را شکر همان یک بار و بس.
      در موردامه پوزش مرا بپذیرید.هرآنچه بر ذهن ناقصم آمد نوشتم.
      در پناه حق

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.