کچل

باران شدیدی می بارید و همه جا خیس و کوچه ها ی روستا هم گِلی و راه رفتن در این شرایط بسیار سخت.تازه از مینی بوس حاج منصور پیاده شده بودم و پیش خودم فکر می کردم چه طور خودم را به خانه برسانم به طوری که کمتر خیس شوم و کفش و شلوارم هم زیاد گِلی نشود.
همه روستاییان با چکمه و خیلی راحت در راه بودند و من فقط مانده بودم که چه طور در میان این همه گِل ولای مسیر مناسبی پیدا کنم. داشتم با احتیاط از گوشه دیوار رد می شدم که تراکتوری از مقابل آمد .سریع تصمیم گرفتم تا به من نرسیده و کل هیکلم را گِلی نکرده به کوچه ای که چند متر جلوتر است بروم.گام هایم را تندتر کردم و خوشبختانه به کوچه رسیدم و وارد آن شدم ولی همان ابتدای کوچه پایم روی ورودی یکی از خانه که سیمان شده بود سر خورد .
نمی دانم چه طور شد که سریع کیفم را زیرم گذاشتم و روی آن افتادم.شلوارم زیاد کثیف نشده بود ولی کیفم که مشکی بود حالا رنگش تقریباً قهوه ای شده بود.به هر زحمتی بود بلند شدم و چون کاملاً خیس شده بودم و شلوار و کیف هم کثیف شده بود بیخیال شدم و از همان وسط گِل و لای ها به سمت خانه رفتم.
وقتی زن صاحب خانه مرا با آن اوضاع دید سریع مرا به اتاق خودشان برد تا حداقل سرما نخورم و خودش رفت و سریع بخاری اتاق مرا روشن کرد.کاپشن را در آوردم و کنار بخاری آویزان کردم تا خشک شود ولی اوضاع شلوارم خیلی بد بود و حتی نمی توانستم بنشینم، همان کنار بخاری ایستاده کمی گرم شدم.کیف را هم که همان بیرون کنار در گذاشته بودم.
بعد از حدود ده دقیقه به اتاق خودم رفتم و سریع لباسم را عوض کردم و تا خواستم آنها را بشویم که باز هم زن صاحبخانه آمد و کیفم را که تمیز شده بود تحویلم داد و لباسهایم را گرفت و رفت. واقعیت امر خجالت می کشیدم از اینهمه مهربانی این روستاییان عزیز.
باران همچنان می بارید و اصلاً قصد بند آمدن نداشت.پیش خودم فکر می کردم که آخر پاییز باریدن این نعمت برای کشاورزان خیلی مفید است و زمین را پربار می کند. از پشت پنجره به کنار بخاری آمدم تا ببینم اوضاع شام مفصلم چه طور است. با چنگال به درون سیب زمینی ها زدم .هنوز کمی مانده بود کاملاً پخته شود .ولی فکر کنم دو تا تخم مرغ ها پخته بودند.
داشتم مقدمات شام را آماده می کردم که صدای در آمد .می دانستم صاحب خانه است و تعارفشان کردم به داخل، زن صاحبخانه با دخترش که دانش آموزم بود وارد اتاق شدند و لباسهایم را آوردند که در اتاق پهن کنم تا خشک شوند ، چون تنها لباسی بود که در این زمان داشتم.
آنها را به شام تعارف کردم ، قبول نکردند و دخترش که کاغذ و قلمی در دست داشت به مادرش اشاره ای کرد و زن صاحبخانه رو به من کرد و گفت اسم پدرت چیست؟ من که از تعجب مانده بودم چه بگویم بعد از کمی تعلل پرسیدم نام پدر مرا برای چه می خواهید ؟ زن صاحبخانه با لبخندی گفت که صغری می خواهد اسم را روی کاغذ بنویسد تا شاید این باران چند روزه بند بیاید.
من مانده بودم بین اسم پدرم و باران و بند آمدنش.فکر کنم از قیافه ام فهمید که نفهمیدم و شروع که به توضیح دادن که دو روز است باران پی در پی می بارد و نمی توانند به سر زمین بروند و این باران زیاد محصولشان را خراب می کند و حالا به آفتاب نیاز دارند .علاوه بر آن گوسفندان دو روزی است چرا نرفته اند و با کاه و نان خشک چقدر می شود شکمشان را سیر کرد.
گفتم همه اینها درست با اسم پدر من چه کار دارید. با لبخندی گفت از قدیم گفته اند اگر اسم چهل تا کچل را روی کاغذ بنویسی و زیر باران بگذاری بند خواهد آمد. اول سال که وسایلت را آورده بودی پدرت را دیده ابودم ،پس اسمش را بگو.مانده بودم چه طور این پیرزن را از دست این خرافات نجات دهم، برای همین کلی از آب و هوا برایش گفتم، از پرفشار کم فشار و ابرهای استراتوس و کومولوس و….
بعد از مدت کوتاهی پرید وسط حرفم و گفت از این چیزها سر در نمی آورم سریع اسم پدرت را بگو تا زودتر این چهل نفر را ردیف کنیم.چاره ای نداشتم اسم پدرم را به عنوان کچل لیست بندآوری باران به او گفتم و دخترش هم نوشت و رفتند. و من ماندم و کچلی پدرم و باران!

2 دیدگاه در “کچل”

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.