خانه تکانی

هفته آخر اسفند ماه بود و بچه ها با غرغر به مدرسه می آمدند و هرچه به روزهای پایانی بیشتر نزدیک می شدیم غرغر آنها به اندازه غایبانشان بیشتر می شد. بیست و ششم اسفند امتحان گذاشته بودم تا قبل از عید درس ها را جمع بندی کنم،معمولاً آخر اسفند امتحان می گیرم و با تعطیلات بچه ها کاری ندارم.
صبح که به مدرسه رفتم فقط من بودم و آقای مدیر و بچه هایی که در چهره هایشان نگاه هایی با معانی خاص بود. من هم با لبخندی به استقبالشان رفتم . وقتی وارد دفتر شدم دیدم چند تا از مادران بچه ها آمده اند و تا مرا دیدندهمه با لحنی تندشروع به صحبت کردند .
مدیر آنها را آرام کرد و در نهایت فهمیدم که من باعث شده ام که نیروهای کار خانه برای خانه تکانی کم شوند و همین موجب شکایت خانواده ها شده است.آقای مدیر مرا به کناری کشید و گفت نمی خواهد امتحان بگیری بگذار بچه ها بروند و به خانواده هایشان کمک کنند. ولی من مقاومت کردم و گفتم که حرفم پیش بچه ها نباید دوتا شود.
همه کلاس ها را تجمیع کردیم و به کمک آقای مدیر امتحان در صحت و سلامت کامل برگزار شد. آخرین نفری که برگه را به من داد شاگرد اول کلاس بود و موقع رفتن از من پرسید آقا اجازه مگر شما به مادرتان کمک نمی کنید ؟ نگاهش کردم و تا خواستم چیزی بگویم،زیر لب گفت انشالله کارت دوبرابر شود و از کلاس خارج شد.فکر کنم او هم نقشه مرا فهمیده بود.
غروب به هر زحمتی بود خودم را به شهر رساندم و سوار قطار شدم.برعکس چیزی که تصور می کردم زیاد شلوغ نبود و در کوپه ما فقط دو نفر بودیم و تا تهران هم کسی نیامد.ساعت شش صبح ایستگاه راه آهن پیاده شدم و مانند اکثر اوقات تا میدان گمرک پیاده رفتم تا کله پاچه ای بزنم.در هوای سرد چیزی را نمی شناسم که به غیر از کله و پاچه انرژی زا باشد.
به خانه که رسیدم فقط رفتم و خوابیدم و وقتی بیدار شدم ،مادر سفره ناهار را چیده بود.به اوضاع و احوال خانه که نگاهی انداختم فهمیدم که نقشه ام کارگر افتاده و تمام خانه حتی شیشه های پنجره ها و حمام دستشویی هم تمیز شده اند و کاری برای من نمانده است.بعد از غذا پشت رایانه رفتم تا بعد از پانزده روز گشتی در اینترنت بزنم آن هم با سرعت پنجاه و شش کیلو بایت برثانیه .
هنوز صفحه یاهو باز نشده بود که مادرم با یک چای که کنارش هم بیسکوییت بود وارد اتاق شد و شروع کرد به تعریف و تمجید از من و من هم فهمیدم یعنی چه، ولی پیش خودم فکر کردم جایی نمانده ،ولی سخت در اشتباه بودم.مادر با سر به بالکن اشاره کرد و تازه من به عمق فاجعه پی بردم.بالکن با عرض سه متر و طولی حدود هفت یا هشت متر ، که پر بود از وسایل و گلدان و…..
تخلیه بالکن خودش پروژه ای بس عظیم بود .شستن و مرتب کردنش جای خود دارد.شروع کردم به جابه جایی وسایل به داخل اتاق .مادرم پارچه بزرگی را در اتاق پهن کرده بود تا وسایل را روی آن بگذارم . مگر تمامی داشت این وسایل در هر صورت هرچه بود تمام شد و با شیلنگ آب افتادم به جان بالکن، حتی دیوارهاش را هم شستم .واقعاً به عمق آلودگی هوا پی بردم چون از همه جا فقط آب سیاه راه گرفته بود.
می خواستم آرام بالای دیوار مشترک بالکن ما و همسایه که زیاد هم بلند نبود را تمیز کنم که به ناگاه چشمم به بالکن آنها افتاد. آنقدر کثیف بود که انگار ده سال است کسی آنجا نرفته است.آنقدر خاک نشسته بود که رنگ همه جا کاملاً تیره و تار بود.آثاری هم از آتشی که روز چهارشنبه آخر سال داشته اند مانده بود و کاملاً مشخص بود که در حد سوزاندن چند برگ کاغذ و در نهایت کارتن خالی بوده است.
پیش خودم فکر کردم که واقعاً دستمریزاد به خودم که با همتی قابل ستایش بالکن خودمان را مانند دسته گل تمیز کرده ام. واقعاً چقدر زشت است کسی به فکر تمیزی نباشد! شروع کردم به برگرداندن وسایل که پدر هم به کمکم آمد و شروع کرد به تفکیک .شاید یک سوم وسایل دورریختنی بود که خودش انبوهی شده بود.
همه جای بالکن تمیز شد و با چندین بار رفتن و برگشتن از طبقه چهارم برای حمل وسایل دور ریختنی کار به اتمام رسید و من خسته و کوفته منتظر چای بودم که مادرم صدا زد که شام آماده است و اینجا بود که حس قهرمانی به من دست داد که ساعت ها در خدمت خانواده خویش است.
شب وقتی خوابیدم داشتم به این فکر می کردم که چقدر نقشه کشیدم و چقدر تا روز آخر در روستا ماندم تا از زیر کار خانه تکانی فرار کنم ولی در نهایت یکی از سخت ترین بخش ها نصیبم شد.ولی اشکالی ندارد حداقل تا مدتها می توانم از تبعات آن سود ببرم.در همین فکر ها بودم که صداهای مهیبی از بیرون می آمد و وقتی نگاه کردم دیدم طوفانی به پا شده و باد باسرعت بسیار در حال وزیدن است.
پیش خودم فکر کردم خدا هم دارد خانه تکانی می کند و این باد انشالله این آلودگی را هم با خود ببرد.باران هم اگر ببارد که بسیار عالی است و هوا طراوتی بهارانه می یابد.با همین افکار به خواب رفتم .
صبح وقتی بیدار شدم و کنار پنجره رفتم با دیدن مناظر روبرویم کاملاً مفهوم طراوت و تمیزی و شادابی را با گوشت و پوستم درک کردم.و این درک تاثیراتش تا اعماق وجودم نفوذ کرد. باد و طوفان دیشب هرآنچه در بالکن همسایه بود را به بالکن ما ریخته بود و تمام زحمات چندین ساعته دیروز مرا به فنا داده بود.
وقتی دوباره داشتم بالکن را می شستم فقط نگاه دانش آموزان و غرغر کردنشان و نفرین همان شاگرد اولی که آخرین برگه را داد جلوی چشمم بود .فکر کنم آه همه آنها اینبار بدجوری من تنبل تن پرور را گرفته بود.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.