دیزل

با هزار بدبختی توانستم برای بیست و نهم بلیط قطار بگیرم .آنقدر راه آهن شلوغ بود که حدود دو یا سه ساعتی بود که در صف بودم و جالب ترین نکته این بود که هرفردی که در جلو یا پشتم بودند مقصدی کاملاً مجزا از هم داشتند یکی آخرین نقطه شمال غرب و دیگری خوزستان و آن یکی هم که تسبیح به دست بود برای مشهد.هرکسی می خواست ساعت تحویل سال نو را در جایی که دوست داشت بگذراند.
هفته آخر را برای اولین بار با آسودگی می گذراندم چون بلیط برگشت را گرفته بودم . دیگر نگران هیچ چیز نبودم. و به همین خاطر تا روز آخر که بیست و هشتم بود در مدرسه حاضر بودم.غروب که به سمت خانه می رفتم تمام روستاییان با تعجب به من نگاه می کردند و حتی یکی از آنها پرسید ، آقای دبیر شما عید خانه نمی روید؟ و من هم با لبخندی گفتم : بله می روم،برای فردا بلیط دارم.
فردا صبح با مینی بوس روستا که مملو از مسافر بود مواجه شدم و اگر کَرم حاج منصور نبود معلوم نبود کی به شهر برسم.هیچ جایی در ماشین نبود حتی برای ایستادن، به همین خاطر حدود دو ساعت در محدوده حاج منصور راننده و در نشستم.محدوده ای بسیار باریک که نیمی از بدنم هم در هوا بود و با فشار به در و حاج منصور می توانستم تعادلم را حفظ کنم.وقتی پیاده شدم قسمت چپ بدنم کاملاً بی حس بود.
در شهر غوغایی بر پا بود و نمی شد از پیاده رو ها هم گذشت. هر دو طرف دست فروشان بودند و فقط راه باریکی در وسط بود که اصلاً گنجایش این همه تردد را نداشت.شور شوق مردم برای خریدن ملزومات عید واقعاً دیدنی بودو در این حین خوشحالی بدون وصف کودکان دیدنی تر.
حدود سه چهار ساعت تا زمان حرکت قطار مانده بود که خسته و کوفته به ایستگاه رسیدم و از مامور آنجا خواهش کردم تا درب نمازخانه را باز کند تا کمی آنجا استراحت کنم. از ساعت شش صبح که بیدار شدم و از روستا به راه افتادم تا حالا که ساعت پنج عصر است حدود ۱۵۰کیلومتر را طی کرده ام . از روستا به شهر و از آنجا به مرکز استان که ایستگاه قطار آنجاست.
نمی دانم چطور شد که به خواب رفتم و با صدای بلندگو ایستگاه که می گفت قطار مسافربری آماده حرکت است بیدار شدم.سریع خودم را جمع و جور کردم و دوان دوان به سمت قطار رفتم . وقتی به جلو در واگن رسیدم مامور داشت در را می بست و با غرلندی گفت چقدر ما گفتیم که کمی زودتر بیایید تا خودتان در آسایش باشید و من وقت نداشتم که بگویم از حدود چهار ساعت قبل در ایستگاه هستم.
شماره بلیطم نشان می داد جایگاه من در واگنی است که درست پشت دیزل قرار داردو وقتی به آنجا رسیدم فهمیدم اولین کوپه هم باید بروم و این یعنی تا خود تهران صدای دیزل را باید تحمل کنم.هر سه همراه دیگرم در کوپه پیرمرد بودند و همان ابتدای شب خوابیدند و من هم که به خاطر خوابی که در نماز خانه ایستگاه کرده بودم بیدار مانده بودم.
حوصله ام سر رفت و به راه رو آمدم و پنجره مقابلم را پایین کشیدم . هوای دلپذیر بهاری که کمی هم سرد بود در بیرون بسیار فرح انگیز بود .تاریکی شب مجال زیادی نمی داد تا چشمانم هم از دیدن مناظر زیبای بیرون لذت ببرد. به همین خاطر سرم را بیرون بردم تا حداقل روبرو را که با نور قوی لکوموتیو تا حدی روشن بود را ببینم.قطار با سروصدایی زیاد و با نوری قوی دل تاریکی را می شکافت و به جلو می رفت.
به خاطر سردی هوا زیاد نمی توانستم سرم را بیرون نگاه دارم و هر از چندی به داخل برمی گشتم. تازه از ایستگاهی که در دل جنگل بود به راه افتاده بودیم و من منتظر این بودم که وارد کوهستان شویم ، چون بخش کوهستانی مسیر واقعاً زیبا بود.تا می خواستم سرم را از پنجره بیرون ببرم که صدای مهیبی همراه تکان نسبتاً شدیدی آمد. وقتی سرم را از پنجره بیرون بردم با کمال تعجب دیدم که دیزل در ابتدای قطار نیست و چند متری جلوتر با همان شدت و حدت قبل در حال ادامه مسیر است.
خیلی ترسیدم و نمی دانستم چه کار باید بکنم.نبودن دیزل یعنی نبودن نیروی کشش و همچنین نبودن ترمز ،قبلاً شنیده بودم که اگر قطار فرار کند و سرعتش زیاد شود حتماً در یکی از پیچ های مسیر از ریل خارج خواهد شد.ولی نمی دانم چرا قطار خیلی سریع از سرعتش کم شد و تقریباً در حال توقف بود.پیش خودم فکر کردم که سریع بروم و رئیس و مامورین قطار را مطلع کنم.می خواستم کمی دهقان فداکار شوم ولی تا آمدم به خودم بجنبم همه ماموران قطار رسیدند و اولین کارشان این بود که مرا به داخل کوپه خودم هدایت کردند.
هرچه قدر خواستم سرجایم بنشینم نشد و این حس کنجکاوی مرا به بیرون کشاند.درست بود دیزل از قطار جدا شده بود. ولی وقتی من بیرون آمدم دیزل برگشته بود و ماموران داشتند اتصالات را به هم وصل می کردند. از یکی از آنها پرسیدم چرا بعد از جدا شدن دیزل قطار توقف کرد .و آنجا فهمیدم که سیستم ترمز قطار به صورتی است که اگر هر واگن جدا شود ترمز های بادی قفل می شوند و واگن را متوقف می کنند. و احیاناً اگر چنین هم نشد در ابتدا و انتهای هر واگن چرخی مانند سکان کشتی است که با چرخاندن آن عمل ترمز انجام می گیرد.
بعد از حدود یک ساعت معطلی قطار دوباره شروع به حرکت کرد و در همین حین رئیس قطار پیش من آمد و از من پرسید هنگام جدا شدن دیزل من همینجا بودم و من هم کل ماجرا را برای شرح دادم و او هم همانجا از روی شرح من صورتجلسه اش را تنظیم کرد و در زیر آن را هم من یک امضایی انداختم و برایم خیلی جذاب بود که من هم شاهد این واقعه بودم.
چندکیلومتری نگذشته بود که دوباره همان اتفاق رخ داد و از صحبت ماموران فهمیدم که میله تعادل دیزل شکسته و همین باعث می شود که این اتفاق رخ دهد. صبح شده بود و ما هنوز از ارتفاعات نگذشته بودیم و در ایستگاه کوچکی منتظر دیزل از مرکز بودیم.
دیزل جدید آمد و آنرا به جلوی قطار وصل کردند و دیزل قبلی را هم بردند و بستند به انتهای قطار و دوباره به راه افتادیم .قرار بود ساعت هفت صبح تهران باشیم و حالا هم که ساعت هفت صبح بود هنوز به گرمسار نرسیده بودیم.و درست لحظه حرکت از ایستگاه گرمسار سال نو تحویل شد و  اولین تجربه تحویل سال بیرون خانه برای من رقم خورد و از همه بیشتر نگرانی خانواده ام بودم که الآن چقدر نگران من هستند.
در راه تا تهران فقط به این فکر می کردم که چقدر ذوق شوق داشتند افرادی که در صف بلیط قطار بودند برای اینکه ساعت تحویل کنار عزیزانشان باشند و یا در مکانی خاص و مقدس باشند و این دیزل هم مرا در ساعت تحویل سال وسط این بیایان لم یزرع در میان افرادی که اصلاً نمی شناسمشان قرار داده است.
سال نو مبارک

6 دیدگاه در “دیزل”

  1. سلام
    سال نومبارک
    جالبه که برام همیشه از این واون سوال میپرسین کنجکاوی میکنین ( فضولی میکنین:))) )
    خیلی خوبه که خجالت نمیکشین از سوال پرسیدن….شما باید میرفتین سمت کارای فنی و اینا 🙂
    علاقمند و با استعدادین تو این زمینه ها

    1. سلام و سپاس
      سال نو شما هم مبارک
      هنوز این حس کنجکاوی یا همان فضولی در من هست. بیشتر کارهای فنی خانه را خودم انجام می دهم. از تعویض آیفون تصویری گرفته تا لوله کشی و….
      در پناه حق

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

− 2 = 2