تازه کار(۱)

من و حسین و حمید و ابراهیم ردیف کنار هم روی پله مغازه ای که بسته بود نشسته بودیم و منتظر رسیدن ماشین حاج منصور بودیم.عصر جمعه همینجوری دلگیر هست و در این شرایط خیلی بدتر،از ساعت دوازده ظهر تا حالا که دو بعداز ظهر است معطل بودیم و هنوز مینی بوس روستا نرسیده بود.
از همان دور که دیدیمش توجهمان را به خودش جلب کرد. لاغر اندام بود ولی کت و شلواری بسیار آراسته به تن داشت و عینک دودی اش هم که به قول حمید همه را کشته بود.سر ایستگاه که همه مسافران روستا بودند این فرد با این شمایل کاملاً متمایز بود.
نمی دانم چرا یک راست به سمت ما آمد و بعد از سلام و احوال پرسی گفت من دبیر جدید مدرسه روستا هستم و به جای آقای فلانی آمده ام. با رویی باز پذیرایش شدیم و بعد از اینکه فهمید ما هم همه دبیر هستیم گل از گلش شکفت.
پرسید ماشین روستا کدام است و حسین هم با لبخندی گفت بنشین تا حاجی بیایید، شب برسیم روستا شاهکار کردیم.کمی نگران شد و گفت من می روم تا امشب را در مسافرخانه بمانم و فردا صبح اول وقت خودم را به مدرسه می رسانم.تا این را گفت همه شروع کردیم به خندیدن و من روی شانه هایش زدم و گفتم بیا بنشین کنار ما که برای رفتن به مدرسه روستا همین حاج منصور است و بس و تا فردا عصر هیچ خبری از ماشین نیست.
از صورتش می توانستیم به راحتی تبدیل شدن نگرانی به ترس را ببینیم.موقع نشستن ابراهیم جایی برای این همکار تازه کار باز کرد تا او هم بنشیند ولی هرچه تعارف کردیم قبول نکرد و در نهایت با اصرار ما یک برگه کاغذ از کیف سامسونتی که همراه داشت درآورد و روی پله گذاشت و روی آن نشست.با دیدن این صحنه ما بودیم که با تعجب به هم نگاه می کردیم و نگران می شدیم.
مینی بوس حاج منصور رسید و حمله مسافران به آن ، قبل از اینکه کسی سوار شود نصف ماشین که پر بود و این جمعیت هم نشان می داد که جایی برای ما نخواهد بود ولی باز هم کَرم حاج منصور که همیشه ردیف آخر را برای ما معلم ها نگاه می داشت.البته فکر کنم که یک دختر و یک پسرش دانش آموز ما بودند، ربطی به این موضوع نداشت.
به هر زحمتی بود از بین مسافرانی که سرپا در وسط ماشین ایستاده بودند گذشتیم و در جای همیشگی نشستیم ، بعد از جابه جایی تازه فهمیدیم که همکار تازه وارد ما سوار نشده است. حسین سرش را از شیشه بیرون برد و گفت آقای دبیر سوار شو ، وقت حرکته، خیلی مودبانه گفت خیر این ماشین جا ندارد با بعدی می آیم.حسین که خونش به جوش آمده بود غرغر کنان باز از میان آنهمه آدم پایین رفت و خیلی مودبانه یقه اش را گرفت و به زور بین خودمان جایش داد.
با هر زحمتی بود پنج نفری خودمان را روی چهارصندلی آخر جا دادیم ولی از همان ابتدای حرکت ماشین حرکات این همکار جدید توجه همه را به خودش جلب کرد. فقط مواظب بود جایی از لباسش کثیف نشود و زیر لب هم غر می زد ، بعد از حدود یک ساعت در جاده پر پیچ و خم با لحنی طلبکارانه پرسید نمی رسیم؟ و حمید هم با همان لحن گفت داداش بنشین تازه اول راه است.
وقتی وارد جاده خاکی شدیم داستان اصلی شروع شد ، ما که برایمان عادی شده بود و میزان گرد و غبار و ریزگردهایی که داخل ماشین پراکنده بود حدود بیست برابر وضعت استاندارد بود.با دستمال جلوی دهان و بینی اش را گرفته بود و با دست دیگرش فقط کت و شلوارش را می تکاند. آنقدر این کار را انجام داد که یکی از روستاییان برگشت و با خنده ای گفت داداش بگذار برسیم روستا کنار ایستگاه شیر آبی هست آنجا یکدفعه خودت را بشور.
بعد از پیچ های خطرناک بزغاله وقتی به صورتش نگاه کردم دیگر به مرز بهت رسیده بود و رنگ از رخسارش پریده بود.بعد از حدود یک ربع فقط پرسید چندتا از این دره های عمیق هنوز هست و ما همه هم صدا گفتیم: خیلی
وقتی در ابتدای روستا پیاده شدیم هم از نظر ظاهری و هم از نظر لباس با آن فردی که دو ساعت قبل در شهر دیدیم متفاوت بود.ایستاده بود کنار مینی بوس و تکان نمی خورد و فقط با چشمان باز که حتی پلک هم نمی زد فقط به اطراف نگاه می کرد.
حمید جلو رفت و دستش را گرفت و به سمت خانه به راه افتادیم.در بین راه ابراهیم هم فقط غرلند می کرد و می گفت باز باید این یکی را هم بزرگ کنیم.

2 دیدگاه در “تازه کار(۱)”

  1. سلام مجدد.
    استاد از اینکه به بنده کمک کردید تو انجام تکلیف خیلی خیلی ممنونم. همون یک ماه پیش کار ما رو راه انداخت. ممنون از اعتمادی که به ما داشتید.
    ما که مدرسمون کنار ساحله، کلی با بچه میریم لب ساحل. بعضی از همکاران میترسن حتی کفششون خیس بشه .خخخ. خاطره قشنگی بودش…
    منتظر خاطره بعدی هستیم
    در پناه حضرت حق …

    1. سلام و سپاس
      انجام وظیفه بود. خواهش می کنم.
      چقدر رمانتیک و زیباست که مدرسه ای کنار ساحل دارید. به شما غبطه می خورم .
      پیروز سربلند باشید.
      درپناه حق

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.