تازه کار (۲)

 

باد شدیدی بلند شده بود و از سمت غرب هم ابرهای سیاه در حال حمله به سمت ما بودند و این نوید از خبر خوبی می داد ، باران این رحمت الهی که مدتی بود خودش را از این مردم و منطقه دریغ کرده بود خواهد بارید. البته انشاالله

در مسیر خانه باد گرد و خاک جانانه ای به پا کرده بود و همین باز هم برای این همکار تازه کار ما مسئله شده بود و فقط غر می زد  که ،کی می رسیم؟ و ابراهیم هم بیشتر حرص می خورد.وقتی جلوی خانه رسیدیم ایستاد و فقط اطراف را نگاه می کرد و اولین چیزی که پرسید در مورد خرابه های کنار خانه بود.

حمید شروع کرد به توضیح و تفصیل که این مکان در سالهای دور حمام روستا بوده و به صورت خزینه ای هم بوده و اینها هم باقیمانده گنبدهای آجری آنهاست. بعد این دوستمان پرسید حمام یعنی چه مگر هر خانه حمام ندارد.اینجا بود که ابراهیم عصبانی شد و محکم زد پشتش و گفت و برو تو بچه سوسول

محیط خانه که برای ما عادی بود برایش بسیار تعجب برانگیز بود و فقط در حال سوال کردن بود. کمی از آن بهت و ترسش ریخته بود و در شرایط فعلی کمی آرامتر به نظر می رسید ولی سوالهایش دیگر داشت به حد کلافه شدن می رسید.

هنوز یک ساعتی از رسیدنمان نگذشته بود که باران شروع شد و طراوتش همه جه را گرفت. همه رفتیم روی ایوان تا باران را نگاه کنیم . زمین و درختان چنان تشنه بودند که آب را در همان هوا می گرفتند.خوشبختانه رگباری نبود و خیلی آرام می بارید و همین امیدوارمان کرد که حداقل تا فردا صبح ببارد و تشنگان این منطقه را سیراب کند.

شام حمید املت بسیار لذیذی درست کرده بود که همه از خوردن آن لذت بسیار بردیم و من فقط تنها ایرادی که به آن گرفتم کم بودن آن بود ،چون واقعیتش من کاملاً سیر نشده بودم.حمید هم با طعنه ای به من گفت اگر یک شانه درست می کردم خوب بود، تا خواستم جواب بدهم ابراهیم پرید وسط حرفم و گفت خوب بنده خدا دست خودش که نیست این هیکل صد کیلویی سوخت می خواهد.

در همین حین همکار تازه کار از حسین نشانی دستشویی را پرسید و با راهنمایی ها حسین بیرون رفت ولی بعد از مدت کوتاهی برگشت و با تعجب بسیار گفت این توالت که در ندارد . به او گفتم حتماً باد برده الآن می آیم برایت درست می کنم.وقتی با هم کنار توالت رسیدیم حدسم درست بود باد پارچه گونی که برای در استفاده می شد را کاملاً به روی سقف برده بود.

آفتابه آب را از منبع پر کردم و به دستش دادم و به شوخی گفتم موفق باشی برادر. وقتی داشتم برمی گشتم ملتمسانه گفت اینجا می مانی تا من کارم را انجام دهم.خندیدم و گفتم نگران نباش کسی نمی آید .اینجا تا اولین خانه یک باغ فاصله است.ولی در نگاهش چیز دیگری دیدم و  فهمیدم که واقعاٌ نیاز به کمک دارد. قبول کردم و …

حمید تازه جاها را انداخته بود که ما صحبتمان با این آقای تازه کار گل کرده بود. اهل مرکز استان همجوار بود و تا به حال حتی یک روستا را نیز از نزدیک ندیده بود.فقط در شهر به مدرسه رفته بود و در همان شهر خودش هم دانشگاه قبول شده بود.کمی که نگاهش کردم به یاد روزهای اول خودم افتادم که چقدر همه چیز برایم عجیب و متفاوت بود.

بچه ها شروع کردن از موقعیت روستا برایش تعریف کردن . بیشتر جنبه های سخت و مشکلش را می گفتند و هرچه جلوتر می رفتند رنگ بیشتری از رخسار این بنده خدا می پرید.حمید گفت حدود یک ماه بعد همه اینجا را سفید خواهی دید .آنقدر برف می آید که راه بسته می شود و مجبور می شوی اینجا مدتها بمانی.ابراهیم از رفتن برق و یخ زدن آب و نبودن نفت وخیلی از این چیزها گفت  حسین تا می خواست شروع کند من گفتم .زیاد نگران نباش همه اینها می گذرد.

وقتی صحبت به حمام و خرابه های کنار خانه رسید حمید نامرد شیطنتی کرد و گفت این حمام جن زیاد دارد ولی خدا را شکر از نوع خوبشان هست.همکار تازه کار ما دیگر به لرزه افتاد بود که با عتاب به بچه گفتم بس است دیگر این خزعبلات چیست که می گویید کجا ما در این سه چهارسالی که در این خانه هستیم از این چیزها دیده ایم.

فکر کنم شب را خوب نخوابیده بود چون صبح که بیدار شدیم اصلاً چهره اش سرحال نشان نمی داد.صبحانه هم نخورد و با همان اوضاع پریشان به سمت مدرسه به راه افتادیم.باران دیشب بسیار خوب باریده بود و همه چیز تره و تازه بود. ما که فقط نفس عمیق می کشیدیم و از دیدن مناظر زیبا و تمیز اطراف لذت می بردیم ولی این همکار تازه کار بنده خدا درگیر گل و شل خیابان بود و نمی توانست راه برود.

ما که برایمان عادی بود ولی او که پاچه های شلوارش گلی شده بود برایش غیر قابل تحمل بود.وقتی به مدرسه رسیدیم کلی جلوی شیرآب حیاط مدرسه وقت صرف کرد تا شلوارش را تمیز کند والبته تا زانو کاملاًخیسش کرده بود.و سردی هوا هم باعث شده بود که به خاطر خیس بودن شلوارش به لرزه بی افتد.و فکر کنم از روز اول کاری اش اصلاً خاطره خوبی برایش نماند.ورودی بهمن بودن همین مشکلات را هم دارد.

همان یک هفته مهمان ما بود و وقتی رفت دیگر نیامد و بعدها فهمیدیم آنقدر به این در و آن در زده بود و البته آشنایان زیادی هم داشت و در همان شهر خودش و نزدیک خانه اش مشغول کار شده بود و ما هنوز بعد از سالها در دل این مشکلات چه زیبا زندگی و تحمل می کردیم!!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.