آب

کم آبی یکی از بزرگترین مشکلات روستابود.صبح یک ساعت و عصر هم یک ساعت آب داشتیم .سه چهارتا بیست لیتری که مخصوص ذخیره کردن آب بود را صبح قبل از رفتن به مدرسه پر می کردیم و تا فردا صبح تقریباً کفایت می کرد.
ساعت شش و نیم صبح هر کار کردم نتوانستم یخ لوله را باز کنم .کلی گونی دور لوله پیچیده بودیم ولی هوا به قدری سرد شده بود که همه چیز یخ زده بود.یک کتری آب جوش هم خرجش کردم ،باز نشد که نشد.
دوشیفت مدرسه بودم.وقتی با حسین به خانه رسیدیم تازه یادم آمد که آب نداریم.کل موجودی ما پنج شش لیتر بود.به حسین گفتم با همین مقدار یک جوری گذران می کنیم.اخمی کرد و رفت.
حدود ساعت نه شب ذخیره آب تمام شد و ما هم نیاز مبرم داشتیم. همسایه ها همه خواب بودند و نمی شد از آنها آب گرفت.تصمیم گرفتیم به مدرسه برویم و از منبع مدرسه آب بیاوریم.چاره ای نداشتیم چون نیازمان خیلی مبرم بود.تشنگی را می شد تحمل کرد ولی چیز دیگر را که آنهم به آب نیاز دارد را نه!
دو راه داشتیم: اول ، جاده که خیلی طولانی بود.دوم،راه میان بر ،که از داخل مزار روستا می گذشت.سرمای هوا ،یخ زدن زمین ،تاریک بودن وشرایط خاص ما که زمان برایمان خیلی مهم بود مجبورمان کرد که راه دوم را انتخاب کنیم. راستش می ترسیدم. حق بدهید که در تاریکی شب از میان قبرها گذشتن سخت است.البته چون حسین همراهم بود قوت قلب بود،صدایم در نیامد و راه افتادیم.
در راه هیچ نمی گفتیم و فقط با سرعت در حرکت بودیم.رفت خوب بود ،چون باری نداشتیم و با سرعت به مدرسه رسیدیم .خدا خدا می کردیم که شیر منبع یخ نزده باشد ولی اتفاقی که افتاده بود برخلاف نظر ما بود.حسین از قبل فکر اینجا را کرده بود و کبریت با خودش آورده بود.زیر شیر منبع آتشی برپا کردیم و بعد از نیم ساعت توانستیم بیست لیتری ها را پر کنیم.
برگشت خیلی سخت تر بود ،چون هر کدام یک بیست لیتری پر از آب دستمان بود و مسیر بازگشت هم سربالایی بود. سرعت مان خیلی کم بود و من هم هر از چند گاهی بیست لیتری را زمین می گذاشتم تا کمی خستگی بگیرم. مشکل دیگر ،حسین بود که مثل قرقی می رفت و فقط باید صدایش می کردم و از او می خواستم آرام تر حرکت کند.
هرچه به حسین گفتم از جاده برویم قبول نکرد و با آن شرایط وارد قبرستان شدیم.شروع کردم به چرند و پرند گفتن با صدای بلند تا حواسم پرت شود.از یه توپ دارم قلقلیه شروع کردم و اواخر رسیدم به منت خدای را عزووجل. حسین هم که فهمیده بود ترسیده ام ، خیلی سربه سرم گذاشت.می گفت زیاد سروصدا نکن این بندگان خدا بیدار می شوند و پایت را می گیرند و آن وقت از من هم کاری بر نمی آید.خودت اگر خواب باشی و یکی از رویت رد شود و سروصدا کند چه میکنی؟
شوخی خوبی نبود.در هر صورت کمی به سرعتم افزودم ولی بیست لیتری واقعاً سنگین بود و نفسم را گرفته بود. حسین را صدا زدم و گفتم چند لحظه صبر کنم تا نفسی بگیرم.بیست لیتری را زمین گذاشتم . بعد از مدت کوتاهی بیست لیتری را گرفتم ولی تا خواستم حرکت کنم احساس کردم پایم به جایی گیر کرده.هر کار کردم نتوانستم حرکت کنم. نمی دانم لرزیدنم از ترس بود یا از سرما .حرف های حسین در ذهنم تداعی شد و تخیلاتم به شدت فعال شد . فریادی زدم و بیست لیتری را پرت کردم و خودم هم زمین خوردم.
حسین به صدم ثانیه نکشیده رسید بالای سرم ،نگاهی کرد و گفت چقدر گفتم این همه سروصدا راه نینداز این بندگان خدا خوابند ،حالا هم که پایت را گرفته اند، بگذار کمی با آنها صحبت کنم شاید رهایت کنند.از ترس به رعشه افتاده بودم و اصلاً هیچ چیز نمی فهمیدم. حسین تا اوضاع مرا دید سریع پایم را آزاد کرد و زیر لب با غرغر گفت از بچه شهری سوسول بیشتر از این انتظار نمیره، بیست لیتر آب را حیف کردی ،آنهم تو این شرایط.پایت به ریشه گیر کرده بود آقای دبیر ریاضی!
آن روز تا صبح خوابم نبرد و هر کار می کردم از دست این تخیلاتم در امان نبود. چشمانم را که می بستم صحنه های عجیبی در ذهنم نقش می بست.

2 دیدگاه در “آب”

    1. سلام و سپاس
      از کجا دانستید که من خیلی خشک هستم؟
      شاید مثل آن موقع ها هستم.
      البته قبول دارم .سعی می کنم کمی کم کنم از خشکی ام.
      در پناه حق

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.