پنج شیر

کولاک برف بیداد می کرد. هوا ی گرگ و میش غروب بود و تاریکی آرام آرام داشت می رسید. پیاده بودم و تنها و ابتدای راه پنج کیلومتری و گذری صعب از دره ای وهم انگیز .بارش برف و سپیدی اطراف کمی دلگرمم می کرد که تاریکی به نهایت نباشد.
به عمیق ترین نقطه دره که رسیدم، کولاک شدیدتر شده بود و هوا هم تاریک تر.تا بیش از چندقدمی خود نمی دیدم.امیدم به سپیدی های برف به نامیدی تبدیل شده بود و نور چراغ قوه ام نیز دیگر سویی نداشت.برف مانند سوزن به پوست صورتم ضربه می زد. یخ زدن گونه ها را آرام آرام داشتم احساس می کردم.
کمی ترس به سراغم آمد که نکند جایی سر بخورم و پای چپم که قبلاً پیچ خورده بود دوباره پیچ بخورد و همینجا زمین گیر شوم.آهسته داشتم می رفتم که ناگهان در چند متری مقابل نوری ضعیف دیدم.به هر زحمتی بود سرم را بالا آوردم و دیدم که چند نفر که کاملاً صورتشان را پوشیده بودند مقابلم قرار دارند. محاصره ام کردند.ترس بر من غالب شده بود که ناگهان به فکر چاقوی درون جیبم افتادم .در جیبم چاقو ضامن دار را در دست گرفتم ولی بیرون نیاوردم.
شاید حدود سی ثانیه فقط به هم نگاه می کردیم و سکوت ما بود و هیاهوی باد و کولاک.ناگهان یکی از آنها گفت:آقا اجازه اینجا چه می کنید؟ آنهم این موقع ! تعجب کردم و بعد فهمیدم بچه های دبیرستانی هستند که دارند به خانه برمی گردند.
آنها در دوره راهنمایی دانش آموز خود من در روستای مجاور بودند، ولی چون روستای آنها دبیرستان نداشت مجبور بودند مانند من ،ولی در خلاف جهت پیاده به مدرسه بروند و بیایند.بعد از سلام و احوال پرسی هر پنج نفر در آن هوا مرا همراهی کردند تا به ابتدای روستا رسیدم.آنان بیش از نیمی از راه را آمده بودند وفقط به خاطر من، هر پنج نفر برگشتند تا مرا برسانند.
وقتی به ابتدای روستا رسیدیم آنها از من خداحافظی کردند و با تنها فانوسی که داشتند مجداداً به سمت روستای خودشان به راه افتادند.دور شدن آنان در آن کولاک و در آن تاریکی هیچگاه از ذهنم پاک نمی شود.اگر نبودند و مرا نمی رساندند شاید اتفاقات دیگری می افتاد .
از آن به بعد نام آن دره را پیش خودم ،«دره پنج شیر» گذاشتم.از آن پنج شیر یکی در دانشگاه تبریز قبول شد و از سال قبل دبیر روستای خودشان شده است.دبیری که دیگر نیاز ندارد مانند من پیاده برود و بیاید.هر وقت می بینمش خبر شیران دیگر را می گیرم که همگی چوپان قابلی شده بودند و گلگشت می زنند در کوه و دشت.

6 دیدگاه در “پنج شیر”

    1. سلام و سپاس
      فکر بسیار خوبی است . چند وقتی هم هست که خودم هم به آن فکر می کنم.به همین خاطر دسته ای جدید به نوشته ها به نام « معلم شهر » در آینده ای نزدیک خواهم افزود.
      سپاس فراوان
      در پناه حق

  1. دورد بر همکار عزیز
    واقعا بعضی از بچه ها فوق العاده هستن و در هر شرایطی حاضرن به معلمشون کمک کنن. هر چند متاسفانه تعدادشون روز به روز داره کمتر میشه.
    بسیار عالی استاد….

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.