عروسی

همیشه جمعه ها ساعت هشت شب بلیط قطار داشتم ولی این بار برای جمعه هشت صبح بلیط گرفتم که همین موجب اعتراض مادرم شد و به من گفت :آخر پسر جان تو که هر دو هفته یک بار چهارشنبه صبح میرسی و جمعه غروب می روی و ما تو را زیاد نمی بینیم این بار چرا زودتر می روی؟ لبخندی زدم و گفتم عروسی حسین است و باید بروم . لبخندی زد و گفت انشاالله نوبت خودت که من به خاطر ادامه نیافتن بحث در مورد این موضوع سریع موقعیت را ترک کردم.
حسین بچه قائم شهر بود و حدود دو سالی بود که به عنوان دبیر ادبیات فارسی دبیرستان پیش ما بود. در یک مدرسه نبودیم ولی از وقتی آمده بود همخانه ما بود. خیلی خونسرد و آرام بود و زیاد به اطراف و حتی خودش توجهی نداشت ، به همین خاطر لقبش را سیمرغ شلخته گذاشتیم. هر وقت شام نوبت او بود همه خوشحال بودیم چون ماکارونی هایش در حد تیم ملی اعلا بود.
از پارسال عقد کرده بود و کلّاً در هوا سیر می کرد. ابراهیم لقبش را عوض کرده بود و گذاشته بود سیمرغ همیشه پرنده. همیشه با یک روز تاخیر می آمد و به بهانه ای زودتر هم می رفت. برادر خانمش دکتر بود و همیشه برای غیبت هایش بهانه های خوبی داشت. دکتر که مدیر دبیرستان بود هر وقت برگه گواهی پزشکی را می دید می گفت عزیز دل برادر من خودم دکترم ،گواهی نمی خواهد ،من هم این دوران را گذرانده ام. که حسین همیشه در جوابش می گفت باشد آقای دکتر دامپزشک
صبح ساعت هشت با قطار به راه افتادم و تا خود قائم شهر که خانه حسین آنجا بود چشم از مسیر بر نداشتم، بارها و بارها این مسیر را با قطار اما شب طی کرده بودم و از دیدن مناظر زیبای آن محروم بودم. از همان ابتدای حرکت دوربین زنیط در دست بیرون کوپه و کنار پنجره بودم. و تا قائم شهر دو حلقه سی و شش تایی را مصرف کردم.
کوپه که شش نفره بود علاوه بر من یک خانواده پنج نفره هم بودند و چون من تقریباً همه مسیر را بیرون بودم، آنها فکر می کردند که من به خاطر آنها که راحت باشند بیرون هستم و البته کمی هم این دلیل واقعیت داشت. به همین خاطر از صبحانه و ناهار و میان وعده بسیار مرا مورد عنایت قرار دادند.
ساعت سه عصر بود که در ایستگاه قائم شهر پیاده شدم . من همیشه این مسیر را تا گرگان می رفتم و اولین بار بود که در این ایستگاه پیاده می شدم. ابتدا به سرویس بهداشتی رفتم و تا خودم را در آینه دیدم جا خوردم. چیزی نمانده بود که کاملاً حاجی فیروز شوم. بعد از شستوشوی کامل تازه شبیه آدمیزاد شدم.
قرار بود دیگر همکاران که دعوت بودند با ماشین دکتر (مدیر مدرسه) بیایند و من هم در ایستگاه منتظر آنها بودم. ساعت از پنج گذشته بود و هنوز خبری از آنها نبود. باران شدیدی شروع به باریدن گرفت .تک و تنها در سالن انتظار ایستگاه از پشت پنجره شاهد باریدن باران بر روی ریل های قطار بودم که صدای بوق ممتد از طرف دیگر ایستگاه توجه مرا طرف جلب کرد.
دکتر به همراه دیگر همکاران بود. جلو که دو نفر بودند و عقب هم سه نفر و من مانده بودم که کجا بنشینم. قرار شد من و سید حمید جلو بنشینیم و باقی با هر زحمتی بود خودشان را عقب جا دادند. تا خانه حسین فقط غرغر عقب نشینان بود که می گفتند آدم چاق همیشه و همه جا دردسر ساز است. و من هم با لبخند می گفتم حسودی هیکل ام را می کنید.
مراسم بسیار خوبی بود و پذیرایی هم عالی بود و غذای شان نظیر نداشت . به نظر من مهمترین قسمت مراسم عروسی شام آن است که باید مفصل باشد که در اینجا خوشبختانه به نهایت مفصل بود و نکته جالب اینکه باران تا انتهای مراسم همچنان می بارید.
وقتی داشتیم از حسین خداحافظی می کردیم در خوشحالی غرق بود و لبخند از لبانش به هیچ وجه نمی رفت. ابراهیم کمی سر به سرش گذاشت و گفت یک کم خجالت بکش و مرد باش. از همین اول یک کم اخم کن و گربه را … ولی حسین با همان خنده های معروفش به ابراهیم کفت : ول کن بابا از دل من خبر نداری من خوشحالم از اینکه این باران تا آخر مراسم بارید.
من گفتم مرد مومن مگر تو شمال باران چیز عجیبی است که برایش خوشحالی ؟.اینجا که سال به دوازده ما باران می بارد. گفت :نه، در روستا ما این رسم شده که هر کس نصب اش اصل باشد روز عروسی اش باران می آید . پدرم و همه عموهایم تعریف کرده اند که روز عروسیشان باران آمده و امروز هم پشتم زدند که دست مریزاد که فامیل را رو سفید کردی. کم مانده روی سر همه ما شاخ سبز شود.
قرار بر این بود که ما همه با ماشین دکتر برگردیم و شب هم خانه دکتر بمانیم و صبح اول وقت با سرویس به روستا برویم. تا راه افتادیم ساعت یازده شده بود و طبق تخمین مان حدود ساعت دو و نیم یا سه نیمه شب به خانه دکتر می رسیدیم .دکتر آنقدر تند آمد که وقتی به سی کیلومتری شهر مقصد رسیدیم ساعت یک و نیم بود و ما همه در سکوت محض بودیم.

2 دیدگاه در “عروسی”

  1. سلامی دوباره
    واقعا باید تاسف خورد که یک سری خرافات و باورهای بی ریشه تو بین جامعه پیچیده.
    اینکه بین همکاران خودمون این موارد رسم شده، هنوز بدتر…

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.