کارتن

اوضاع اتاق اصلاً خوب نبود. آنقدر درهم برهم بود که هرکس از بیرون می آمد فکر می کرد جنگ جهانی دوم اتفاق افتاده است. به کمک حسین و حمید شروع کردیم به جمع آوری وسایل، کتاب ها و جزوه ها زیر پنجره جمع شد و لباس ها روی یک سری میخ که کنار در ورودی اتاق بود آویزان شد .ظرف و ظروف هم که کنار بخاری چکه ای ،تل انبار شده بود . لحاف و تشک ها هم که تقریباً یک سوم اتاق را گرفته بود.
بعد از حدود یک ساعت جمع آوری وقتی دوباره به اتاق نگاه کردیم تفاوت چندانی مشاهده نکردیم. و همین باعث شد بی انگیزه و خسته، گوشه ای کز کنیم. اوضاع و احوال مان زیاد خوب نبود که زن صاحبخانه که مادر صدایش می کردیم صدایمان زد و همه را به خوردن چای و عصرانه دعوت کرد. همین موجب شد تا کمی در احوالات ما تغییراتی ایجاد شود.
چای داغ روی سماور نفتی به همراه نان های محلی که رویشان چنان براق و نارنجی رنگ بود به همراه پنیری که در پوست گوسفند نگهداری می شد و بسیار خشک و شور و چرب و در عین حال لذیذ بود در کنار حلوای گردویی ،امکان نداشت که حال کسی را عوض نکند.
در حین خوردن این عصرانه مفصل قضیه را با مادر در میان گذاشتیم و او هم کمی فکر کرد و پیشنهاد بسیار عالی ای به ما داد. او گفت بهتر است چند تا کارتن خالی که محکم هستند بیاورید و بسیاری از وسایل تان را در آن جای دهید تا اتاق تان مرتب تر به نظر آید.
فکر خیلی خوبی بود . ولی کارتن خالی از کجا گیر می آوردیم که حسین گفت نگران نباشید در مدرسه فراوان است. حسین راست می گفت مدرسه از ابتدای امسال تحت پوشش تغذیه مدارس قرار گرفته بود و کلی مواد خوراکی از قبیل خشکبار و بیسکویت و کلوچه و شیر و… بین دانش آموزان توزیع می شد و انبار مدرسه پر شده بود از کارتن خالی های آن به طوری که چند وقت پیش مدیر بخش اعظمی از آنها را سوزاند.
فردا موضوع را با مدیر مدرسه در جریان گذاشتیم و او هم قبول کرد چندتایی از کارتن خالی ها را ببریم. زنگ آخر به همراه حسین به انبار که آن طرف حیاط مدرسه بود رفتیم و بعد از بررسی کارتن ها پنج تا که مربوط به کلوچه های «کام »بود را برداشتیم و به دفتر آوردیم. واقعاً این کلوچه های «کام» چقدر خوشمزه بودند و با چای بسیار میچسبیدند.
سه تا از کارتن ها را من گرفتم و دو تا باقی را حسین برداشت. ارتفاع کارتن ها زیاد بود و به سختی جلوی خودم را می دیدم ولی وزن کم شان جبران مافات بود. تا خواستیم از در حیاط خارج شویم که آقای معاون صدایمان کرد و از ما خواست به دفتر برویم. به حسین گفتم چیزی جا گذاشته ای که او هم با سر اشاره کرد نه!
وقتی وارد دفتر شدیم آقای معاون یکی یکی کارتن ها را گرفت و کاملاً بازشان کرد و به صورت کتابی درآورد . نگاه معنی داری به او انداختم و گفتم آقای مهندس ما خودمان هم می توانستیم این کار را بکنیم ولی ما این کارتن ها را برای جا ظرفی می خواهیم و باید محکم باشد این طور که شما همه چسب هایش را جدا کردی که به درد ما نمی خورد.
لبخندی زد و از کمد پشت سرش چسب پهن را برداشت و به حسین داد و گفت این هم برای محکم کاری کارتن ها. حسین هم در جواب گفت آخر این چه کاری است که دوباره کاری کنیم. الآن کارتن ها را باز کنیم و در خانه دوباره آنها را چسب بزنیم.
آقای معاون رو به ما کرد و گفت درون این کارتن ها چیست؟ من هم با خنده ای گفتم خوب معلوم است خالی است و هیچ ندارد. آقای معاون دوباره پرسید این کارتن ها برای چیست ؟ حسین گفت سوالات عجیبی می کنی معلوم است تغذیه مدرسه. در آخر آقای معاون رو به ما کرد و گفت شما می دانید که در این کارتن های تغذیه چیزی نیست و خالی است ،ولی دانش آموزان و روستاییانی که شما را در مسیر می بینند که از این موضوع مطلع نیستند آنها فکر می کنند شما پنج تا کارتن تغذیه را به خانه خود برده اید و این اصلاً صورت خوشی ندارد.
واقعاً تجربه حرف اول را می زند و ما اصلاً به این بخش موضوع فکر نکرده بودیم. جالب این بود که در حیاط مدرسه وقتی داشتیم بیرون می رفتیم یکی از دانش آموزان سوم راهنمایی آمد و گفت آقا اجازه چرا تغذیه ها را در انبار خالی نکردید و بردید دفتر خالی کردید؟ مگر انبار جا ندارد و ما اینجا بیشتر و بیشتر به تیز بینی آقای معاون پی بردیم.

2 دیدگاه در “کارتن”

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.