معلم جایگزین ۱

سید حمید معلم کلاس دوم ابتدایی بود .در خانه همیشه مشغول کارهای کلاسش بود ،یا داشت سوال طرح می کرد ،یا وسایل کمک آموزشی آماده می کرد، یا کتاب داستانهایش را برای کلاسش مرتب می کرد. واقعاً معلمی بود که با عشق معلمی می کرد.
هفته آخر بهمن ماه بود که سرمای سختی خورده بود، عادت داشت لباس گرم زیاد نپوشد. در نیم متر برف هم با یک کاپشن معمولی بود و هر وقت به او می گفتیم شال و کلاه بگیر در جواب می گفت : باید بدن را به سرما عادت داد تا قوی شود. ولی حالا برعکس گفته اش چنان ضعیف شده بود که به ناچار او را به شهر فرستادیم.
قبول نمی کرد برود و می گفت کلاسم چه می شود، حسین به او گفت سلامتی ات مهم تر از کلاست است و اگر خوب نشوی که مدت بیشتری کلاس نمی روی. از ما اصرار بود و از و انکار . در آخر هم من قول دادم که به عنوان جایگزین به کلاسش بروم. نوبت مدرسه ابتدایی همیشه مخالف ما بود و همین پیشنهاد من راضی اش کرد که برود.
آنقدر توصیه و تذکر برای کلاسش به من گفت که دیگر خسته شده بودم. کم مانده بود برای تک تک بچه های کلاسش به من توضیح دهد. آنقدر هم جدی می گفت که جرات نداشتم بگویم بس است. وقتی دید زیاد به حرف هایش گوش نمی دهم رفت در برگه کاغذی موارد مهم را نوشت و به من دادم و قسمم داد که رعایت کنم. مانده بودم ،این دیگر خیلی معلم است !
فردا صبح سید را تا مینی بوس بدرقه کردیم و در زمان حرکت فقط به من می گفت مواظب بچه ها باش. ظهر هنگامی که از مدرسه تعطیل شدیم من خانه نرفتم و یک راست رفتم مدرسه ابتدایی که در طرف دیگر روستا بود. وقتی وارد حیاط مدرسه شدم چنان غوغایی برپا بود که متعجب ماندم. یک نفر را در میان این خیل جمعیت آرام و ایستاده ندیدم. همه در حال دویدن و جنب و جوش بودند. با محیط مدرسه ما خیلی تفاوت داشت.
وقتی وارد دفتر شدم آقای مدیر سلام گرمی با من کرد و مرا به دیگر همکاران معرفی کرد. کل مدرسه پنج تا معلم داشت و یک مدیر. بعد از احوال پرسی با همه ،گوشه ای نشستم و منتظر زنگ کلاس بودم که آقای مدیر مرا صدا زد و با هم به بیرون از دفتر رفتیم. این نکته را به من گوشزد کرد که اینها خیلی بچه اند و کاملاً رفتاری بچگانه دارند و با آنها مانند بچه های راهنمایی یا دبیرستان نباید رفتار کرد.
من تا به حال ابتدایی نرفته بودم و تجربه هم نداشتم ولی این مطلبی که مدیر برایم توضیح داد را نفهمیدم. مگر کلاس و مدرسه اینقدر فرق دارد که من باید مواظب رفتارم باشم. اینها هم دانش آموزند و من هم فقط یکی دو روزی باید به آنها درس بدهم و همین.
زنگ خورد و به همراه مدیر وارد کلاس شدم. آقای مدیر توضیح داد که من به جای معلمشان آمده ام ، زمانی که آقای مدیر رفت من ماندم و حدود بیست جفت چشم که فقط مرا بدون پلک زدن نگاه می کردند. یاد کارتون های ژاپنی افتادم که در آنها کل صورت شخصیت ها را دو تا چشم بزرگ تشکیل می داد. چنان غرق نگاه کردنم بودند که کمی ترسیدم .
پشت میز معلم رفتم و برای اینکه کمی این جو شکسته شود دفتر نمره را باز کردم تا حضور غیاب کنم. ابتدا خودم را معرفی کردم که من دبیر ریاضی مدرسه بالا هستم و بعد شروع کردم به حضور غیاب. چند نفری را خوانده بودم که صدای هق هق گریه ای از انتهای کلاس توجهم را جلب کرد. صدایش کردم و گفتم بیا جلو تا بفهمم علت گریه ات چیست؟
گریه اش بیشتر شد و زیر میز قایم شد. تا بلند شدم و از پشت میز بیرون آمدم مثل جت دوید و از کلاس خارج شد. مانده بودم که این دانش آموز چرا اینگونه واکنش نشان داد. دوباره نشستم و حضور و غیاب را ادامه دادم که باز صدای گریه ای از گوشه کلاس شنیدم. دیگر کلافه شده بودم که چرا اینها اینجوری اند.
اینب ار سریع جلوی در رفتم تا این یکی از کلاس فرار نکند. صدایش کردم و گفتم بلندشو بیا جلو و او هم همان کار دانش آموز قبلی را انجام داد و سریع رفت زیر میز. می شد در چهره خیلی از این بچه ها بغض را دید که داشتند با هر زحمتی بود فرو می خوردند.
اصلاً اوضاع کلاس خوب نبود ،به یاد صحبت های مدیر افتادم که می گفت باید با اینها جور دیگر رفتار کنی ولی من هنوز کار خاصی نکرده بودم که اینها اینطور جلوی من جبهه گرفته بودند. مگر حضور و غیاب جور دیگری هم دارد که من نمی دانم.
سکوت کردم و کمی نگاهشان کردم. و آنها نیز چنان نگاهم می کردند که انگار تا به حال آدم ندیده اند. تصمیم گرفتم کمی لبخند بزنم شاید از چهره جدی ام ترسیده بودند. نیشم را تا بناگوش باز کردم و همه را از زیر نظر گذرانیدم .ولی هیچ تغییری در حالت چهره این فسقلی ها رخ نداد. هنوز هیچ کاری نکرده در یک مسئله پیچیده گیر افتاده بودم و هیچکاری هم نمی توانستم بکنم. می ترسیدم یکی را صدا کنم و بغضش بترکد و دوباره به زیر میز برود.
مانده بودم چکار کنم و چطوری کلاس را ادامه دهم و از این بدتر فردا را چه کنم. این بچه ها با این وضعی که دارند درس که هیچی ،حتی نمی شود برایشان داستان هم تعریف کرد. همینجا ناگهان جرقه ای به ذهنم زد و رو به بچه ها کردم و گفتم خوب حالا می خواهم برایتان یک قصه قشنگ تعریف کنم .انتظار داشتم ذوق کنند و منتظر من باشند تا داستانم را شروع کنم. ولی باز هم هیچ تغییری در آنها ایجاد نشد که نشد.
شروع کردم به تعریف داستان کدو قلقله زن ، هرچه در توان داشتم آب و تابش دادم و کمی هم وسطش الکی خندیدم تا شاید یک نفر هم لبخند به لبش بنشیند ، نشد که نشد. از پنجره فقط بیرون را نگاه می کردم و در این فکر بودم که چطور می شود من که حدود سه یا چهارسال سابقه تدریس دارم و کلاسهایم هم همیشه منظم و خوب است نمی توانم از پس این فسقلی های چشم کارتونی برآیم.

5 دیدگاه در “معلم جایگزین ۱”

  1. خبببب حالا چی شد؟؟؟؟؟؟؟ادامش؟ اونا چرا گریه کردن؟ نکنه فک کذدنمعلم قبلیشون مرده؟ بابا وسط اوج داستان چرا تمومش کردین؟؟؟؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.