معلم جایگزین ۲

صدای زنگ مرا از این مخمصه ای که این بچه ها به وجود آورده بودند خارج کرد.غرغرکنان وارد دفتر شدم که منظره ای عجیب باعث شده هرآنچه در کلاس رخ داده بود را فراموش کنم. میزی که وسط اتاق دبیران بود کاملاً پر بود از خوراکی های متنوع ، از نان محلی گرفته تا پنیر و گردو و … ،مانده بودم که حالا که ساعت دو و نیم است اینها برای چیست که با تعارف همکاران شروع کردم به خوردن و چقدر هم لذیذ بود. اکثر همکاران هر روز رفت و آمد می کردند و فرصتی برای خوردن ناهار در خانه نداشتند و این سفره به این علت پهن بود.
بعد از صرف مفصل ناهار مدیر را به گوشه ای کشیدم و در مورد مشکلم با کلاس دوم با او صحبت کردم. با لبخند ملیحی پشتم زد و گفت باید جور دیگری باشی، گفتم که اینها بچه هستند و عقلشان نمی رسد. گفتم من که هنوز هیچ کار خاصی را شروع نکرده بودم و هنوز در مرحله حضور غیاب بودم که این مسئله شروع شد. با همان لبخند مرا به سمت کلاس راهنمایی کرد.
این بار مدیر اول وارد شد و بعد از او من وارد شدم. مدیر رو به بچه ها کرد و گفت این آقا درسته که دبیر ریاضی مدرسه بالاست ولی قرار نیست که اینجا هم مثل مدرسه بالا باشه. معلم شما سرما خورده و رفته و شهر و این دبیر فقط این دو روز جای معلم تان می آید و بقیه روزها را همان آقا سید می آید.
لبخندی بود که بر چهرهی بچه ها شکفته می شد. این بار با همان چشمان درشت شان ولی با لبخند به من نگاه می کردند و همین باعث شد همه چیز درست شود و کلاس واقعاً حالت اصلی خود را بگیرد. تازه جنب و جوش بچه ها شروع شد و ولوله ای به پا شد.
حضور و غیابی که در زنگ قبل در سکوت محض بود حالا اسم هر کسی را می خواندم تا جلوی میز نمی آمد رضایت نمی داد. برنامه آنها در زنگ دوم فارسی بود و اولین تدریس درس فارسی در عمرم را شروع کردم. چون چیز خاصی نمی دانستم فقط شروع کردم به خواندن متن درس و از آنها خواستم تکرار کنند و بعد هم هر کدام به صورت اتوماتیک شروع کردند به خواندن متن درس و جالب این بود که در این زمان همه ساکت بودند و فقط خط می بردند.
زنگ سوم ورزش بود که فقط در حیاط دنبال توپ می دویدند. من که تیم ها را تشخیص نمی دادم و فکر کنم خودشان نیز نمی دانستند کدام تیم شان است، فقط با هیاهو دنبال توپ می دویدند و هر طرف که گل می شد همه شان خوشحالی میکردند. اصلاً باورم نمی شد اینها همانهایی هستند که زنگ اول مرا تا مرز سکته بردند.
زنگ آخر ریاضی بود و برایم جالب بود که باید جمع یک رقمی با یک رقمی که جوابش حداکثر نه می شد را درس بدهم. مانده بودم این امر بدیهی و ساده را چگونه بگویم. تا خواستم درس را شروع کنم یکی رفت از کمد کلاس یک عالمه نی نوشابه آورد و شروع کرد به پخش کردن بین بچه ها، و اینجا بود که من جمع را با این وسیله کمک آموزشی مهم درس دادم.
در پایان روز اول به دو نکته پی بردم ،که واقعاً کار با بچه های ابتدایی خیلی سخت است و مهارت و دانش مخصوص به خودش را می خواهد و دوم اینکه سید حمید واقعاً این بچه ها را خیلی خود پرورش داده است. چون وقتی به درس می رسیدیدم واقعاً منظم بودند و در مواقع دیگر در اوج بی نظمی. این بدون اجازه راه رفتن در کلاس شان برای من بزرگترین عامل بی نظمی بود.
روز دوم تا از در حیاط وارد شدم تمام بچه های کلاس دوم به سمت من دویدند و یک صدا سلام کردند هر کسی از گوشه ای خودش را به من می رساند تا از نزدیک هم سلام کند. خیلی ها هم گوشه های کاپشنم را می کشیدند تا توجهم به سوی آنها جلب شود و سلامشان را جواب بگویم.
همه چیز به خوبی انجام می شد و این شوق و نشاط بچه ها هم به من منتقل شده بود و از کار در ابتدایی خوشم آمده بود. خسته شده بودم از ریاضی خشک و بی روح دوره راهنمایی که در کلاس فرصت هیچ کاری نیست به جز درس و درس و درس
زنگ آخر بود و آخرهای زنگ که شروع کردم با بچه ها صحبت کردن و تقریباً از آنها خداحافظی کردن .فقط تنها چیزی که هنوز برایم سوال بود آن برخورد زنگ اول روز اول بود .از بچه ها علت را پرسیدم .یکی از همین میز جلو دست بلند و کرد و گفت: آقا اجازه آبجی ما دانش آموز شما در مدرسه بالاست آنقدر از سخت گیری های شما برای ما گفته بود که ما تا شما را دیدیم فکر کردیم شما تا همیشه معلم ما می مانی و به همین خاطر ترسیدیم. آن یکی هم که فرار کرده بود گفت : آقا اجازه شما دبیر داداش ما هم هستید . داداشم هر وقت فردایش ریاضی دارد تا دیروقت در حال مشق نوشتن است. و از امتحان های شما خیلی می ترسد.
تازه فهمیدم که بیشتر این بچه ها برادر یا خواهرهای شان دانش آموز من هستند و سخت گیری های من به این بندگان خدا هم منتقل شده. و اینها واقعاً از اینکه دبیر ریاضی مدرسه بالا می خواهد معلم شان شود ترسیده بودند.
وقت زنگ خورد همه دور من حلقه زدند و با همان زبان کودکی از من خداحافظی کردند. آخرین نفری که داشت می رفت برگشت و به من گفت آقا اجازه ما اگر بزرگ شدیم و آمدیم راهنمایی شما معلم ما هم می شوی؟ گفتم شاید. با لبخندی گفت خدا کند و رفت.
و این جمله اش چنان تاثیر خوبی در من گذاشت که هنوز در من هست.

2 دیدگاه در “معلم جایگزین ۲”

  1. سلام.
    واقعا کتابای دوره راهنمایی از بس که درساشون زیاده ابتکار عمل رو از ادم میگیره.
    ولی واقعا چیزی واسه یه معلم، شیرینتر از این نیست که دانش آموزاش قبولش داشته باشن و دوستش داشته باشن.
    پاینده باشید.

    1. سلام و سپاس
      البته در ویرایش جدید کتاب های دوره متوسطه اول می شود کمی درس را لذت بخش تر کرد.
      ولی با کلیات حرف شما موافقم.
      در پناه حق

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.