پدر و مادر

همیشه هفته های منتهی به امتحانات بسیار خسته کننده و طاقت فرسا بود . این دانش آموزان خودشان که زحمت دوره کردن را نمی کشند و ما باید کلی انرژی مصرف کنیم تا شاید کمی از مطالب قبلی را به یادشان بیاوریم. ولی امسال کار جدید شروع کردم و نمونه سوال به آنها دادم تا به عنوان تکلیف در خانه انجام دهند بعد سر کلاس اسمهایشان را می خواندم تا روی تخته سیاه حل کنند.
خسته از دو شیفت مدرسه و سروکله زدن با بچه ها و کلی معطلی برای یافتن ماشین ،موقع اذان بود که به سر جاده اصلی رسیدم. کنار پاسگاه منتظر بودم که برای اولین بار شانس به من رو آورد و ماشین زود گیر آوردم. وقتی به شاهرود رسیدم و به پلیس راه رفتم یک اتوبوس سوپر ویژه آمد. از همان بیرون هم می شد تفاوت بسیارش را با اتوبوسهای ناسیونال معمولی فهمید ،ولی وقتی سوار شدم و شاگرد از من کرایه را گرفت کاملاً تفاوتش را با اعماق وجودم حس کردم.
واقعاً راحت بود و سریع می رفت و قدرتش هم در بالا رفتن از گردنه با اتوبوس های معمولی قابل قیاس نبود. کنار مرد میانسالی نشستم که با چهره ای غم گرفته داشت به تاریکی های بیرون می نگریست. خودم را آماده کرده بودم که تا تهران بخوابم و کمی از خستگی را از بدن بیرون کنم.
تازه چشمانم گرم شده بود که کناری صدایم زد و از من خواست بلند شوم تا او برود و آبی بنوشد. برایم جالب بود ،همیشه در اتوبوس ها شاگرد یک لیوان و پارچ دستش می گرفت و کل اتوبوس را با آن آب می داد و من چقدر تشنگی می کشیدم تا انتهای مسیر. حس کنجکاوی ام مرا هم بلند کرد و به سمت آبسرد کن رفتم و خیلی با کلاس در یک لیوان یک بار مصرف آب سردی نوشیدم و چقدر گوارا بود.
موقع نشستن همان فرد میانسالی که کنارم نشسته بود از من خواست تا سمت پنجره بنشینم چون می گفت شاید در طول مسیر بخواهد آبی بنوشد و یا سیگاری بکشد، من هم قبول کردم و نشستم و همین باعث شد که سر صحبت باز شود. از شغلم پرسید و من هم در پی پاسخم، فهمیدم که تازه بازنشسته شده و در راه است تا به پدر و مادرش سر بزند.
خسته بودم و دوست داشتم بخوابم ولی مجبور بودم به صحبتهایش گوش دهم .نمی دانم چه شد که درد دلش باز شد و شروع کرد به باز کردن سفره زندگی اش پیش من. فکر کنم منتظر بود تا کسی را پیدا کند که بشنود و او هم خودش را تخلیه کند.
وقتی در میان صحبت هایش گفت ناپدری و نامادری ام در خانه تنها هستند و بقیه بچه ها به آنها سر نمی زنند، تعجب کردم چون یکی از دو حالت ناپدری یا نامادری ممکن است و هر دو آن همزمان غیر ممکن است. او داشت صحبت می کرد ولی من هیچ نمی شنیدم چون کاملاً درگیر این بودم که چرا و چگونه این طور شده است؟ به قول ما در ریاضیات این معادله جواب هایش غیرقابل قبول است. هرچه با خود کلنجار رفتم قانع نشدم و دل به دریا زدم از او پرسیدم که چرا ؟ شاید اشتباه شنیده بودم .
ولی وقتی گفت که اشتباهی در کار نیست و من هم ناپدری دارم و هم نامادری تعجبم بیشتر شد و او هم فهمید و شروع کرد به توضیح دادن.
سالها پیش مادرش را از دست داده بود و چون همه فرزندان در شهرهای دیگر بودند، بعد از چند سال تصمیم گرفتند تا پدرشان تجدید فراش کند. اوضاع خیلی خوب بود و هر دو با هم زندگی خوب آرامی داشتند و بچه های هر دو هم با هم ارتباط خوبی داشتند و همه چیز مرتب بود که اجل ،پدرشان را نیز برد و آنها غمی دوچندان را تحمل کردند. بعد از فوت پدرشان به قول خودش مادر یدکی اش چند سالی در همان خانه پدرشان زندگی کرد و وضعیت هم بد نبود که پیرمردی عاشق او شد و هر دو پایش را در یک کفش کرد که با او ازدواج کند.هرچقدر فرزندانش مخالفت کردند، پیرمرد رضایت نداد و آنقدر رفت و آمد تا دل مادرشان را برد و با او ازدواج کرد و در همان خانه پدری آنها ماند.
سه خانواده به طور عجیبی به هم مرتبط شده بودند و او حالا پدر و مادری داشت که اصلاً پدر و مادر واقعی اش نیستند و کلی برادر خواهر نا تنی هم دارد. به قول خودش فرزندان پدر و مادر یدکی اش حداقل از یک طرف به این موضوع وصل هستند ولی اینها از هیچ طرف وصل هستند و تنها نکته مشترک شان خانه پدری آنهاست.
آنقدر این موضوع جالب و عجیب بود که خستگی از یادم رفت و سراپا گوش شدم و فهمیدم که سخت تر و پیچیده تر از معادلات ریاضی ما هم هست و چقدر زندگی ها پر پیچ و خم است . و نکته مهم داستان این مرد که از گفته هایش یافتم این بود که تمام فرزندان این پیر مرد و پیرزن چقدر روابط خوب و محکم و واقعاً برادرانه ای با هم دارند و این در روزگار ما بسیار بسیار کمیاب است.
به نیمه های شب رسیدیم و احساس کردم او هم خسته شده ولی تا قبل از اینکه سکوت کنم علت غمی را که در چهره اش نهفته بود را به طور غیر مستقیم جویا شدم. بدین صورت که پرسیدم خیلی خسته به نظر می رسید و فقط یک کلام پاسخ داد. وقتی بازنشست شدی حالم مرا می فهمی و بعد در سکوت و تاریکی شب غرق شد.

2 دیدگاه در “پدر و مادر”

  1. سلام.
    اگه کسی واقعا عاشق شغلش باشه ، بازنشستگی براش خیلی سنگینه و ماه ها ممکنه طول بکشه تا باهاش عادت کنه…
    ولی این جمله رو خیلی قشنگ گفتید: «ولی وقتی سوار شدم و شاگرد از من کرایه را گرفت کاملاً تفاوتش را با اعماق وجودم حس کردم.» 🙂

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.