مهمان

سرکلاس آرام و قرار نداشتند.یک دقیقه هم یکجا نمی نشستند و فقط با صدای بلند با هم صحبت می کردندو در کلاس از این طرف به آن طرف می رفتند.دو تا بیشتر نبودند ولی اندازه یک کلاس سی نفری شلوغی و شیطنت و سروصدا داشتند. هرچه هم تذکر می دادم گوششان بدهکارنبود. حرف هایم را اصلاً نمی فهمیدند.
از اولین جلسه بعد از عید به کلاس آمده اند و از همان روز اول کلاس را روی سرشان گذاشته بودند. اوایل کمی به آنها چشم غره می رفتم تا شاید کمی آرام بگیرند ولی اصلاً تاثیر نداشت. یک بار که همینجوری بی اجازه آمده بودند کنار تخته سیاه ،به آنها گفتم اینجا کلاس است و قوانین خودش را دارد شما باید بعضی چیزها را رعایت کنید. خواهش می کنم کمتر سروصدا کنید.
نگاهشان به من نشان می داد که هیچ نفهمیدند و با همان سروصدای همیشگی شان به آخر کلاس رفتند. وقتی برگشتم و بچه های کلاس را دیدم ، یکه خوردم. بندگان خدا در حالت بهت مانده بودند و به هر زحمتی بود داشتن خنده هایشان را کنترل می کردند. به آنها اخم کردم و گفتم شما هم با اینها هیچ فرقی نمی کنید. از بس که شلوغ هستید. و همین باعث شد خنده در کلاس منفجر شود . ولی من همچنان جدی داشتم روی تخته سیاه محور مختصات می کشیدم.
آنقدر آمدند و رفتند و سروصدا کردند که تاب تحملم تمام شد و یک بار که واقعاً مخل کلاس شده بودند با حالتی خیلی جدی در را باز کردم و گفتم بفرمایید بیرون، بچه ها باز غرق خنده شدند و با نهیبی آنها را ساکت کردم.دو سه باری مودبانه خواستم از کلاس خارج شوند ولی اصلاً توجهی نکردند. در آخر سر خیلی موقر دنبالشان کردم و بعد از دو دور چرخیدن در کلاس توانستم اخراجشان کنم.
سکوت خیلی خوب بود و با آرامش بهتر می شد درس داد.حدود نیم ساعتی گذشت که واقعیت امر دلم برایشان تنگ شد . به سروصدا و شیطنتشان خو گرفته بودم و نبودنشان در کلاس کاملاً محسوس بود، حتی این را در پچ پچ های بچه ها هم فهمیده بودم.مبصر کلاس را صدا کردم و گفتم برو بیرون و آن دو تا را صدا کن تا به کلاس برگردند.فقط خیلی جدی گفتم به آنها بگوید که کمتر سروصدا کنند. مبصر که از خنده دلش را گرفته بود ،بیرون رفت.
چند دقیقه بعد برگشت و با ناراحتی گفت آقا اجازه از مدرسه رفته اند.پیش خودم فکر کردم شاید کمی زیاده روی کرده بودم و باید ملاطفت بیشتری به خرج می دادم.چیزی به زنگ نمانده بود که با سر و صدا داخل کلاس شدند ولی این بار از پنجره آمدندو باز همین باعث انفجار خنده در کلاس شد.تازه داشتم غرغر می کردم که زنگ تفرح خورد.
وقتی موضوع را با آقای مدیر در جریان گذشتم و از او هم کمک خواستم فقط با خنده هایش مواجه شدم که خیلی عصبانی ام کرد.با جدیت تمام به آقای مدیر گفتم حل اینگونه مشکلات بر عهده شماست.آموزش در کلاس من با وجود این دو تا مختل شده است.ولی نمی دانم چرا او هم مانند بچه ها از خنده دلش را گرفت.
یک ماه تمام تحمل شان کردم و شاید هم آن دو مرا تحمل کردند. خانه شان را روی لوله گاز انتهای کلاس ساختند و اواخر اردیبهشت بود که دو تا هم جوجه آوردند. من یواش حرف می زدم و درس می دادم و بچه های کلاس هم که انصافاً درک خوبی داشتند اصلاً سروصدا نکردند.
این دو پرستوی مهاجر بهانه ای برای من شده بودند که با همان حالت جدی همیشگی و بدون هیچگونه کوتاه آمدن از اصول رفتاری ام باعث شوم که مدتی محیط کلاس برای بچه ها جالب و خنده دار باشد و خیلی هم تاثیر گذاشت.
آخر سال آقای مدیر جمله ی جالبی به نقل از بچه ها به من گفت.
«این آقای دبیر ریاضی قیافه و اخلاقش مثل درسش سخته ولی خودش خیلی خوبه»

یک دیدگاه در “مهمان”

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.