استادیوم

تا چشم کار می کرد ماشین بود و ترافیک سنگین ،حدود دو ساعتی بود که از خانه به راه افتاده بودیم و هنوز به نزدیکی استادیوم آزادی هم نرسیده بودیم. عده بسیاری هم پیاده در حال طی مسیر بودند. رو به پسر خاله ام کردم و گفتم ، آخر این هم پیشنهاد بود که تو دادی ؟، در این ایام تعطیلات نوروزی که همه در فکر دید و بازدید و استراحت هستند ما از ساعت ده صبح راه افتاده ایم و حالا که دوازده ظهر است هنوز نرسیده ایم و از این بدتر که بازی هم ساعت پنج عصر است.
نگاهی به من انداخت و از من پرسید این چندمین باری است که استادیوم آزادی آمده ای؟ گفتم برای اولین بار ، دوباره پرسید تا به حال بازی تیم ملی را از نزدیک دیده ای ؟ پاسخم باز هم منفی بود. دوباره پرسید حساسیت بازی های انتخابی جام جهانی را می دانی؟ با سر تایید کردم. و در آخر گفت: مرد حسابی بازی با ژاپن است، اگر ببریم راه مان به جام جهانی هموار می شود. اینقدر غر نزن و دعا کن فقط بلیط گیر مان بیاید.
پیش خودم فکر می کردم حالا که ساعت دوازده است و بازی ساعت پنج عصر است و گنجایش ورزشگاه هم صد هزار نفر، بلیط گیرمان بیاید یعنی چه ؟مگر سینمای دویست نفری و آنهم نزدیک سانس است که نگران بلیط باشیم. خواستم چیزی بگویم ولی جلوی خودم را گرفتم.
از جایی که ماشین را پارک کردیم تا محل فروش بلیط خودش دو کورس راه بود، وقتی به نوشته «بلیط تمام شده است» برخوردم از تعجب در حال شاخ درآوردن بودم، ساعت حدود یک بود و هنوز چهار ساعت به آغاز بازی مانده بود، صدهزار نفر از کجا آمده بودند که استادیوم پر شده بود.
کمی جلو تر به انبوهی از جمعیت برخوردیم که پشت در ورودی مانده بودند و داشتند به مامورین آن طرف التماس می کردند که راهشان بدهند. و این اصرار و انکار کمی به جنگ و جدل لفظی تبدیل شده بود. پسر خاله ام دستم را گرفت و با فشار وارد جمعیت شدیم و رسیدیم درست مقابل در ، ماموران آن طرف کاملاً گارد دفاعی گرفته بودند. فرمانده آنها فردی چهارشانه بود که داشت با بیسیم صحبت می کرد.
همانطور که داشتم به فرمانده نگاه می کردم ،به سربازان اشاره ای کرد و نمی دانم چه شد که همه ناگهان شروع کردند به دویدن ، یک لحظه فکر کردم که درگیری شده و همه دارند فرار می کنند، ولی هیچ چیزی دال بر این موضوع نبود. چون نیروهای انتظامی همه یک طرف منظم ایستاده بودند و خبری از گاز اشک آور و درگیری نبود. تا خواستم به خودم بجنبم که موج جمعیت مرا هم دوان دوان به سمت خود برد.
جو ، مرا هم گرفته بود و داشتم با تمام توان به سمتی که همه می رفتند می دویدم ،که ناگه خودم را مقابل استادیوم آزادی دیدم، از تلویزیون خیلی دیده بودم ولی در واقعیت عظمتی داشت مثال زدنی. غرق در تماشای این بنای عجیب بودم که یکی از پشت دستش را روی شانه ام گذاشت، برگشتم دیدم پسرخاله جان است که نفس نفس شدیدی می زد، رو به من کرد و گفت ، خوب بلد شدی چکار کنی!، تا در را باز کردند چنان دویدی به سمت استادیوم که پدرم درآمد در میان آن همه جمعیت گمت نکنم و بهت برسم. تازه فهمیدم چه اتفاقی افتاده بود ولی به رویم نیاوردم و گفتم ما همین هستیم، سرعت عمل مان بالا است.
همه را به سمت طبقه دوم هدایت می کردند ولی عده ای در مقابل یکی از ورودی ها تجمع کرده بودند. وقتی از کنارشان می گذشتیم فهمیدیم که این عده می خواهند در طبقه اول باشند ولی چون تمام جایگاه ها پر شده درب ها را بسته اند .کنجکاوی که همیشه برایم دردسر ساز بود مرا به سمت این جمعیت کشاند.پسرخاله اعتراض می کرد و فقط گفتم بگذار ببینم از اینجا زمین دیده می شود.
در همین حین بود که ناگهان چند تا از ماموران نیروی انتظامی از پشت سر فانوسقه به دست به سمت ما هجوم آوردند. همه در کسری از ثانیه متفرّق شدند، ولی من ماندم و پسرخاله جان، زیر لب غرغر می کرد این بود عکس العمل سریعت، تا خواستیم از در فاصله بگیریم که در باز شد و نمی دانم چرا به ما دو نفر اجازه دادند که به طبقه اول وارد شویم. تشکر کنان از کنار خیل ماموران گذشتیم.
وقتی به محل جایگاه ها رسیدیم و برای اولین بار زمین چمن را دیدم همانجا ایستادم. برایم جالب بود که زمین چمن چقدر پایین بود ، و طبقه اول در اصل همین پایین است و طبقه دوم تقریباً همکف، و از همه عجیب تر چقدر آدم اینجا است. و چقدر سروصدا می کنند و چه شور و غوغایی در اینجا برپاست.
با هدایت ماموران در ضلع شرقی به زحمت جایی برای نشستم پیدا کردیم، ساعت حدود دو شده بود و با گذشت این همه کش و قوس برای رسیدن به اینجا گرسنه شده بودیم، از پسرخاله پرسیدم اغذیه فروشی اینجا کجاست تا دو تا ساندویچ بگیرم، به من گفت کمی صبر کن خودشان می آیند. و باز من در تعجب غرق شدم وقتی دیدم یک نفر آمد که چیزی شبیه به کشو میز را با طناب بر گردنش انداخته بود و پسرخاله جان دو تا ساندویچ از او خرید.
نکته ای که برایم جای سوال بود جایگاه کناری ما بود که خالی بود، هر دو طرفش نرده داشت و شاید حدود صد نفر گنجایش داشت که خالی بود، تا خواستم از پسرخاله بپرسم که افرادی با لباس های متحد الشکل آبی وارد آن جایگاه شدند و وقتی بیشتر دقت کردم دیدم ژاپنی هستند ، چقدر منظم بودند .واقعاً این ژاپنی ها عجب آدم های عجیبی هستند.
راس ساعت مقرر بازی شروع شد. در نیمه نخست تیم ژاپن در سمت ما بود و تیم ما در آن طرف ، این ژاپنیها خودشان را از تشویق کشتند و ما هم از کری خوانی و داد و بیداد کم نگذاشتیم. تنها تفاوت اصلی ما با آنها این بود که ما فقط داد و بیداد می کردیم و ناسزا می گفتیم ولی آنها با طبل های بزرگ و پرچم های خیلی بزرگ چنان منظم تشویق می کردند که من فقط دوست داشتم بنشینم و آنها را نگاه کنم. ولی چه کنم که عرق ملی نمی گذاشت و من هم در جمع داد و بیداد کنندگان بودم.
واقعیت امر از بازی چیزی نمی دیدم و بیشتر هیاهوی تماشگران بود که مرا هم وادار به تشویق می کرد. خوشبختانه گل اول وحید هاشمیان را از دور به زحمت دیدم و واقعاً ورزشگاه منفجر شد ، چنان میلرزید که پیش خودم گفت الان است که همه چیز فرو بریزد و بر سر همه آوار شود. این گل همه را به وجد آورد و من را که اصلاً اهل فوتبال نبودم را چنان به شعف آورده بود که واقعاً غیر قابل وصف است.
گل مساوی را که خوردیم سکوت مرگباری ورزشگاه را فرا گرفت، بغض گلویم را می فشرد و اصلاً حال خوبی نداشتم، تا به حال اینگونه حسی را تجربه نکرده بودم، شادی و غم اینهمه به هم نزدیک ، تا چند دقیقه قبل چنان از شادی فریاد می زدم که تارهای صوتی ام به درد آمده بود و حالا چنان زانوی غم بغل گرفته بودم که انگار همه چیز جهان تمام شده است. وقتی به چهره های خندان ژاپنی ها نگاه می کردم دردم دو برابر می شد و چیزی نمانده بود گریه ام بگیرد.
همه ساکت بودند که یک نفر با بلندگو آمد و شروع کرد به تهییج مردم که حالا وقت تشویق تیم است ، باید حالا به داد تیم ملی رسید و از آن حمایت کرد، همین گفته هایش بود که آرام آرام صدای تماشگران بلند شد و هیاهو دوباره شروع شد، کار به جایی رسید که من هم همراه موج مکزیکی در ورزشگاه بودم و هرچه در توان داشتم فریاد می زدم.
گل دوم وحید هاشمیان در آنطرف بود و اصلاً ندیدم ولی وقتی دیدم همه روی هوا هستند و ورزشگاه در حال لرزیدن است من هم شروع به بالا پایین پریدن کردم و از ذوق اشکم در آمده بود. جالب این بود که یکی از ماموران نیروی انتظامی که چندین ستاره هم روی دوشش داشت چنان مرا در آغوش گرفته بود که داشتم له می شدم. همه در حال و هوایی عجیبی بودند.
وقتی سوت پایان بازی را داور زد و ما برنده این بازی شدیم همه چیز و همه جا داشت می خندید ، نگاهی به سکوهای بتونی ورزشگاه انداختم و پیش خودم فکر می کردم چقدر روی این سکوها اشک ریخته شده و چقدر خوشحالی بی وصف ثبت شده است. چقدر این فوتبال چیز عجیبی است و می تواند انسان ها را اینقدر در خوشحالی و غم در نوسان نگاه دارد.
از همان دری که آمده بودیم با ازدحام شدید و آرام خارج شدیم و بعد از گذر از ترافیکی شدید حدود ساعت نه شب رسیدیم خانه ، صدایم در نمی آمد و تا چند روز فقط نشاسته می خوردم تا کمی وضع صدایم بهتر شود، بدنم هم بسیار درد می کرد .اندازه خود بازی فوتبال انرژی مصرف کرده بودیم. اگر از رفتار من در استادیوم فیلم می گرفتند و حالا به من نشان می دادند، اصلاً قبول نمی کردم که من هستم ، یعنی حرکاتم تا این حد خارج بود.
تنها نکته تلخ آن بازی که فردا ما متوجه شدیم ازدحام در طرف دیگر و فوت شدن هفت نفر بود که هیچ گاه از ذهنم پاک نمی شود.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.