صعود

درشب سردی که گذشت زیاد خوب نخوابیدم.یک پتو برای این هوا کم بود و تا صبح لرزیدم.هوا که روشن شد از چادر بیرون آمدم .روی تخته سنگی نشستم و منتظر طلوع خورشید ماندم.خرامان خرامان از پشت کوه ها چهره ی زیبایش را نمایان می کرد.منظره ای مسحور کننده بود.
تا بقیه بچه ها بیدار شدند و صبحانه آماده شد، ساعت به هشت رسیده بود.بعد از صبحانه مهدی پیشنهاد گردشی در منطقه را داد.فقط من و حسین موافقت کردیم و بعد از چند دقیقه به راه افتادیم.بعد از گذر از چند تپه به دشت فراخی رسیدیم. مرتعی بود بسیار زیبا در ارتفاعی بالا.هوا صاف بود وآفتاب سوزان.گرمای مرداد ماه سبزی سبزه ها را به زردی مبدل کرده بود ولی باز هم زیبا بود.چفیه ای را که به همراه داشتم به روی سرانداختم تا کمتر بسوزم.
به ابتدای کوه بلندی رسیدیم.مهدی گفت بیایید تا بالایش برویم. من یکی مخالفت کردم چون عظمتش زیاد بود و شیبش تند.ولی آن دو تصمیمشان را گرفتند و من هم مجبور شدم همراهش بروم.
مهدی و حسین هر دو ورزشکاران حرفه ای هستند و قدرت بدنی بالایی دارند.ماشا الله با سرعت خوبی می رفتند و من هم به دنبالشان آرام آرام در حرکت بودم.واقعیت امر این است که من مانند آنها ورزش نمی کنم.وزنم هم زیاد است و مجبورم آرام آرام راه بروم.مانند موتور دیزل هستم آرام می روم ولی مسافت زیادی راه می روم.به قول معروف آهسته و پیوسته می روم.
حدود دو ساعتی بود که در راه بودیم ومن کلی ازآنها عقب افتاده بودم.شیب تند کوه عرقم را در آورده بود و چفیه و لباسم خیس شده بودند.همین باعث شده بود که به شدت تشنه شوم.کوله دست حسین بود وآنها هم که از من خیلی جلوتر بودند.بلند صدایشان کردم و خواستم یک جا منتظر من بمانند.
یک ربع طول کشید تا به آنها رسیدم.نشسته بودند روی تخته سنگ بزرگی و از دیدن مناظر اطراف لذت می بردند.چند دقیقه ای ایستادم و چند جرعه ای آب نوشیدم .خواستم بیشتر بخورم که حسین نگذاشت و بطری آب را از من گرفت.گفت باید کم کم بخوری.
به راه افتادیم.باز هم مانند همیشه از من فاصله گرفتند.آفتاب سوزان و شیبی که هرچه جلوتر می رفتیم بیشتر می شد و قله ای که هرچه به آن نزدیک تر می شدیم دورتر می شد،خیلی خسته ام کرده بود.دهانم خشک شده بود ولبانم به هم می چسبید.
قدم برداشتن کار سختی شده بود و هر قدم را با یک دم و بازدم برمی داشتم.نمی دانم چرا سرم هم داشت گیج می رفت.می دانستم اگر بنشینم دیگر توان بلند شدن و راه رفتن نخواهم داشت.حسین و مهدی را هم نمی دیدم.به سختی به راهم ادامه می دادم و کمتر به بالا نگاه می کردم تا طولانی بودن راه باقی مانده بیشتر خسته ام نکند.
نفسم واقعاً به شماره افتاده بود و خشک بودن کامم هم مزید بر علت شده بود.نگاهی به آفتاب انداختم .درست در میانه آسمان مردانه پرتوافشانی می کرد.نگاهی به ساعت انداختم.دوازده و نیم بود واین یعنی درست چهار ساعت است که در زیر این آفتاب و سوزان و گرما دارم راه می روم.
دیگرتوانم تمام شده بود.سرعت حرکتم خیلی کم شده بود و به سمت صفر میل می کرد.پاهایم توانی نداشتند و فشار بسیاری را تحمل می کردند.دیگر داشتم مایوس می شدم و تصمیم گرفتم ادامه ندهم،توقف کردم .تا خواستم بنشینم صدای حسین آمد : بیا که چیزی نمانده.
شنیدن صدای حسین برایم قوت قلبی بود چون ازروی صدا فهمیدم فاصله ام با آنها کم است و مقصد نزدیک.به راهم ادامه دادم.وقتی به بالا نگاه می کردم آنها را می دیدم وقله هم که به نظر کمی نزدیک تر شده بود.
توانم به صفر رسیده بود و سرم هم گیج می رفت که ناگاه صدای حسین آمد که می گفت من اول شدم.و این یعنی تا قله راهی نیست.همه همتم را جمع کرد و با همان اندک توانی که داشتم به راه ادامه دادم.وقتی بالای قله رسیدم.تنها کاری که کردم این بود که نشستم.حسین و مهدی با نگرانی به من نگاه می کردند.حسین گفت چرا مثل گچ سفید شده ای .مهدی هم گفت لبانت چرا کبود شده.دستشان درد نکند چنان روحیه ای به من دادند که چشمانم سیاهی رفت و دراز به دراز افتادم.
قطرات آبی که روی صورتم می افتاد مرا کمی به خود آورد.یک جرعه آب خوردم و مهدی هم یک عدد خرما به من داد ،مدتی گذشت ومقداری از توان از دست رفته ام به من بازگشت.
به کمک آنها نشستم و چشمم که به اطراف افتاد همه چیز ازیادم رفت و غرق در مناظر اطراف شدم.انگار سوار هواپیما شده بودم.تا بینهایت را می شد دید. خط افق به راحتی قابل تشخیص بود.هیجان خاصی مرا فرا گرفت .به هر طرف که می نگریستم کلی منظره متفاوت می دیدم.از سرسبزی شمال گرفته تا کویرهای جنوب.از کوه های سربه فلک کشیده غرب گرفته تا دشت های فراخ شرق.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.