بازگشت

بعد از حدود پنج ساعت کوه نوردی و تحلیل بخش عمده ای از قوای بدنی ام و از دست دادن مقداری زیادی آب ،تشنگی و گرسنگی بود که سراغم آمد.مهدی و حسین که انگار نه انگار ،ماشا الله قدرتشان آنقدر بالا بود که می توانستند با همین شرایط قله ای دیگر را نیز فتح کنند وخدا را شکر که در آن اطراف قله ی دیگری نبود.
حسین را صدا کردم تا کوله اش را بیاورد تا چیزی بخوریم.مهدی هم آمد و نشستیم و حسین سفره اش را پهن کرد.شش عدد خرما ،سه تا سیب حدود یک لیتر آب و یک نصف نان بربری.چپ چپ نگاهش کردم و گفتم مرد مومن همه اینها ته دل مرا نمی گیرد چه برسد به یک سوم آن.نگاهی به من کرد گفت من از کجا می دانستم می خواهید اینجا بیایید.گفتید گشت وگذار می رویم و من هم اینها را جهت تنقلات آوردم.
با عصبانیت گفتم خوب بیشتر می آوردی.فکر من یکی را حداقل می کردی .شماها لاغر هستید و قوی من یکی صدکیلو را اینهمه راه کشانده ام تا اینجا حالا فقط دوتا خرما با یک سیب نصیبم بشود.فکر کنم برای برگشت باید هلیکوتر خبر کنید.من یکی که جانی برای راه رفتن ندارم.
در اوج فداکاری نفری یک خرما گرفتند و نصفه ای از یک سیب و برای من چهار تا خرما ماند و دو تاسیب.آرام آرام خوردم تا فکر کنم زیاداست ولی راستش هیچی نفهمیدم.در هر صورت غر غر کنان به دنبال آنها به راه افتادم.
واقعاً پایین آمدن از بالا رفتن سخت تر است. و برای من خیلی سخت تر .زانوهایم فشار زیادی را تحمل می کرد.مقداری که راه آمدیم مهدی گفت چند قدمی را برعکس بیا.نگاهی به او انداختم و گفتم جوک می گویی چطوری برعکس پایین بیایم.خودش چند قدمی رفت .با زحمت چند قدمی رفتم،خوب بود آن فشارسنگین اصلاً روی زانوها نبود ولی راه رفتن و دیدن مسیر سخت بود.مهدی گفت متناوب از این روش استفاده کن.روش خوبی بود و کمی فشار را کمتر می کرد .ولی یک بار برعکس که می آمدم روی شن ها سر خوردم و به شدت به زمین افتادم ، تنها کاری که کردم ایم بود که خودم را سمت راست پرت کردم و خطر بزرگی از کنار گوشم رد شد.سمت چپم دره ای بود عمیق و بسیار خوفناک.
با هر سختی ای که بود به پایین کوه رسیدیم.ذخیره اندک آبمان هم خیلی وقت بود تمام شده بود ،در مسیر هم هیچ چشمه ای نبود.تشنگی امانمان را بریده بود. در تمام طول عمرم اینقدر از تشنگی عذاب ندیده بودم.واقعاً طاقتمان تمام شده بود.
در دشت ،زیر آفتاب ، درست عین فیلم هایی که در بیابان گیر افتاده اند راه می رفتیم. هلاک از گرما و ناتوان از راه رفتن و دوربودن تا چادرها کاملاً ناامیدم کرده بود.یک جا نشستم و گفتم من دیگر نمی توانم.شما بروید و بعد به بچه ها بگویید بیایند دنبال من.هر دو برگشتند آثار خستگی و تشنگی در صورتهایشان نمایان بود ولی دم بر نمی آوردند.
زیر بغلم را گرفتند و گفتند چیزی نمانده چند قدم برویم می رسیم.درنگاه خسته آنها دنیا یی از محبت و وفا دیدم. خجالت کشیدم و خودم به راه ادامه دادم.غروب خورشید که پشت سرمان بود نورپردازی بسیار زیبایی را در جنگل مقابلمان ایجاد کرده بود.ولی توانی نبود که حتی نگاه کنیم.چه برسد به لذت!!
از دور دکل بزرگی که کنارش چادرها را برپا کرده بودیم دیدم و همین بسیار به من انرژی داد که خدا را شکر این بار نجات پیدا کردیم.ولی نمی دانم چرا هرچه به سمت آن می رفتیم، بیشتر از ما فاصله می گرفت .یاد کارتون نل افتادم که در خواب هرچه به سمت مادرش می دوید ، مادرش از او دورتر می شد.
وقتی به کنار چادرها رسیدیم من کاملاً افتادم و تا مدتی توان حرکت نداشتم.نمی دانم چقدرآب خوردم ولی این را به خاطر دارم که هرچه آب می خوردم تشنگی ام برطرف نمی شد. حسین و مهدی هم دست کمی از من نداشتند و وقتی دیدم که با بیست لیتری دارندآب می خورند فهمیدم که آنها هم در فشار بودند و دم برنمی آوردند.
کمی که حالمان جا آمد باقی بچه ها متعجبانه پرسیدند این همه مدت کجا بودیم و وقتی مهدی با دستش قله مقابل را نشانشان داد همه با نگاهی معنی دار به ما می نگریستند،فکر کنم باور نمی کردند ولی وقت حسین به آنها گفت که این اوضاع و احوال ما خودش سندی است برای صحت گفتارمان کمی با تردید تایید کردند.
شب دوم را با دو پتو خوابیدم تا سردم نشود، پیش خودم فکر می کردم کجا و برای چه کسی تعریف کنم که در وسط مرداد ماه با دو پتو خوابیدم تا مسخره ام نکنند. سرما زیاد آزارام نمی داد ولی درد پا ها و زانوانم این بار هم نگذاشت تا صبح خوب بخوابم تا کمی از خستگی این کوهپیمایی عجیب از تنم خارج شود.
بعدها که روی نقشه این قله را پیدا کردم، ارتفاعش درحدود ۲۹۰۰ متر بود و صعود ما بدون وسیله و حتی مواد غذایی لازم کاری بسیار اشتباه بود.تجربه ای شد که همیشه درهر کوه پیمایی چه کوتاه مدت و چه بلند مدت حداقل لوازم لازم را به همراه داشته باشیم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.