چکمه

زمانی که هوا بارانی بود مدرسه رفتن ما آداب خاصی داشت. هر کدام یک جفت چکمه پلاستیکی که ارتفاع ساقش تا زیر زانو می رسید خریده بودیم ، شلوارها را درون جوراب می گذاشتیم و چکمه ها را می پوشیدیم و کفشها را در پلاستیک می گذاشتیم و همراه کیف دستمان می گرفتیم.و در مدرسه در کنار در ورودی چکمه هایی که کاملاً گِلی شده بود را درمی آوردیم و کفش ها را می پوشیدیم.
اوایل که این سیستم را کشف نکرده بودیم در روزهای بارانی با ظاهری بسیار آشفته و اعصابی خرد به مدرسه می رسدیم. گِل چسبناک و لغزنده بارها من و همکارانم را زمین زده بود و باعث شده بود حتی به مدرسه نرویم.ولی حالا که تجربه پیدا کردیم علاوه بر چکمه ،همیشه یک دست لباس بیرونی هم آماده داشتیم.
ماشا الله باران همچنان می بارید و همه خوشحال بودند ولی مدرسه رفتن ما با این شرایط کمی روی اعصاب بود ، نمی دانم چرا هیچ وقت با گِل کوچه ها و مسیر نتوانستم کنار بیایم و همیشه با غرغر می رفتم .تازه با چکمه و حواس کاملاً جمع همیشه شلوارم گلی می شد وباید در مدرسه با آب تمیز میکردم و نمی دانم چرا بقیه اینگونه نمی شدند.
آن روز اصلاً حوصله نداشتم ، باران هم به شدت می بارید.و از همه بدتر باید می رفتم روستای مجاور و این یعنی پیاده روی حدود پنج کیلومتر ، در روزهای عادی همیشه از این پیاده رفتن ها لذت می بردم دره ی نسبتاً عمیقی در میان راه بود که گذر آن و دیدن مناظری که با پیچ و خم رودخانه ساخته شده بود برایم لذت بخش بود.ولی در باران علاوه بر خیس شدن راه رفتن با چکمه هم سخت بود.
تنهابودم و حسین امروز با من کلاس نداشت و همین مزید بر علت شده بود که با اخم از خانه بیرون روم، آنقدر ناراحت وعصبانی بودم که وقتی از روستا خارج شدم تازه فهمیدم کفش هایم را همراه ندارم ، پیش خودم فکر کردم درست است مدرسه دخترانه است ولی الآن اصلاً حوصله ندارم در این باران برگردم و کفش هایم را بگیرم ، چاره ای نیست یک بار هم با چکمه پلاستیکی به کلاس بروم.
سرازیری دره بود که پایم لغزید و به زمین خوردم، راه رفتن با چکمه خیلی سخت است. به خاطر لاستیکی بودن پا در آن عرق می کند و همانجا هم لق می زند. تنها شانسی که آوردم این بود که دستهایم را حایل کردم و شلوارم از پشت زیاد با زمین تماس پیدا نکرد، وقتی از رودخانه گذشتم و ابتدای سربالایی رسیدم باران شدید تر شد و کاملاً مانند دوش حمام می آمد. به میانه های سربالایی رسیده بودم که از رو برو گله ی بزرگی آمد تا صبر کنم و آنها رد شوند و به بالای دره برسم کاملاً خیس شده بودم.
وقتی به مدرسه رسیدم اصلاً حال و اوضاع خوبی نداشتم. چکمه ها کاملاً گِلی ، شلوار که تقریباً گل باقالی شده بود ، کاپشن هم کاملاً خیس شده بود و حتی پیراهنم نیز خیس شده بود، آقای مدیر وقتی مرا با آن اوضاع دید یکی از بچه ها که خانه آنها کنار مدرسه بود را صدا کرد و او کاپشن مرا بد تا بگذارد کنار بخاری خشک شود تا حداقل در زمان بازگشت خیس برنگردم.وقتی در آبدار خانه شلوارم را با آب تمیز کردم بهتر نشد که هیچ بدتر هم شد.
چاره ای نبود با ان اوضاع کاملاً درهم و برهم وارد کلاس شدم.بچه ها خیلی با تعجب نگاهم می کردند، برایم سخت بود ولی کل داستان و پیاده آمدنم زیر باران را برایشان توضیح دادم و واقعاً دمشان گرم چنان عادی رفتار کردند که بعد از مدتی خودم هم فراموش کردم ظاهرم چگونه است وغرق در درس دادن شدم و بچه ها هم بدون هیچگونه حاشیه ای کارشان را انجام می دادند.
بچه ها داشتند کاردرکلاس حل می کردند و من هم انتهای کلاس ایستاده بودم که صدای در آمد وبلافاصله آقای مدیر به همراه چند نفر که همه کت و شلوار پوش بودند واردکلاس شدند.تاآمدم چیزی بپرسم آقای مدیر گفت از اداره آمده اند جهت بازدید ، از اداره کل استان آمده اند.من هم سلام کردم و آنها هم با روی باز جوابم را دادند.
نمی دانم چرا وقتی جلو آمدم تا با آنها دست بدهم چهره های بازشان تبدیل به چهره های گرفته همراه با اخم شد.یکی ازآنها رو به آقای مدیر کرد و گفت ایشان دبیر هستند؟ و آقای مدیر هم با سر تایید کرد و من هم که متعجب شده بودم گفتم بله دبیر ریاضی هستم و حالا هم بچه ها دارند کاردرکلاس حل می کنند.
سریع از کلاس خارج شدند و چند لحظه بعد آقای مدیر آمد و گفت با تو کاردارند.وقتی وارد دفتر شدم مانند مسلسل به باد انتقادم گرفتند طوری که حتی به صورت عصبانی سرم داد می زدند که این چه وضع معلمی است و چرا به اصول اولیه کارم توجه نمی کنم.چرا برای کارم ارزش قایل نیستم .این بار را باید توبیخی بگیرم تا اهمیت موضوع را درک کنم.
اوایل هیچ نمی فهمیدم و فقط آماج حملات آنها بودم . آنقدر تند و سریع و خشن بود که از فرط ناراحتی بغض کرده بودم و سرم را پایین انداختم . اینجا بود که تازه فهمیدم این همه سر و صدا برای چیست.البته حق هم داشتند و من هم قبول داشتم که اشتباه کرده ام، این سر و ضع اصلاً برای یک دبیر مناسب نبود ولی این همه داد و بیداد هم حقم نبود، چاره ای نداشتم.
کمی خودم را جمع و جور کردم و وقتی صحبتهایشان تمام شد و شروع کردن به نوشتن گزارش رو به آنها کردم و خواستم از پنجره بیرون را نگاه کنند. کمی تعجب کردند ولی برگشتند و بیرون را نگاه کردند ، بعد توضیح دادم که من هفته ای سه روز آن روستا که حدود پنج کیلومتر با اینجا فاصله دارد کلاس دارم و دو روز هم اینجا کلاس دارم.به همین خاطر در آن روستا بیتوته کرده ام و باید این مسیر را در این دو روز بروم و برگردم. امروز هم باران سختی می بارید و مجبور بودم چکمه بپوشم. البته قبول دارم که اشتباه کرده ام و یادم رفته کفش هایم را بیاورم.تازه کل کاپشنم هم خیس شده که در خانه همسایه مدرسه در حال خشک شدن است.
وقتی آنها رفتند و مدیر دفتر گزارش را آورد و من خواندم هیچ خبری از توبیخی و تنبیه نبود. و این نشان می داد که کمی از مشکلات ما را در این منطقه دورافتاده فهمیده بودند. رو به من کرد و گفت آخر خوش شانسی هستی که کاری به کارت نداشتند و من هم گفتم بله خیلی خوش شانس هستم که در بدترین اوضاع بازدید کلاسم آمده اند.

2 دیدگاه در “چکمه”

    1. سلام و سپاس
      اوایل خدمت بود هنوز به این حد از جسارت نرسیده بودم. ولی حالا اگر باشد محترمانه چنان برخورد می کنم که خودش بفهمد.
      در پناه حق

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.