زندگی بدون توازن

از هر چهارده روز ،یازده روزش در روستا بودم ،در سکوت و آرامش ،در طبیعت با آن همه زیبایی هایش.یا صدای برگ ها را می شنیدم که با باد می رقصیدند و یا چهچه بلبلی و آواز پرنده ای،تنها صدایی که با محیط قرابت نداشت صدای تراکتورها بود که فریادکنان زمین را می خراشیدند.
تنها وسیله حمل و نقل، خودم بودم و خودم. روزانه حدود پنج یا شش کیلومتر فاصله بین روستا ها را طی می کردم.سوخت مصرفی ام انرژی های بیکرانی بود که از تماشای مناظر بدیع و دلنواز اطراف می گرفتم. در هوایی نفس می کشیدم که پرندگان و حیوانات و درختان و حتی مزرعه ها از آن تنفس می کردند.خود همین هوا پربود از انرژی.به راحتی حسش می کردم و برایم حکم پلوتونیم داشت.
عصر چهارشنبه، انتظار طاقت فرسا تا آمدن یک وسیله برای رفتن ،تحمل اضطراب سهمگین رسیدن یا نرسیدن به قطار ،یازده ساعت بودن در دل یک مار آهنین که بسیار پر سروصدا راه می رفت مواجهه با خیل عظیم آدمهایی که می خواستند سوار تنها اتوبوس واحد راه آهن به میدان امام حسین شوند درک کامل قوانین فشار در میان آن انبوه جمعیت درون اتوبوس.
تغییرات به قدری سریع بود که ذهنم توان پردازش آنها را در لحظه نداشت. فقط داده های خام را دریافت می کرد . این پالسها مسلسل وار به مغزم برخورد می کرد و فقط ثبت داده ها بود که در ذهنم رخ می داد .هنوز در همان اوایل خیابان ولی عصر بود م که صفحه آبی ویندوز ذهنم نمایان شد .خطا،آنهم خطای حافظه اصلی به گمانم نیم سوز شده بود.
در صف اتوبوس برقی مانند آدم های گیج فقط انسانهایی را نگاه می کردم که فکر کنم آنها هم برقی بودند. اگر کسی به من دقت می کرد باورش نمی شد که من اینجا زندگی می کنم و بارها از اینجا گذشته ام اینهمه آدم اینجا چه می کنند؟به دنبال چه هستند؟چرا اینقدر عجله دارند؟ چرا در پس لباس های مرتب و شیک شان خبری از چهره های پر از نشاط نیست؟ چرا اینجا هیچکس لبخند بر لب ندارد؟
در اتوبوس با فشار بر روی من بسته شد .فشار در را می شد تحمل کرد.ولی فشار این همه سوال را طاقت نداشتم.پالس های منفی همین یکی دو ساعت بخش عمده ای از ذخیره ی انرژی ای که داشتم را به هدر داد. واقعاً سردرگم شده بودم.کسی هم نبود که از او بپرسم.وقتی به خانه رسیدم تا عصر فقط خوابیدم تا کمی حالم بهتر شود.
دو روزی که وقت داشتم تا کمی خودم را با این محیط وفق دهم آنقدر زود تمام می شد که فرصتی برای تطبیق نمی ماند.همینکه در میان خانواده و کنار مادرم بودم بزرگترین تسکینم بود. بیرون نمی رفتم چون می دانستم باز به هم خواهم ریخت. واقعاً توازن از زندگی من رخت بربسته بود. پدرم می گفت بعد از دو هفته آمده ای و فقط در خانه ای کمی بیرون برو مانند دیگر جوانان هوایی عوض کن، گفتم پدر جان کدام هوا ؟ اینجا که هوایی نیست.
خودم هم از این بی توازنی خسته شده بودم.ذهن حقیرم قدرت پردازش دو موضوع کاملاً متفاوت را با هم نداشت و اکثر اوقات هنگ می کرد. نه می شد سی پی یو را ارتقا داد و نه تحمل افزایش رم را داشتم. مدلم هم آنقدر قدیمی و ضعیف بود که به هیچ عنوان نمی شد به آن دست زد.کوچک بودن هم خود دردسر بزرگی است.
در همین افکار غرق بودم که صدای کوبیدن بر پنجره مرا به خود آورد. وقتی پرده را کشیدم دیدم گنجشککی بی نوا بی دلیل بر شیشه پنجره می کوبد و به اطراف می نگرد، دلم برایش سوخت و فهمیدم که من در این تناقضات تنها نیستم و هستند موجوداتی که مانند من گیج شده اند. و اینجا چرا اینقدر گیج کننده است.

2 دیدگاه در “زندگی بدون توازن”

  1. سلام
    چ عکس خووبی
    میگم شما ک چند کیلومتررر در روز راه مقرفتین زیادهم. نمیخوردینمس اون شکم معروف رو از کجا اوردین؟!؟؟!!
    نمیشههه

    1. سلام و سپاس
      آن روزگار وضعم بهتر بود و آن چیزی که گفتید زیاد نبود ، همان پیاده روی ها خیلی برایم خوب بود.ولی این روزها وضعیتم خیلی بد شده و کار دارد به جاهای باریک می کشد.در پناه حق

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.