بز اخفش

به خاطر نبودن بلیط برای شب سیزدهم فروردین، مجبور شدم برای یازدهم فروردین بلیط قطار بگیرم .غروب یازدهم با یک عالمه دلخوری که چرا باید دو روز زودتر بروم ،از خانواده و به خصوص مادرم که همچون من دلگیر بود خداحافظی کردم و به سمت راه آهم به راه افتادم. تا مقصد در کوپه تنها بودم. چون صبح دوازدهم رسیدم و همه جا تعطیل بود تا بعد از ظهر معطل شدم تا بتوانم با یک ماشین به روستا بروم.
شب سیزدهم تک و تنها در خانه حال زیاد خوبی نداشتم. می دانستم فردا همه فامیل دور هم به سرخه حصار خواهند رفت و من در اینجا تنهای تنها هستم. در این شب نسبتاً سرد ،همدم من فقط یک رادیو بود و بس. تازه موجش را با هزار زحمت تنظیم کرده بودم که برق ها رفت و همه چیز در تاریکی غرق شد و من هم مجبور شدم هرطوری که هست بخوابم.
چون دیشب زود خوابیده بودم صبح خروس خون بیدار شدم .در خانه واقعاً حوصله ام سر رفته بود و تصمیم گرفتم تا کوله پشتی را مهیا کنم و گشتی در تپه ها و کوه های اطراف بزنم. از خانه که بیرون رفتم، سکوت معناداری روستا را احاطه کرده بود. در مسیر حتی یک نفر آدم هم ندیدم. هیچ دیّاری در این دیار نبود.
تصمیم گرفتم همان تپه ی روبروی روستا را بالا بروم. هوا عالی بود و چشم انداز زیبا .بارندگی چند روز پیش همه چیز را زنده کرده بود. در مسیر عزمم را جزم کردم تا کوه مقابل را که خیلی بلند بود را صعود کنم تا ناهار را بالای آن صرف کنم.
شیب تند نفسم را گرفت و تقریباً در نیمه راه پشیمان شدم. اینگونه تصمیمات و اینگونه اتفاقات و اینگونه پشیمانی ها در زندگی من بسیار رخ می دهد .پس راه باریک و مال رویی را در شکافی از کوه دیدم که به پشت کوه می رفت. مسیرم را عوض کردم و این راه را در پیش گرفتم. شیبش ملایم بود ولی طولانی به نظر می رسید. در هر صورت وارد راه شدم و از میان شکاف دره گذشتم.
بعد از حدود یک ساعت پیاده روی به دشت فراخی که پشت کوه بود رسیدم . مرتعی بود وسیع و بسیار زیبا ، تک و توک درختی دیده می شد ، سبزی زمین چشم را نوازش می کرد ،حس خوبی به من دست داد. تپه ای مقابلم بود که مرا واداشت به بالایش بروم و همانجا اطراق کنم. وقتی به بالای تپه رسیدم آنقدر مناظر اطرافم زیبا بود که خواستم فریاد بزنم از این همه دلربایی طبیعت که ناگهان منظره ای عجیبی مقابلم سبز شد . هرطوری بود جلوی خودم را گرفتم و گرنه همان یک ذره آبرویی را که داشتم از دست می دادم.
فکر کنم همه ی اهالی روستا با هر وسیله ممکن به اینجا آمده بودند . غوغایی برپا بود. در بخش شرقی دشت هر گوشه را نگاه می کردم چند خانواده کنار هم جمع بودند و از دور می شد صدای خنده ی آنها را شنید. خجالت کشیدم وارد جمعیت شوم و همان بالای تپه جایی نشستم که از دیدشان پنهان باشم. سفره سیزده به در را پهن کردم که شامل یک روزنامه ،یک عدد کنسرو خاویار بادمجان و یک عدد نان .
در همین حین صدای فریادهای اهالی توجهم را به خودش جلب کرد. مانند دیده بان ها سینه خیز به بالای تپه رفتم تا ببینم چه خبر است. پشت بوته ای استتار کردم تا حتی در همین حالت دراز کش هم دیده نشوم. عده ی بسیاری از مردان و پسران در حال دویدن به این سو و آن سو بودند. و هر لحظه به جمعیتشان افزوده می شد. ابتدا فکر کردم بازی محلی انجام می دهند ولی وقتی بیشتر دقت کردم در هیاهوی شان خبری از بازی نبود.
دوربین شکاری را که همراه داشتم ،برداشتم تا بفهمم اصل قضیه چیست؟ صحنه ی جالبی بود. کل ملت به دنبال بزی می دویدند تا آن را بگیرند ولی هم سرعت و تغییر جهت های ناگهانی بز آنها را ناکام می گذاشت. جنگ و گریز آنها با این بز سیاه حدود یک ربعی طول کشید و در نهایت هم موفق نشدند و همه روی زمین ولو شدند.
این بز به واقع اخفش چقدر این مردمان را به تکاپو انداخت و از آن مهمتر چقدر موجب خنده و شادی آنها شد، درست است که شاید بخش عمده ای از گوشت ناهارشان فرار کرده بود ولی دل سیر خندیده بودند که این خنده خیلی بیشتر از آن گوشت برای آنها مفید تر است.
فرار جانانه بز به سمت دره ی مقابل و خنده ی از ته دل اهالی روستا بسیار دیدنی بود. تا جایی که امکان داشت با دوربین دنبالش کردم. رفت و در میان شیارهای دره گم شد. وقتی دوربین را کنار گذاشت و خواستم برگردم ناگهان تعداد زیادی از دانش آموزان که بالای سرم بودند، با هم گفتند: اجازه آقا سلام.
موقعیتم لو رفته بود . بچه ها کمینم را کشف کرده بودند. با اینکه تمام اصول استتار و اختفا را رعایت کرده بودم و پایین تر از یال بودم و حواسم هم به سایه بود و هیچ آتش و دودی هم برپا نکرده بودم. ولی هرچه بود کار این گشتی ها بهتر از من بود. هرچه اصرار کردند تا ناهار را به میان آنها بروم قبول نکردم و کوله را جمع کردم و به سمت روستا بازگشتم.
در راه به این فکر می کردم که شاید دیگر چنین سیزده بدری را تجربه کنم. چقدر هم خوش گذشت. دلم برای خانواده ام سوخت که حالا باید ترافیک سنگین و اعصاب خرد کن تهرانپارس را تحمل کنند در حالی که من در میان این همه زیبایی غوطه ورم.

2 دیدگاه در “بز اخفش”

  1. خوش به حال شما که چنین تجربه هایی رو کسب کردین انشاالله همیشه خوش باشین ولی اگر من جای شما بودم دعوت دانش آموزانم رو رد نمیکردم چون یک روستایی وقتی کسی رو دعوت میکنه دوست نداره جواب رد بشنوه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

24 − 14 =