غلط کردی

روستای جدید شرایط جدیدی داشت و اصلاً با روستای قبلی قابل قیاس نبود. هم از نظر جغرافیایی هم از نظر نژاد مردم ، من عادت داشتم به جاهای کوهستانی و هوایی نسبتاً سرد ،چشمانم عادت کرده بود به دیدن مناظری وسیع که دره ها و کوه ها آن را تشکیل می داد. ولی حالا بعد از انتقالی به روستایی آمده بودم که در دشت واقع بود و در اطراف چیز خاصی به جز مزرعه نمی شد دید. ضمناً مردمان اینجا از چند طایفه بودند و هر کدام لهجه ی خاص خودشان را داشتند.
در روستایی که قبلاً آنجا بودم آنقدر فاصله تا شهر زیاد و صعب العبور بود که بیتوته می کردم و برای خودم زندگی خاصی داشتم ولی حالا این روستای جدید با شهر فقط ده کیلومتر فاصله دارد و بدون دردسر می توانم در حدود بیست دقیقه از در خانه به مدرسه رسید. کجا رفتند روزهایی که اگر ماشین گیرم می آمد حدود هفت هشت ساعت طول می کشید تا از مدرسه به خانه برسم.
هفته اول را برای مرور مطالب سال قبل اختصاص دادم و بعد از گرفتن آزمون ورودی و بررسی نتایج آن دیدم که بچه ها خیلی ضعیف هستند و نیاز به کار زیادی دارند .به همین خاطر تصمیم گرفتم تا سطح کاری را به حداقل ممکن تنزل دهم تا این بندگان خدا هم چیزی از این درس ریاضی سر در بیاورند. امید داشتم تا حداقل نیمی از دانش آموزان را به حد قبولی برسانم.
در هفته دوم و در کلاس هفتم مبحث نسبتاً سنگین حل مسئله را شروع کردم .در جلسه اول فقط سه تا مسئله حل کردیم و این کندی به خاطر این بود که این بچه ها تا به حال نحوه صحیح برخورد با مسئله را نمی دانستند. و جالب این بود که وقتی با کمی راهنمایی خودشان حل می کردند باورشان نمی شد و کلی ذوق می کردند.
در جلسه بعد مسئله ی کتاب را برای آنها مشخص کردم تا روی آن فکر کنند و من هم شروع کردم به نوشتن صورت مسئله بر روی تخته، بحث و جدل ها شروع شد ، ابتدا پرت و پلا می گفتند و من هم اصلاً قبول نمی کردم فقط کمی راهنمایی کردم و تا حدی راه حل های بچه ها محدودتر شد. فقط مشکلی که داشتم این بود که روی هوا حرف می زدند و اصلاً نمی نوشتند.
تذکر دادم و گفتم راه حل های تان را بنویسید هرچند کوتاه و ساده باشد و خودم هم یکی از راهبرد های حل این مسئله را روی تخته نوشتم و با کمی محاسبه جواب را بدست آوردم. می خواستم برگردم و به بچه ها بگویم که خب حالا شما با روش دیگری همین مسئله را حل کنید و به همین جواب برسید. ولی نمی دانم چرا یک دفعه کلاس ساکت شد و نگاه بچه ها تغییر کرد.
تا خواستم چیزی بپرسم که یکی از بچه ها بلند شد و با همان لهجه خاص خودشان گفت: آقا اجازه غلط کردی. در صدم ثانیه فشارم رفت بالا و سرخ شدم و در آستانه انفجار بودم که تا حدی خودم را کنترل کردم و با عتاب به او گفتم این چه طور حرف زدن با دبیر تان است. مگر من تا به حال به شما بی احترامی کرده ام که اینگونه خطاب می کنید.
چند قدمی در کلاس راه رفتم و رو به همان دانش آموز کردم و گفتم برو بیرون. نگاه متعجّبانه ای کرد و گفت: آقا اجازه ، شما غلط کردی ما برویم بیرون. واقعاً داشت کفرم در می آمد از این همه بی ادبی این بچه ها ، تا به حال با اینگونه مشکلی برخورد نکرده بودم که اینقدر واضح توهین کنند. با عصبانیت شدید کنار میزش رفتم و داد زدم بیرون. همانطور متعجّبانه مرا می نگریست و از جایش بیرون می آمد و من پیش خودم فکر می کردم که چقدر وقیحانه و عادی نگاه می کند.
در همین بین یکی از بچه های آخر کلاس گفت :آقا اجازه چرا بیرونش می اندازی مگر چه کار کرده؟ شما غلط کردی و او فقط غلط شما را گفت، مگر خودتان نگفته بودید که در کلاس تان در مورد درس هر صحبتی آزاد است. خوب شما در حل مسئله غلط کردی و باید طول را بیست می نوشتی نه سی
آتش خشمم خوابید و تازه فهمیدم که کل ماجرا چیست. این بندگان خدا براساس زبان و لهجه شان اشتباه کردی را غلط کردی می گویند . کمی برایشان توضیح دادم که در زبان فارسی اینگونه گفتن زشت است و نباید استفاده کنید ، بگویید اشتباه کردی. نادرست نوشتی یا جوابتان غلط است.
باز یکی از بچه ها بلند شد و گفت :آقا اجازه یعنی همه اینها معنی غلط کردی می دهد. خنده ام گرفته بود و با هر زحمتی بود خودم را کنترل کردم وبا سر تایید کردیم. وقتی موضوع را در دفتر بین همکاران تعریف کردم همه از خنده ریسه رفتند و از آن به بعد تا کسی کاری را اشتباه انجام می داد با همان لهجه خاص بچه ها می گفتیم:
غلط کردی.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

78 − = 74