کشک

از ابتدای سال هر ماه مبلغی را کنار می گذاشتم تا درخرداد وقتی برای آخرین بار می خواهم به خانه برگردم با هواپیما بروم.امروز آخرین امتحان نوبت خرداد بود و من هم فردا عازم بودم تا این بار به صورتی اشرافی سفر کنم.
بلیط هواپیما را به همکاران نشان می دادم و با پز بسیار از هواپیما می گفتم. درست در نقطه اوج جوگیر شدن بودم که سید پرسید.چقدر طول می کشد تا برسی.گفتم حدود پنجاه دقیقه ،لبخندی زد و گفت اگه همش پنجاه دقیقه طول می کشد چرا اینهمه پول دادی، خوب پیاده برو!!خنده همکاران عیشمان را منقص کرد.
صبح با اشتیاق بیدار شدم و وسایلم را جمع کردم.کلاً می شد یک کیف سامسونت و یک کیف سفری.بیشتر وسایل را در مدرسه می گذاشتیم چون سال بعد استفاده می شد. سر ایستگاه آمدم،تا مینی بوس پر گشت و راه افتاد شد ساعت نه صبح،تا به شهری که فرودگاه داشت رسیدم ساعت یازده شده بود.
خاک و خل مان را تکاندیم و کمی آب به سروصورت زدیم وبه قول معروف کمی آراسته شدیم و در یک اقدام انتحاری ماشینی را دربست کردیم وبه سمت فرودگاه به راه افتادیم.وقتی رسیدم حدود یک ساعتی هنوز به پرواز وقت بود.
از ماشین که پیاده شدم خواستم وارد شوم که ناگهان پلیسی جلویم را گرفت و با لبخندی طرف دیگر را نشانم داد.چنان جو فرودگاه مرا گرفته بود ، از در خروجی داشتم وارد می شدم.خوب اولین باری بود که از این فرودگاه قصد پرواز داشتم.
از در که وارد شدم نوار نقاله را دیدم و سریع کیف سفری و سامسونت را روی آن گذاشتم.بعد از بازرسی بدنی وقتی آن طرف منتظر وسایلم شدم خبری نشد.ناگهان چراغ قرمز بالای دستگاه شروع کرد به چشمک زدن و درآن واحد یک عالمه پلیس دور و بر من جمع شدند.
ناگاه همه چیز به هم ریخت و دو سه تا از آنها سراغم آمدند و مودبانه ولی به اجبار مرا به اتاقی که در انتهای سالن بود هدایت کردند.ترسی همراه با تعجب مرا احاطه کرد و تنهایی در اتاق هم مزید بر علت شد.نمی دانم چه مدتی گذشت که افسر اصلی آمد و پشت سرش هم یک سرباز سامسونت مرا به داخل اتاق آورد.
لبخند افسر مقدار زیادی از وحشتم را کم کرد و موجب شد جرات کنم و بپرسم که چه شده است که اینطور به ناگاه مرا به اینجا آوردید.
افسر خنده ای کرد و گفت:پسرم چه کاره ای؟گفتم معلم هستم و می خواهم بروم خانه .پرسید محل خدمتت کجاست؟گفت فلان روستا از توابع فلان شهر.اشاره ای کرد و کیف سامسونت را آوردند و روی میز جلوی من باز کردند .
از من پرسید اینها چی هستند.نگاهی متعجبانه به آنها انداختم و گفتم چیزی نیست ،سه کیلو کشک.نگاه عاقل اندر صفیهی به من کرد و گفت:کجای دنیا کشک را اینجوری حمل و نقل می کنند که تو داری می بری.
راستش روز آخر خانم صاحبخانه که مادر صدایش می کردیم این کشک ها را در کیسه ای به من داد و گفت اینها را برای مادرت کنار گذاشته بودم ،باید ببری.هرچه با خودم فکر کردم که آخر مگر می شود با کیسه به فرودگاه رفت و سوار هواپیما شد.کلاس مان به هم می خورد .کلی پس انداز کرده بودم و اینهمه پز داده بودم .حالا به من نمی خندند که با کیسه ای وارد هواپیما شوم.بعد از کلی فکرکردن کشک های خشک شده را که به صورت مکعب مستطیل بودند را به طور کاملاً منظمی درون سامسونت چیدم و باقی وسایل را در کیف دیگر گذاشتم.
از سامسونت عکسی گرفتند تا به عنوان خاطره برای خودشان نگاه دارند و دوتا قالب هم من به آنها دادم تا بمکند و خوش باشند. آن صحنه ای را که روی میز در سامسونت را باز کردند و آن قطعه های کشک منظم کنار هم چیده شده درست عین فیلم های سینمایی گانگستری بود.تنها تفاوت کوچکش این بود که به جای پول های دسته بندی شده یا بسته های هروئین در کیف من پر بود از کشک.انهم چه کشک هایی!!!

2 دیدگاه در “کشک”

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

21 − 16 =