انتخابات۱

زمستان سردی بود و با حسین تنها در خانه بودیم.رادیو را روشن کردم تا اخبار را گوش کنم که در میان اخبار در مورد انتخاباتی که در ماه آینده برگزار خواهد شد خبری پخش شد.حسین تا آن را شنید گفت من امسال شاید سر صندوق باشم. همین باعث شد سر صحبت برای انتخابات باز شود. حسین تا به حال در چند انتخابات سرصندوق بوده.
به فکرم رسید که من هم این کار را تجربه کنم و سر صندوق باشم ،به همین خاطر به حسین گفت که اگر آشنایی دارد مرا هم وارد این قضیه کند.حسین گفت سعی می کنم تا این بار که به فرمانداری رفتم برای تو هم پیشنهاد دهم.فقط به حسین گفتم کار ساده ای را برای من در نظر بگیرد، چون هیچ تجربه ای نداشتم.
هفته بعد بود که حسین خبر آورد که برای من هم کاری در صندوق اخذ رای یکی از روستاها پیدا کرده و از من فتوکپی شناسنامه خواست.خوشبختانه همراه داشتم و نام من به عنوان «نماینده فرماندار » صندوق روستایی که تا روستای ما حدود چهل کیلومتر فاصله داشت ثبت شد.
پیش خودم فکر می کردم که خوب است و فقط نماینده فرماندار هستم و در کارها فقط نظارت می کنم ولی مشکلی که به ذهنم رسید فاصله روستا بود .من که نمی توانستم آنجا بیتوته کنم پس چطور رفت و آمد کنم.ولی یادم آمد انتخابات فقط یک روز است و آنهم جمعه پس می شود به شهر بازگشت و در مسافرخانه ماند.
دو هفته مانده به روز انتخابات جلسه ای توجیهی در فرمانداری گذاشتند و چون وسیله ای برای رفتن نبود نرفتم. هفته بعد جلسه توجیهی دیگر گذاشتند و تهدید کردند هرکس نیایید اسمش از لیست خط می خورد ، از مدیر اجازه گرفتم و به جلسه توجیهی رفتم . آقای فرماندار کلی توضیح داد و در مورد تعرفه ها و صندوق وچگونگی لاک و مهر کردنش و خیلی مسایل دیگر ، برایم جذاب بود و به دقت گوش می کردم ولی پیش خودم می گفتم به من که ارتباط ندارد من فقط نماینده فرماندار هستم و بس.
در پایان جلسه اسم من و چند نفر دیگر را خواندند که بمانیم و بقیه رفتند. برای ما جلسه ای دیگر ترتیب دادند و موارد خاص امنیتی و اسامی افراد نیروی انتظامی و توضیحات عجیبی به ما دادند،من که متعجب بودم در آخر جلسه پرسیدم که ببخشید اینها چه ربطی به ما دارد مگر ما فقط نماینده فرماندار نیستیم.آقای فرماندار نگاه عجیبی به من انداخت و با غرغری گفت نماینده ما سر صندوق همه کاره صندوق است.
پاهایم شل شد و زبانم بند آمد .همه کاره صندوق چه ربطی به من دارد. خدا چکارت کند حسین که مرا در چه معرکه ای انداختی، تا به خودم آمدم و جمع و جور شدم، همه رفته بودند و فرصت پیدا نکردم تا حداقل انصراف بدهم.با هزار بدبختی ماشین گیر آوردم و برگشتم روستا و وقتی به خانه رسیدم دعوای مفصلی با حسین کردم.
شب قبل از روز انتخابات را خانه سید حمید ماندم چون نمی توانستم صبح زود از روستا حرکت کنم. صبح ساعت شش وقتی به مقابل فرمانداری رسیدم محشر کبری بود، تعداد زیادی ماشین و نیروی انتظامی و افراد ایستاده بودند.دیدن این همه جمعیت کمی نگرانم کرد و همین باعث شد که کمی دورتر بایستم.
یک نفر لیست به دست در حال خواندن اسامی بود و گروه گروه می رفتند داخل فرمانداری و بعد از مدتی از آن خارج می شدند و سوار یکی از ماشین ها می شدند و می رفتند. مدتی بود که آن فرد اسمی را می خواند و هیچ کس نمی رفت و همین باعث شده بود که کارش به فریاد برسد و در لابلای فریادهایش نامم را شنیدم و وقتی مقابل رفتم و خودم را معرفی کردن نزدیک بود مرا بزند.
وارد فرمانداری شدم .یک نفر صندوقی را که پلمپ بود تحویلم داد و دیگری هم یک کارتن برایم کنار گذاشت و نفر سوم هم شماره ماشین را با من هماهنگ کرد و نفر چهارم هم لیست افرادی را که سر صندوق بودند به من داد. نگاه اجمالی که به لیست انداختم تعدادشان حدود پانزده نفر بود.در حیاط پشتی افراد گروه ما جمع شدند و با خواندن نامشان چک کردیم و به سمت بیرون هدایت شدیم.یک ماشین لندرور مخصوص ما بود. من صندوق در بغل جلو نشستم و تعدادی هم پشت سر نشستند و مابقی با پاترول نیروی انتظامی آمدند.
مسجد درست در وسط روستا بود.وقتی وارد آن شدیم آنقدر سرد بود که اصلاً نمی شد روی زمین نشست.وسط مسجد یک بخاری هیزمی بزرگ بود که با یک دودکش کاملاً مستقیم و راست به سقف وصل می شد.در همان ابتدا سریع رفتم دنبال خدمه مسجد تا قبل از هر چیز بخاری را روشن کنیم.
در همین بین ناظر شورای نگهبان که او هم دبیر بود به من اعتراض کرد و گفت ابتدا باید صندوق را آماده کنیم ،چند دقیقه دیگر شروع رای گیری است.با لبخندی به او گفتم تا بخاری روشن نشود هیچ کاری نمی شود کرد ،مسئله اول ما سرما است.ضمناً اینجا روستا است و جمعیت زیادی ندارد ،نگران ازدحام نباشید.
پیرمردی که از کلاه سبزش می شد فهمید که سید است آمد و ما را به انبار مسجد که در حیاط پشتی بود هدایت کرد. صحنه ای دیدم که تا به حال ندیده بودم. یک طرف حیاط به طول پنج یا شش متر و به عرض حدود دو متر تا ارتفاع دومتری پر بود از هیزم های شکسته شده و مرتب.مقداری برداشتیم و به داخل آوردیم و سید بخاری را روشن کرد. نمی دانم چرا خیلی زود همه جا گرم شد.
تنها میز داخل مسجد را به کنار منبر آوردیم و قرار شد منشی ها روی این میز باشند و صندوق هم بر روی یکی از پله های منبر.پلمپ صندوق را باز کردیم و تعرفه ها و مهر ها را در آوردیم.دو تا منشی بودند که خودشان همه چیز را می دانستند وضمناً اهل همین روستا بودند و چند سالی بود در شهر ساکن بودند. همین بسیار خوب بود چون اطلاعات خوبی از روستا از آنها بدست آوردم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.