انتخابات۲

همه چیز تقریباً آماده بود ولی هنوز کسی برای رای دادن نیامده بود.سید می گفت امروز جمعه است و بیشتر مردم روستا کمی دیرتر می آیند.وقتی سید این را گفت یکی از مامورین نیروی انتظامی رو به من کرد و گفت پس حداقل صبحانه بخوریم. همه رو به من کردند و منتظر اقدام من بودند.به یاد جمله آقای فرماندار افتادم که نماینده ما همه کاره صندوق است.
سید را صدا زدم و از او پرسیدم که کدام همسایه در نزدیکی مسجد می تواند به ما کمک کند.وسایل لازم را داریم فقط پخت و پز و نان می خواهیم. بنده خدا خودش قبول کرد و ما همه وسایل مربوط به خوراک را به او دادیم . قبل از رفتنش کتری بزرگی را از آشپزخانه مسجد آورد و روی بخاری گذاشت و رفت.
حدود یک ربع بعد برگشت با یک سفره بزرگ و سه تا سبد پر از وسایلش ، دخترش کمکش کرد تا سفره را پهن کند و وسایل صبحانه را بچیند.چایی را هم دم کرد و همه نشستیم سر سفره سید.بسیاری از چیزهایی که می دیدم جز وسایل تحویلی ما نبود.سرشیر تازه و کره محلی و پنیر گوسفندی به همراه مرباجات که رنگارنگ بود چنان صحنه ای به وجود آورده بود که کسی اصلاً به سمت کره و پنیر و مرباهای بسته بندی یک نفره نرفت و همه از این همه مزه های عالی لذتی وافر بردند.
بعد از جمع کردن سفره از سید کلی تشکر کردم و گفت این مرباها و پنیر و بقیه وسایل برای شما، نگاهی همراه با اخم به من کرد و گفت مگر ما می توانیم اینها را بخوریم، مال خودتان و واقعاً راست می گفت وقتی اصل لبنیات و مرباجات را داشته باشی چه نیازی است به این کارخانه ای ها.
حدود ساعت نه صبح بود که آرام آرام مردم می آمدند برای رای دادن، پیر و جوان و مرد و زن همه شناسنامه به دست خیلی منظم و مرتب بودند، ازدحام چندانی نبود و حدود بیست تعرفه تا ساعت دوازده مصرف شد.از سید پرسیدم چرا اینقدر مردم کم می آیند ، در حالی که داشت هیزم داخل بخاری می ریخت گفت نگران نباش بعدازظهر بیشتر می آیند.واقعیت امر تصور من از رای گیری همان مسجد محل خودمان بود که باید صف می ایستادیم و بعد از کلی معطلی نوبت ما می شد.
حدود ساعت یک سید و دخترش سفره ناهار را برپا کردند. عطر برنج کل مسجد را گرفته بود و مرغ چنان بریان بود که همان دیدنش موجب ترشح غدد بزاغ می شد.دوغ محلی با سبزی های معطرش هم چنان چشمکی می زد که حواس همه را به خودش جلب می کرد.
بعد از خوردن این ناهار مفصل چشمان همه سنگین شد و هر کسی گوشه ای را برای استراحت یافت.سید هم می گفت بخوابید که روستاییان دم غروب می آیند.تازه داشت چشممان گرم می شد که صدای ماشین جلو مسجد حواسمان را جمع کرد ولی هنوز جمع و جور نشده بودیم که بازرس های فرمانداری وارد شدند . از پراکندگی ما در مسجد متعجب بودند و یک راست آمدند سراغ من
چنان با عتاب صحبت می کردند که انگار خلاف بزرگی از من سر زده که منشی ها پشت میزشان نیستند و بقیه هم متفرق اند. بعد از شنیدن همه حرفهایشان گفتم از صبح تا به حال بیست و پنج تعرفه مصرف شده و احتمالاً باقی روستاییان نیز دم غروب بیایند.شما مگر از آمار این روستا طلاع ندارید. غرلندی کرد و فرمش را امضا کرد و رفت و من نفهمیدم که آیا حرف بدی زده ام.
عصر بسیاری از روستاییان آمدند و رای دادند .وقتی تعرفه ها را شمردم دیدم فقط هشتاد تا مصرف شده و این یعنی این روستا کوچک فقط این تعداد واجد شرایط رای دادن دارد و برای هشتاد تعرفه ده نفر عوامل داشتیم.هوا داشت تاریک می شد و به ما گفته بودند ساعت هشت شب صندوق را جهت شمارش باز کنیم.ناظر شورای نگهبان آمد و گفت فکر نمی کنم فرد دیگری برای رای دادن بیاید حالا نوبت اعضای خود صندوق است که رای دهند و همه را صدا کرد و آنها هم آمدند و شناسنامه هایشان را دادند و رای شان را در صندوق ریختند.
منشی رو به من کرد و گفت لطفاً شناسنامه تان را بدهید تا ثبت کنم. صورتم از خجالت سرخ شد و به سختی گفتم. ببخشید من یادم رفته شناسنامه ام را همراه داشته باشم. چشمان آقای منشی داشت از حدقه درمی آمد. با تعجب زیر لب گفت نماینده فرماندار و همه کاره صندوق خودش رای نداد.ناظر شورای نگهبان که واقعناً نظارتش در حد تیم ملی بود از دور شاهد ما بود و فکر کنم فهمید چه اتفاقی افتاده است همانجا دفترچه اش را برداشت و چیزی نوشت و من فهمیدم که بعدها خیلی جاها کار خواهم داشت.
ساعت هشت شب طبق برنامه ای که به ما داده بودند صندوق را باز کردیم و آرا را شمردیم و فرمی را که در اندازه کاغذ A3 بود را نیز پر کردیم و تعرفه های باقی مانده و مهرها و دو تا فرم دیگر را دوباره داخل صندوق گذاشتیم و پلمپ کردیم و با ماشین به سمت شهر به راه افتادیم.
تقریباً جزو اولین صندوق هایی بودیم که به فرمانداری برگشتیم و آن هم به خاطر تعداد کم آرا بود.آقای فرماندار تا مرا دید تعجب کرد که چرا اینقدر زود آمده ام و من هم گفتم بهتر نبود این صندوق را با روستای همجوار ادغام می کردید. اینهمه هزینه و افراد فقط برای هشتاد تا رای ،نگاه آمرانه ای به من کرد و گفت بهتر از آن است که نماینده فرماندار خودش رای ندهد.
و من ماندم که چه طور این خبر به این سرعت به گوش آقای فرماندار رسید ما که در مسجد تلفن نداشتیم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.