پدر

سال آخر خدمتش بود .تمام موهای سرش سپید شده بود ولی از ما جوان ها بسیار شاداب تر به نظر می رسید و همیشه با سبیل های چخماقی اش بازی می کرد.دبیر علوم اجتماعی بود و در کارش بسیار دقیق.هر وقت به قیافه اش نگاه می کردم نا خداگاه به یاد عکس های پادشاهان در کتاب تاریخ می افتادم.
یک هفته ای بود که مدرسه نیامده بود.از مدیر علت را جویا شدیم.بیمار بود و در بیمارستان بستری بود.با جمعی از همکاران هماهنگ کردیم و به عیادتش رفتیم.آرام بر روی تخت بیمارستان نگاهش در افق محو بود که با دیدن ما بسیار خوشحال شد. با وجودی که درد، چین و چروک های پوستش را بیشتر کرده بود به ما لبخندی زد و آرام شروع به صحبت کرد و از بچه های مدرسه می پرسید. دخترش مانند پروانه به دور پدرش می چرخید و حواسش به همه چیز بود.
به سختی می شد صدایش را شنید ولی از میان گفته هایش دانستیم که کلیه اش را از دست داده و مجبور به دیالیز است .همکاران جهت تلطیف جو شروع به گفتن لطیفه و خنداندن او کردند. همینکه خنده بر لبانش نقش می بست ما هم خوشحال می شدیم و دخترش هم که کنارش بود لبخندی می زد تا کمی از غم جانکاهی که سختی تحملش را می شد از چهره اش دید را بکاهد.
دختر از پدرش اجازه خواست تا اندکی او را تنها بگذارد و برود تا پرستار را جهت تعویض سرم خبر کند.و زمان رفت و برگشتش هم به یک دقیقه نکشید.پدر آرام به او گفت:دانشگاه نمی روی؟دختر با اشاره سر پاسخ منفی داد و داروهای پدر را آماده کرد. بغض در گلوی دختر هر لحظه آماده ترکیدن بود.
در همان مدت کوتاهی که در کنارش بودیم رسیدگی این دختر به پدرش بیمارش بسیار چشمگیر بود.اینگونه ندیده بودیم که فرزند در خدمت پدر باشد، با این دقت و این همه احساس.احسنت به این فرزند که کمر به خدمت پدر نهاده است.

بعدها دانستم علت آنهمه محبت و توجه دختر نسبت به پدر چیست. دختر سالهاست با کلیه اهدایی پدرش زندگی می کند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.