سکه

با نیما قرار گذاشته بودیم که هرچه سکه پانصد تومانی به دستمان برسد آن را در قلکش بیاندازیم. نمی دانم چند وقت از این تصمیم مان گذشت که در عصر یک روز شهریوری قلکش را آورد و با لبخندی گفت : پر شده بشکنیدش.اولش باورم نشد ولی وقتی قلک را گرفتم از وزنش فهمیدم که راست می گوید.
قلک را طی مراسم خاصی شکستیم و فرش پر شد از سکه های نقره ای پانصد تومانی، من و نیما برای مرتب کردن این همه سکه شروع به کار کردیم و قرار بر این شد که ده تا ده تا جدا کنیم. بماند که چقدر وقتمان سر همین کار گرفته شد و تازه وقتی به بسته های ده تایی که نیما همه شان را با ظرافت خاصی مرتب کرده بود نگاه کردیم شمارش همین ها هم داستانی داشت.
کلاً سی و هشت بسته ده تایی شد و سه تا هم جدا ماند، آن سه تا را کنار گذاشتیم و این یعنی سی و هشت تا پنج هزار تومان و در کل مبلغ یکصد و نود هزار تومان .وقتی به این همه سکه نظر انداختم و ارزش آن را کمتر از دویست هزارتومان دیدم دانستم که در دوران ما سکه ها چقدر بی ارزش شده اند . سکه هایی که در اصل پنج هزار ریال هستند .سکه هایی که سه تا صفر دارند ولی صفرهایشان دیگر قدرتی ندارد.
همه را در کیسه ای ریختم و به نیما گفتم که فردا به بانک خواهم رفت و در حسابی که به نامت گشوده ام خواهم ریخت. اخمانش را در هم کشید و گفت :مگر قول نداده ای که با این پولها برایم تبلت بخری.بانک که تبلت نمی دهد.نگاهش کردم و نتوانستم بگویم که این روزها با اینهمه سکه که جمع کرده ای گوشی دکمه ای هم نمی توان خرید.
کمی تامل کردم و گفتم که من قول داده ام که در تابستان کلاس سوم برایت تبلت بخرم و این یعنی تابستان سال بعد، تا آن موقع این پولهایت در بانک می ماند و هرچه بازهم جمع کردی رویش می گذارم و خودم هم به آن اضافه می کنم تا یک تبلت خوب برایت بخرم. غرغرکنان زیرلب گفت ایکس باکس را گفتی که خیلی گران شده و مرا به تبلت راضی کردی حالا می گویی سال بعد.
حدود ساعت یازده بود که کیسه سکه ها را برداشتم و به سمت بانک به راه افتادم.به واقع خیلی سنگین بود دستانم خسته می شد.بانک هم که بسیار شلوغ بود و وقتی برگه نوبت را گرفتم هشتاد و پنج نفر در صف بودند.فیش را گرفتم و با احتساب ده هزارتومانی که به سکه ها افزودم مبلغ دویست هزارتومان را ثبت کردم.حدود یک ساعت طول کشید تا نوبت من شد .
به مقابل گیشه رفتم و فیش را به همراه کیسه سکه به متصدی بانک تحویل دادم. نگاه معنا داری به من انداخت و گفت اینهمه سکه را از کجا آورده ای. لبخندی زدم و گفتم اختلاس کرده ام و می خواهم حالا آنها را بشویم. منتظر لبخندش به خاطر این طنز بودم که با اخم گفت ما نمی توانیم این سکه را از شما بگیریم .به مخزن بروید. گفتم برادر عزیز اینجا مگر بانک نیست و کار شما مگر با پول نیست؟ با سر جواب مثبت داد .من هم گفتم که مگر سکه پول نیست؟ در ادامه، کار داشت به جاهای باریک می کشید که کوتاه آمدم و به مخزن رفتم.
متصدی آن با لبخند ملیحی گفت حساب ها را بسته ام و بروید فردا صبح اول وقت بیایید تا کارتان را راه بیندازم. بسیار عصبانی شده بودم ولی خودم را کنترل کردم و گفتم خوب اینها هم کارمند هستند و کارشان حساب و کتاب دارد. کیسه سکه به دست از بانک خارج شدم.وقتی سوار تاکسی شدم تا زمانی که تکمیل شود و به راه افتد فکری به ذهنم خطور کرد.پیاده شدم و به سمت رانندگانی که در ایستگاه جمع بودند رفتم و به آنها گفتم که کلی سکه دارم که به کارتان می آید .ولی چنان سرد با من برخورد کردند که دانستم اینجا هم سکه هایم ارزشی ندارد.
صبح روز بعد اول وقت به بانک رفتم و وقتی به مقابل باجه مخزن رسیدم خبری از متصدی آن نبود . پیگیر شدم که نگهبان بانک گفت تا آخر هفته مرخصی دارد. بروید هفته بعد بیایید. به هر باجه ای رفتم هیچ کس این سکه ها را نپذیرفت .معاون بانک را یافتم و از او خواستم که کمکم کند و او نیز سرباز زد. مانده بودم در این بانک که برجی است با عظمت نمی شود دویست هزار تومان سکه را به حساب ریخت.
هفته بعد شنبه اول وقت به بانک رفتم .وقتی مقابل باجه خزانه رسیدم صفی بود شامل سه نفر و من هم به همان صف پیوستم. پیش خودم خوشحال بودم که امروز از این سکه ها خلاصی خواهم یافت و خدا را شکر زیاد هم شلوغ نیست. ولی وقتی به نفرات صف نگاه کردم چشمان از تعجب باز ماند. نفر اول پیرزنی بود به شدت فرتوت که به زحمت روی صندلی نشسته بود و کیسه ای داشت پر از سکه و اسکناس.از بیست تومانی گرفته تا هزار تومانی، انقدر زیاد بود و درهم که متصدی بانک مجبور بود کلی زمان صرف فقط مرتب کردن آنها بکند.
نفر دوم مردی بود که لباسی ژنده بر تن که یک پا نداشت و با عصا ایستاده بود، در دست او هم کیسه ای بود پر از پول خرد، نفر سوم هم خانمی بود با لباس های پاره که کودک نوزادی در آغوش داشت که کودک همچون افراد بیهوش در خواب عمیقی به سر می برد.
صف عجیبی بود و چقدر با باقی باجه ها متفاوت بود. متصدی در حال جدا کردن پول ها بود که نفر دوم شروع به اعتراض کرد و گفت هروقت من می آیم می گویی پولها را جدا کن وگرنه قبول نمی کنم ولی حالا داری مال این پیرزن را درهم و برهم قبول می کنی. متصدی باجه هم شروع که به جواب دادن که این بنده خدا نمی تواند و باید کمکش کنم که صدای مرد بالاتر رفت و گفت این را که می بینی از من بیشتر درمی آورد ،دلت برایش نسوزد، میدان مرکزی شهر در قرق او و دارودسته اش است. پیرزن که پشتش خمیده بود چنان زبان به دشنام گشود که جا خوردم. کار بالا کشید و رئیس بانک آمد و نگهبانان رسیدند و معرکه ای شد و من آرام خودم را از صف جدا کردم و گوشه ای بر روی صندلی نشستم.
اینان همه گدا بودند و آمده بودند تا پول های خردشان را به اسکناس های درشت مبدل کنند.با دخالت پلیس بانک، اوضاع آرام شد و آن مرد را به گوشه ای هدایت کردند و در همین حین متصدی باجه از دور مرا صدا زد، با ترس جلو رفتم .تا خواستم چیزی بگویم خودش گفت پول خردهایت را بیاور ، شانس من بدبخت است که باجه ای را به من داده اند که سروکارش با یک عده گدا و آدم های نرخاشیده است.
کیسه سکه های مرا گرفت و از زیر میزش یک ترازوی دوکفه ای کوچک آورد. بیست تا از سکه ها را شمرد و در یک کفه تراوز ریخت و با توزین طرف دیگر را تنظیم کرد و همه را دوباره به کفه اول ریخت.با این کار بیست هزار تومان را جدا کرد. سپس هر بار کفه دوم را پر می کرد و بعد از توزین ،تمام سکه های داخل کفه را در یک پاکت کوچک می ریخت و کنار می گذاشت و با این شیوه خیلی سریع کل سکه ها را شمرد و فیش واریزی مرا هم گرفت و پول را به حساب واریز کرد.
از اینکه خیلی سریع کارم را راه انداخت از او تشکر کردم و ضمناً به خاطر روش بسیار جالبش برای شمردن پول ها هم از او تعریف کردم.سری تکان داد و گفت کدام جذابیت ، سالهاست که کارم همین است و دیگر خسته شده ام.
من هم در این واقعیت غرق شدم که در بعضی شغل ها چقدر ممکن است دو همکار که در کنار هم باشند کارشان متفاوت باشد. یکی سکه های گدایان را بگیرد و یک قدم آن طرف تر میلیاردی جابجا شود.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.