تراکتور

چند سالی است که فقط دو روز در هفته به مدرسه روستایی نزدیک شهر می روم و مابقی را در زندگی ماشینی شهری غرق شده ام. در شهر ،جمعیتی که با عجله راه می روند و ماشین هایی که فقط دود تولید می کنند و پر سرو صدا عبور می کنند و مردمی که فکر می کنند با این ماشینها زودتر به مقصد می رسند ،چیزی برایم نگذاشته است.
دلم خوش است به روزهای شنبه و دوشنبه که وقتی از مدرسه تعطیل می شوم پیاده مسیر جاده را بگیرم و تا روستای مجاور بروم و مخصوصاً سوار ماشین نشوم و از این محیط تا حد امکان انرژی کسب کنم.
دیروز بعد از ظهر وقتی از مدرسه خارج شدم ،هوا دلش گرفته بود و منتظر بهانه ای بود تا اشکهای ش شروع به باریدن بگیرد. پیاده به راه افتادم و دلداری اش می دادم تا بغضش باز نشود و مرا خیس نکند. ولی تازه حرف هایم آغاز شده بود که قطرات باران را روی گونه هایم احساس کردم.
نگاهی به آسمان انداختم و گفتم حقا که در لطافت طبعت هیچ خلاف نیست. فکر کنم کمی مراعاتم را می کرد. چون قطرات آب به قدری ریز بودند که همچون پودر بر من افشانده می شدند.
هوا حالت خاصی پیدا کرده بود ،به شدت در حال حظ بردن از آن بودم و قصد کردم هرچه ماشین آمد سوار نشوم .بعد از مدتی یکی آمد و تا خواست ترمز کند با دست اشاره کردم و رفت. خیس شدن زیر این باران آنهم در یک راه روستایی با مناظری زیبا و بدیع بسیار لذت بخش است.
تا روستای مجاور چیزی نمانده بود که صدای جیغ کشیدن دنده ی تراکتوری را که از پشت سر م شنیدم مرا وادار به ایستادن کرد. نزدیکتر که شد ترمز شدید ی گرفت و درست کنار من توقف کرد. وقتی به چهره راننده نظر انداختم ،لبخندش شدت چین و چروک های صورتش را چنان بیشتر کرده بود که می شد با آن پرتره ای زیبا ساخت.
با همان لهجه روستایی گفت: پسر جان زیر این باران خیس می شوی بیا بالا تا جایی برسانمت. در صدم ثانیه رفتم به ده پانزده سال قبل و روستا و تراکتور و. . . با جان و دل قبول کردم و روی سپر چرخ عقب که دستگیره ای هم نداشت نشستم و محکم صندلی راننده را گرفتم چون تجربه به من ثابت کرده بود که در مسیر تکان های سختی در پیش خواهیم داشت.
تراکتور که کاملاً مشخص بود از زمین شالی آمده بود و خبری از رنگ قرمز زیبایش نبود و همه جایش به رنگ خاک بود. راننده که پیرمردی بود با یک لباس بارانی و چکمه ای که تا زانوانش بالا آمده بود و من هم با کت و شلوار مشکی و کیفم، صحنه ای طنز به وجود آورده بود. شده بودیم نمادی از تقابل سنت و مدرنیسم.
کاملاً حال و هوای روستا در من حلول کرد و برگشتم حدود پانزده سال قبل. به یاد زمانی افتادم که با دیدن یک تراکتور خوشحالی وصف ناپذیری به ما دست می داد. در آن زمان یکی از بهترین وسایل نقلیه ما همین تراکتور بود. به قول حسین علاوه بر وسیله نقلیه ،وسیله ای بود برای دفع سنگهای کلیه!
دانه های باران با سرعت به صورتم برخورد می کرد و تکان های تراکتور نیز بالا و پایینم می انداخت. چهره درهم پیرمرد روستایی هم که به سختی در حال هدایت این تراکتور فرسوده بود ، منظره را کامل کرده بود و لذتی بس عظیم می بردم. وقتی از میان مزارع می گذشت و سبزی و زردی مزرعه ها را می دیدم چشمانم آرام می گرفت و جانم آسایش می یافت.
نمی دانم چند دقیقه روی تراکتور بودم و اصلاً مکان را هم فراموش کرده بودم و در دنیای خودم بودم که نگاه متعجّبانه پیرمرد که نمی دانست چرا پیاده نمی شوم مرا به خود آورد .سریع خود را جمع و جور کردم و با تشکری از او خداحافظی کردم.
درابتدای شهر، ترافیک سنگین و صدای بوق ممتد ماشین ها مرا از آن حال خوش بیرون آورد ولی هنوز وقتی چشمانم را می بستم روی تراکتور بودم.و اصلاً هم دوست نداشتم تا آنها را باز کنم ولی نهیب راننده تاکسی تمام دنیایم را فروریخت و دوباره در تاریکی شهر گم شدم.

2 دیدگاه در “تراکتور”

  1. سلام و خدا قوت ، شما عجب آدمی هستید روز بارانی دعوت ماشین ها رو پس میزنید و تراکتور رو میپذیرید . به خاطر نوع وسیله هست یا راننده اگر این پیرمرد پشت فرمان یکی از اون ماشینا بود سوار ماشینش میشدین ؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.