اتوبوس

آنقدر ماشین سخت و دیر گیر مان آمد که وقتی به گرگان رسیدیم نزدیک افطار شده بود و وقتی حمید ما را به افطار تعارف کرد، من و حسین از فرط خستگی و گرسنگی و تشنگی بدون فوت وقت اجابت کردیم .حمید هم لبخندی زد و گفت واقعاً که تعارف آمد و نیامد دارد.
حسین اهل قائم شهر بود و چون راهش نزدیک بود بعد از افطار لم داده بود به پشتی و داشت تلویزیون نگاه می کرد ولی من نگران بودم که ماشین گیرم نیاید و به همین خاطر اصرار به رفتن داشتم که هر بار حسین با همان آرامش همیشگی اش مانع می شد و می گفت نگران نباش. ماشین های تهران ده شب به بعد راه می افتند.
حسین آنقدر این پا و آن پا کرد که وقتی از خانه حمید شان خارج شدیم ساعت حدود ده شب بود. به میدان ورودی گرگان که به میدان پمپ بنزین معروف بود رفتیم و منتظر رسیدن اتوبوس شدیم. چند دقیقه ای نگذشته بود که دو تا اتوبوس پشت سر هم آمدند و خوشحال به سمت شان دویدیم. تا خواستم سوار شوم شاگرد ماشین جلویم را گرفت و گفت کجا ؟ من هم با لبخند گفتم تهران و منتظر تاییدش بودم که با دست مرا به عقب راند و گفت جا نداریم. نگاهی به داخل انداختم و دیدم نیمی از اتوبوس خالی است ، با اخم به راننده گفتم که پس این صندلی های خالی چیست؟ با صدایی ناهنجار گفت سهمیه بهشهر و ساری است و همه فروخته شده.
سریع به سمت اتوبوس دوم رفتم و آنجا هم امیدم به یاس تبدیل شد. رو به حسین کردم و گفتم بیا حداقل با این دومی تا قائمشهر برو، نگاهی به من انداخت و گفت و رفیق نیمه راه نیستیم داداش.صبر می کنم تا با هم برویم.همین حرفش برایم قوت قلب شد که دیگر حداقل تنها نیستم.
نمی دانم آن شب چه خبر بود که یا اتوبوس نمی آمد و یا اگر می آمد کاملاً پر بود. ساعت از دوازده شب گذشت و من و حسین هنوز در کنار میدان منتظر بودیم. تعداد اتوبوس ها هم کمتر و کمتر می شد و نگرانی من به همراه خستگی بیشتر و بیشتر. حسین که خیلی راحت روی لبه جدول نشسته بود و چرت می زد ولی من همچنان ایستاده منتظر بودم.
حدود ساعت دو شب بود که یک اتوبوس آمد ،وقتی توقف کرد و به سمتش رفتم شاگردش از همان پنجره سرش را بیرون آورد و فریاد زد ،رشت و همین باعث شد پاهایم شل شود. از آن به بعد هر اتوبوسی می آمد یا مقصدش رشت بود یا از مشهد می آمد و تا ساری و قائم شهر می رفت.
چیزی به اذان صبح نمانده بود که دیدم حسین به کناری رفته و با تکیه بر دیوار کاملاً خوابیده ، ترسیدم در این سرما بیمار شود و رفتم و بیدارش کردم. بنده خدا آنقدر خسته بود که بیشتر از چند دقیقه بیداری را تحمل نکرد. البته او در بین دوستان به خوش خوابی معروف بود.
ساعت حدود پنج صبح شده بود و هنوز ما در کنار میدان پمپ بنزین گرگان منتظر بودیم. اتوبوسی آمد که باز هم مقصدش رشت بود. تا صدای شاگرد را شنیدم دیگر سمتش نرفتم. شاگرد از ماشین پیاده شد و آمد از کنار ما که سوپرمارکتی بیست و چهارساعته بود آب جوش بگیرد.نگاهی به ما انداخت و گفت کجا می روید. گفتم من تهران می روم و این دوستم هم قائم شهر، در حال پرداخت پول به مغازه دار بود که گفت خوب با ما تا قائمشهر بیایید و از آنجا شما با سواری ها برو تهران.
وقتی روی صندلی نرم اتوبوس نشستم و در هوای گرم و مطلوبش قرار گرفتم بر خود نهیب زدم که چرا این فکر به ذهنم در همان ابتدای شب خطور نکرده بود. و این بی فکری ام حسین بنده خدا را چقدر آزار داده بود. ولی وقتی به او که کنارم نشسته بود نگاه کردم چنان در خواب ناز فرو رفته بود که هیچ خبری از ناراحتی در چهره اش نبود.
به قائم شهر که رسیدیم با صدای بلند شاگرد بیدار شدیم و خواستم که پیاده شوم که حسین گفت بهتر است با همین ماشین تا بابل بروم و از آنجا به سمت تهران بروم، چون جاده هراز نزدیک تر است. فکر خوبی بود و من هم قبول کردم و از او خداحافظی کردم و تنها کاری که از دستم برمی آمد تا اینهمه معرفتش را جبران کنم این بود که کرایه اش را خودم حساب کردم.
وقتی حسین رفت به صندلی کنار شیشه رفتم تا بیرون را نگاه کنم. از کودکی نگاه کردن مسیر را دوست داشتم. ولی هنوز از قائم شهر خارج نشده بودیم که دیگر چیزی به یاد ندارم.وقتی چشمانم را باز کردم سریع به اطراف نگاه کردم تا موقعیتم را بفهمم که اگر نزدیک بابل هستیم آماده شوم که در پلیس راه پیاده شوم. هرچه چشم چرخاندم هیچ جای مسیر برایم آشنا نبود.هیچ خبری هم از کوه های سربه فلک کشیده البرز نبود.کمی نگران شدم و لی وقتی رنگ سبز دریای خزر را در سمت راست مشاهده کردم همه چیز برایم سیاه و تاریک شد.
مدتی طول کشید تا از حالت بهت خارج شوم .به سمت آقای راننده رفتم و گفتم ببخشید چرا مرا بابل بیدار نکردید تا پیاده شوم. راننده همراه شاگردش نگاه متعجبانه ای به من انداختند و گفتند مگر گفته بودی؟ وقتی فکر کردم به یاد نیاوردم که گفته بوده باشم ولی رو به شاگرد کردم و گفتم مگر همان گرگان نگفتم که می خواهم بروم تهران و شما گفتید با ما بیایید .
آقای شاگرد کمی سرش را خواراند و گفت یادم آمد ولی قرار بود شما قائم شهر پیاده شوید. وقتی ادامه ماجرا را توضیح دادم با خنده آنها مواجه شدم و آقای راننده گفت که بنده خدا خوب به ما می گفتی مگر ما از فکر مسافران با خبریم که آنها را همانجا که فکر کرده اند پیاده کنیم. دیدم جوابشان منطقی است و سرم را پایین انداختم . مانده بودم چه کنم که آقای راننده گفت نگران نباش حتماً حکمتی بوده که تا اینجا آمده ای .چیزی به نور نمانده تا چالوس را مهمان ما باش و از آنجا به تهران برو.
این آقای راننده و شاگردش هم فردین هایی بودند برای خودشان و وقتی مرا در چالوس پیاده کردند کرایه همان قائم شهر را گرفتند و گفتند که از این به بعد بیشتر مراقب باشم. خوشبختانه بلافاصله برای تهران اتوبوس دیگری گیرم آمد و در نهایت حدود ساعت چهار بعد از ظهر بود که در میدان آزادی پیاده شدم.
خسته و کوفته از طی این همه مسیر با این همه بلایا حالا به بخش سخت کار رسیده بودم و آنهم طی طریق از میدان آزادی تا تهرانپارس در میان اینهمه ماشین و ترافیک سنگین. اینهمه در جاده ها بالا و پایین و پیچ و خم رفته بودم و حدود ده ساعت در راه بودم ولی همین یک ساعت و نیم تحمل ترافیک از همه آنها برایم سخت تر بود.
وقتی به خانه رسیدم و کل ماجرا را برای خانواده تعریف کردم باز هم با خنده آنها مواجه شدم ولی آنقدر خسته بودم که نایبی برای پاسخ گفتن نداشتم و بعد از افطار بلافاصله خوابیدم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.