شنبه

باران خوبی باریده بود و به نظر می رسید ابرها دیگر برای ادامه کارشان زیاد مصر نبودند. به همین خاطر بعد از تعطیلی مدرسه تصمیم گرفتم کمی پیاده روی کنم.ولی این بار بر خلاف مسیر همیشگی به سمت روستا رفتم تا از ایستگاه سوار ماشین شوم.
منظره ی روبرویم به قدری زیبا بود که وصفش امکان پذیر نیست. ابرهای کوچک که از والدینشان عقب افتاده بودند لا به لای دره ها و تپه های کوچک حرکت می کردند تا مسیرشان را پیدا کنند و به پدر و مادرشان برسند. نیمه بالایی جنگل های روی کوه سپیدپوش شده بود و تلاقی رنگ سبز پایین دست و سفیدی های بالا دست ،تابلویی بسیار زیبا خلق کرده بود.
به ابتدای روستا رسیدم .فکر کنم بارندگی باعث شده بود که کسی بیرون نباشد و همه جا سوت کور باشد و همین چهره ی روستا را بسیار آرام و با وقار کرده بود. از تنها فردی که داشت با سرعت وارد خانه اش می شد سراغ ایستگاه ماشین ها را گرفتم و او فقط با دست نشان داد و سریع وارد خانه اش شد.
در خیابان داخل روستا دیگر خبری از آسفالت نبود و معبر انباشته بود از گِل و لایی چسبنده، راه رفتن در این مکان ها بسیار سخت است چون با هر حرکت بخش عمده ای از کفش یا پاچه های شلوار کثیف می شد. هرچقدر بیشتر دقت می کردم قطرات گِل تا ارتفاع بیشتری بر روی شلوارم جا خوش می کردند.
در ایستگاه خبری از هیچ ماشینی نبود. حدود نیم ساعت معطل مانده بودم و منتظر ماشین بودم. ساعت به دوازده ظهر رسیده بود و کمی نگران شدم چون باید دنبال نیما هم می رفتم و او را از مهدکودک می گرفتم. حساب کردم اگر حالا ماشین گیرم بیاید حدود ساعت یک به مهد نیما خواهم رسید و با نگاه اخم آلود نیما مواجه خواهم شد که باز دوباره دیر آمدی!
پیرمردی که بر روی تنها صندلی سالم جایگاه ایستگاه ماشین نشسته بود و از همان ابتدا مرا کاملاً زیر نظر داشت.ناگهان بدون هیچ سلام و مقدمه ای ، پرسید معلمی؟ پاسخش را دادم و از او پرسیدم اینجا همیشه ماشین سخت گیرمی آید؟در پاسخ فقط گفت:نه . دوباره پرسیدم نیم ساعت است که معطل هستم و خبری از ماشین نیست.در جوابم گفت:چون امروز شنبه است. گفتم مگر شنبه چه خبر است؟ گفت:شنبه مسافر نیست و چون مسافر نیست ماشین هم نیست.گفتم فردا مسافر هست؟ گفت بله هست. گفتم چرا :گفت: چون یک شنبه است. گفتم:چرا یک شنبه مسافر هست؟ گفت :چون یک شنبه ماشین هست.گفتم حالا چرا ماشین نیست: گفت : چون امروز شنبه است.
از دلایل این پیرمرد که به آرامی هم صحبت می کرد کلافه شده بودم.نگرانی دیر شدن و همچنین معطلی که حدود چهل و پنج دقیقه شده بود و این دلایل بسیار محکم !پیرمرد دیگر داشت اعصابم را به هم می ریخت که دو باره آن پیرمرد باز هم مانند قبل بی مقدمه گفت نگران نباش، سید می آید.
چیزی نگذشت که صدای آشنای مینی بوس از دور آمد و خودش هم با هر زحمتی بود آخرین سربالایی روستا را پشت سر گذاشت. وقتی رسید و به آن نگاهی انداختم به یاد مینی بوس حاج منصور افتادم و وقتی بالا رفتم صندلی های چروکیده و شیشه های کاملاً کثیف و راهروی پر از آب آن با مینی بوس حاج منصور هیچ تفاوتی نداشت.
در همین زمان کوتاه از رسیدن مینی بوس و دور زدن و سوار شدنم به آن تقریباً نیمی از مینی بوس پر شد و من هاج و واج مانده بودم که در این خیابان که دیاری در آن نبود این همه از کجا ناگهان ظاهر شدند.در اینجا بود که تا حدی با مفهوم واکنش سریع آشنا شدم.
هنوز قضیه شنبه برایم لاینحل مانده بود و به همین خاطر به صندلی پشت راننده رفتم و بعد از سلام و احوال پرسی از او علت را جویا شدم. راننده پیرمردی بود با کلاهی سبز بر سر که با آرامش خاصی در حال رانندگی بود و فکر کنم در نهایت سرعت از دنده سه تجاوز نمی کرد.از روی همان کلاه سرش را خارند و گفت سالها پیش یکی از ماشین های سواری روستا در روز شنبه تصادف کرد و همه مردند،تا خواست ادامه بدهد وسط حرف هایش پریدم و گفتم این که دلیل نمی شود .
می خواستم فاز فرهنگی بگیرم و کمی از فواید رعایت قوانین راهنمایی رانندگی بگویم که با نگاه عتاب آلودی گفت. از آن روز به بعد در چند شنبه پشت سر هم ماشین ها تصادف می کردند و مردم می مردند.حتی اهالی یک گاو را قربانی کردند ولی شنبه هفته بعد باز هم تصادف شد ولی خدا را شکر آن بار کسی نمرد.
مانده بودم چه بگویم و چگونه این احتمالات را برایش توضیح دهم .در فکر بودم که ناگاه خودش گفت،حتماً به این فکر می کنی که چرا امروز که شنبه است من تصادف نمی کنم؟ منتظر بودم جواب دهد که من راننده خوبی هستم و قوانین را رعایت می کنم ولی لبخندی زد و شانه هایش را بالا انداخت و گفت: مینی بوس دارم و هیچ شنبه ای تا به حال تصادف نکرده ام.شنبه ها با مینی بوس ها کاری ندارد.
وقتی پیاده شدم و سپر جلو و عقب و کنار در سمت راننده را دیدم مطمئن شدم که ایشان واقعاً در شنبه ها تصادف نکرده است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

49 + = 52