آه

سن و سالش نشان از سابقه بسیارش می داد و ما مانده بودیم با اینهمه سابقه و امتیازی که دارد در این نقطه دورافتاده چکار می کند. همینکه وارد دفتر می شد روی یکی از صندلی ها ولو می شد و از بدی راه و دور بودن اینجا غرغر می کرد.
دبیر ادبیات فارسی بود و من هم که علاقه مند به ادبیات بودم تصمیم گرفتم کمی به او نزدیک ت شوم. زنگ های تفریح کنارش می نشستم و سعی می کردم تا صحبت ها را به سمت ادبیات و مخصوصاً مولانا هدایت کنم.ولی در همان یک ماه اول سال هرچه سعی کردم به هیچ عنوان به صحبت هایم توجه نمی کرد.
حمید که موضوع را فهمیده بودم کنارم کشید و گفت زیاد سربه سرش نگذار بنده خدا سنش بالا است و حوصله ندارد.همینکه تا اینجا می آید و برمی گردد برایش بس است.من هم حرف حمید را گوش کردم و دیگر نزدیکش نشدم.
چند ماهی که گذشت از میزان غرغرهایش کمتر شد و شخصیت واقعی اش هویدا گردید. آدم شوخ طبع و بذله گویی بود و زنگ تفریح ها به کسی مهلت نمی داد که حرف بزند و خودش کل مجلس را در دست می گرفت. سال آخر خدمتش بود و برای اینکه حق روستا در حکم بازنشستگی اش تاثیر بگذارد تحمل این راه دور را می کرد.
اواخر دی ماه بود که داشتم در کلاس سوم امتحان از عبارت جبری می گرفتم و کلاس غرق در سکوت بود. نزدیک امتحانات نوبت بودیم و برای مرور برای هر سه کلاس امتحان گذاشته بودم.در میان سکوت مطلق ناگهان کلاس مجاور که سال اول بودند با صدای بچه ها منفجر شد. چنان هیاهویی برپا کردند که نظم کلاس من هم بر هم ریخت و بچه با صورت های متعجب از هم می پرسیدند چه خبر است.با توپ و تشری که زدم آرام شدند ولی کلاس مجاور همچنان در هلهله و شادی به سر می بردند.
وضعیت کلاس اجازه نمی داد تا رهایشان کنم و به کلاس مجاور بروم .در را باز کردم تا بتوانم در فرصتی تذکری بدهم که صدا بیشتر شد و همین باعث شد در را ببندم و از این کار منصرف شوم.چندی نگذشت که صدای مدیر آمد که در حال صحبت کردن و ساکت کردن بچه ها بود و خدا را شکر موثر افتاد و کلاس آرام شد و غائله خوابید.
در زمان زنگ تفریح از مدیر علت را جویا شدم و او هم اظهار بی اطلاعی کرد فقط فهمیدم که این اتفاق در زنگ ادبیات رخ داده بود و جالب این بود که دبیر ادبیات هم هیچ واکنشی نشان نداده بود.
زنگ دوم همین اتفاق برای کلاس سوم افتاد و دانش آموزان ،کلاس را همراه خودشان به هوا بردند.آنچنان شور و شعفی داشتند که کنترل شان غیر ممکن به نظر می رسید.مدیر دوان دوان سر رسید و با داد و فریادهایش کمی اوضاع را بهتر کرد .کلاس من روبروی آنها بود و از لای در دیدم که دبیر محترم ادبیات لبخند به لب روی صندلی اش نشسته و آقای مدیر است که مانند اسپند روی آتش بالا و پایین می پرد.
زنگ تفریح دوم بود که آقای مدیر با لحنی همراه با خنده از دبیر ادبیات پرسید که ناگهان در کلاستان چه می شود که دانش آموزان اینگونه به وجد می آیند. آقای دبیر هم گفت چیز خاصی نیست برای همه شان نمره امتحان شفاهی را بیست گذاشتم و این بچه را خوشحال کردم.اینها در این نقطه دوردست چه گناهی کرده اند ،بیست می دهم تا خاطره خوبی از ادبیات در ذهن داشته باشند.
آقای مدیر که از عصبانیت سرخ شده بود فقط در حال خوردن حرف هایش بود و زیر لب غرغر می کرد. با هزار زحمت جلوی خودش را گرفت و در مقابل ما چیزی به او نگفت و به بهانه ای از دفتر خارج شد.برای آقای دبیر ادبیات یک فنجان چایی از کتری روی بخاری نفتی ریختم و رفتم کنارش نشستم و گفتم این بچه ها در همین حالت عادی درس نمی خوانند با این اوضاع که شما فرمودید اصلاً درس نمی خوانندو کتاب دفتر را رها می کنند.لبخندی زد و گفت شما بچه ها تجربه مرا ندارید و نمی دانید من چه کار دارم می کنم.من هم پیش خودم فکر کردم راست می گوید او بیست و نه سال سابقه دارد و ما تازه پنج سال
نوبت اول تمام شد و وقتی آقای مدیر در حال تنظیم کارنامه ها بود چنان ترش رو و اخم آلود بود که جرات نداشتیم طرفش برویم. یک بار که مرا تنها در دفتر دید با عتاب گفت بیا و این کارنامه ها را ببین ،ریاضی هشت، علوم شش ، تاریخ ده و. . . . در انتها فارسی بیست ، انشا بیست ، املا هم بیست.از تعجب داشتم شاخ در می آوردم چون این دانش آموز را می شناختم ،خیلی ضعیف بود و اصلاً در حد بیست نبود.ضمناً مگر قرار نبود فقط فارسی طبق این رویه باشد؟
اسفند بود که چند روزی آقای مدیر نیامد و همین نگرانمان کرد.به مخابرات روستا رفتیم و با منزلش تماس گرفتیم.متاسفانه تنها پسرش از روی پله ها افتاده بود و پایش از چند نقطه شکسته بود.ما هم ناراحت شدیم و برایش آرزوی تندرستی کردیم.
فردای آن روز آقای دبیر ادبیات در دفتر سراغ آقای مدیر را گرفت و وقتی گفتیم که چنین اتفاقی برای پسرش رخ داده است. شانه ای بالا انداخت و گفت که بهش گفته بود ، خودش مقصر است. مانده بودم که این آقای دبیر ادبیات چه مطلبی در باره سقوط پسر آقای مدیر قبل از این اتفاق گفته بود.حس کنجکاوی ام به شدت تحریک شد و در نهایت پرسیدم که مگر چه چیزی به آقای مدیر گفته بودید؟
با نگاه خاصی گفت: چند وقت پیش مرا کنار کشید و گفت با این وضع نمره دادن و کلاس داری من، مشکلات زیادی به وجود آمده .دانش آموزان دیگر به درس ادبیات توجه کافی نمی کنند و حتی نسبت به باقی درس ها هم بی خیال شده اند. از من خواهش کرد که رویه ام را عوض کنم.من هم ناراحت شدم و به او گفتم که دل مرا شکستی ،آه از نهادم برآمد ، سپس به خودش گفتم :به یاد داشت باش که آه من را دراوردی و این اه روزی تو را خواهد گرفت که با من پیرمرد بد تا کردی.
در همان لحظه در سکوت غرق شدم و قادر به تکلم نبودم. استدلال این همکار بیست و نه سال سابقه ،همچنان پتکی بر سر م کوفته شد. از آن لحظه به بعد سعی کردم تا حد امکان از او فاصله بگیرم تا آه ش گریبان گیر من نشود!!!!!

2 دیدگاه در “آه”

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.