ختم

کنار در ورودی مسجد برادر کوچکترش را در میان آن همه آدم بزرگ محکم گرفته بود،هر دو سرشان پایین بود و اصلاً به جمعیت کثیری که در مسجد جمع بودند نگاه نمی کردند. در دنیای کوچک خود که بسیار وسیع تر از دنیای ما آدم بزرگ ها بود غرق بودند.
وقتی به همراه دیگر همکاران وارد مسجد شدیم او نبود و به همین خاطر نمی دانست در مسجد هستیم. بعد از مدتی وقتی سرش را بلند کرد و با چشمانی که پر بود از غم و اشک به جمعیت نگاه می کرد ما را دید و همانطور ماند.به راحتی می شد بهت را در چشمانش دید.
حامد دانش آموز بسیار کم حرفی در کلاس بود و درسش هم در حد متوسط بود.در طول سال تحصیلی صدایی از او بر نمی خواست.نه تنها در درس من بلکه کلاً کم حرف می زد، حتی یک بار که مادرش به مدرسه آمده بود از اینهمه سکوت او، حتی در خانه هم شاکی بود.تا به حال او را ندیده بودم که در جمع بچه ها بازی کند.
نگاه خاصی داشت و همیشه سر کلاس حواسش به من بود.در حد خودش می نوشت و نمی گذاشت نمراتش از حد خاصیی پایین بیاید و همین برایم جالب بود که همیشه در حد نمره چهارده یا پانزده می گرفت.یک بار وقتی برگه امتحانش را به او دادم از او پرسیدم که چرا بیشتر تلاش نمی کنی تا نمره ای بهتر از این بگیری، نگاهی به چشمانم انداخت و فقط گفت نمره پانزده را دوست دارم.
این پاسخ مقداری مرا دچار وحشت کرد، کودکی دوازده ساله چه در ذهنش می گذرد که می گوید نمره پانزده را دوست دارم، من که دبیرم و سالها از او بزرگتر هستم بیست را دوست دارم، ضمناً او باید حالا در دنیای شیرین کودکی اش غرق باشد و بدون فکر کردن فقط به بازی بپردازد،از دویدن و فوتبال با بچه ها لذت ببرد و مانند آنها اصلاً توجهی به درس نداشته باشد.
اوج نگرانی ام در مورد حامد روز امتحان انشای ثلث دوم بود.نیمه های اسفند برف سنگینی باریده بود و دیگر دبیران به خاطر مسدود شدن جاده نیامده بودند و من و آقای مدیر فقط در مدرسه بودیم ، قرار شدن من امتحان کلاس اول را که تعدادشان زیاد بود بگیرم و آقای مدیر هم دوم و سوم را، موضوع انشا «زمستان» بود.
همه داشتند از سرما و برف و کولاک و برف بازی و این چیزها می نوشتند ولی حامد در دنیایی دیگر سیر می کرد.او خودش را به جای برف قرار داده بود و داشت از آسمان رقصان بر زمین فرود می آمد.آنقدر جالب توصیف کرده بود که نمی دانم چه مدت بالای سرش بودم و داشتم انشایش را می خواندم.
ولی انتهای انشا در عین زیبایی بسیار تلخ بود.دیگر دانه های برف بر روی درختان و کوه ها و رودخانه ها و حتی آدم برفی هایی که بچه ها درست کرده بودند نشسته بود ولی او بسیار دورتر از آنها در گورستان روستا بر روی قبری فرود آمده بود که سالها کسی از آن خبر نگرفته بود.قبر پیرزنی که با دادن شکلات همیشه کودکان را شاد می کرد.
غم این انشا در من هم رسوخ کرد و در تمام روز فقط در فکر حامد بودم و حدس زدم شاید او در زندگی سختی است که اینگونه تخیل می کند. قضیه را با آقای مدیر به صورت خصوصی مطرح کردم و او هم پدرش را به مدرسه خواست. در صحبت های پدر هیچ نشانه ای از آنچه فکر می کردم نبود ولی یک چیز برایم بسیار جالب بود که او بسیار کتاب را دوست دارد.
تمامی این افکار درست در همان زمانی که چشمان حامد با چشمان تلاقی پیدا کرد در لحظه ای از ذهنم گذشت، چنان مقابل در مسجد مبهوت ما را می نگریست که اطرافیانش او را به خود آوردند.در هنگام خروج بعد از تسلیت گفتن و آرزوی صبر برای آنها برای اولین بار و آخرین بار بود که من با یک دانش آموز روبوسی کردم. صورتش مانند یخ سرد بود و چشمانش پر بود از حرارت، چنان دستم را می فشرد که دیگر داشتم احساس درد می کردم.
در راه بازگشت فقط به انشای حامد فکر می کردم و آن را با از دست دادن پدر آنهم در این سن کم کنار هم می گذاشتم و به نتایج بدی می رسیدم.آنگونه تفکرات با این اتفاق سهمگین چه بلایی بر سر این کودک خواهد آورد. او که در حالت عادی شاد نبود حالا چگونه به زیستن خود ادامه خواهد داد.
قبل از شروع امتحانات ثلث سوم قرار بود از دانش آموزانی که موفق بوده اند تقدیر شود و آقای مدیر هم لیستی از شاگردان اول تا سوم هر کلاس و تعدادی هم که در مسابقات ورزشی برنده بودن را تهیه کرده بود.فکر تازه ای به سرم زد و با مشورت همکاران قرار شد جایزه ای هم به مودب ترین دانش آموز بدهیم. و او کسی نبود جز حامد.
با حمید قرار گذاشتیم که ما هدیه او را تقبل کنیم و رفتیم و چند جلد کتاب داستان برایش خریدیم. چون می دانستیم او با بقیه بچه ها تفاوت بسیار دارد. روز اهدای جوایز وقتی او را صدا زدند اول از جایش تکان نخورد چون اصلاً باور نمی کرد که او را گفته باشند. ولی وقتی او را به عنوان مودب ترین دانش آموز اعلام کردند و من جایزه را به دستش دادم، دیگر نتوانست جلوی اشکهایش را بگیرد.

2 دیدگاه در “ختم”

  1. سلام آقای معلم،

    هر چقدر بیشتر خاطره هاتون رو میخونم مطمئن تر میشم که معلمی سخت ترین و ظریف ترین کار در دنیاست. کاش همه ی معلمها مثل شما متوجه ظرافت ها و تفاوت های روحی و فکری بچه ها باشن.

    سلامت باشین،
    غزال

    پی نوشت: فونتِ جدید هِدِرِتون زیباست.

    1. سلام و سپاس
      شاید سختی کار ما زیاد باشد ولی لذت هایش هم به همان اندازه بسیار است.همینکه فکر کنی که چگونه بچه ها را به فکر کردن واداری خودش دنیایی بسیار زیباست.
      از اینکه نوشته های این حقیر را دنبال می کنید و حتی به ریزه کاری ها هم توجه دارید، بسیار سپاسگذارم.
      در پناه حق

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

52 − = 47