مطالعات

کریدورهای طبقه اول و دوم و نمازخانه مدرسه شده بود سالن امتحانات ، میز و نیمکت های کلاس ها را به آنجا منتقل کرده بودند .یک بار که شمردم دقیقاً  بیست و چهار تا میز و نیمکت در هر طرف بودند و روی هر میز و نیمکت هم دو نفر می نشستند و این یعنی آمار هر سالن نود و شش نفر بود.
مراقبت از سالن بر عهده سه نفر بود ،یکی ابتدای سالن دیگری انتها و نفر سوم هم در میانه سالن، ولی آن روز چون تعدادی از همکاران نیامده بودند مجبور بودیم دو نفری مراقب سالن باشیم و این موضوع کار را کمی سخت می کرد.
وقتی به مخزن رفتم و سوالات را گرفتم فهمیدم امتحان امروز مطالعات اجتماعی است .همان تاریخ و جغرافیا و اجتماعی زمان ما که حالا هر سه در یک درس جمع شده اند. سوالات را که دیدم پر بود از جای خالی و صحیح غلط و تست و سوالات کوتاه پاسخ و این بدین معنی بود که امروز کارمان خیلی خیلی سخت است.
معمولاً در اینگونه امتحانات به خاطر نوع سوالات میزان تقلب در دانش آموزان بیشتر می شود و امروز هم که ما دو تا مراقب هستیم کار کمی پیچیده تر می شود، مراقب شماره یک از همان ابتدا رفت و روی صندلی انتهای سالن نشست .کنارش رفتم و موضوع را با او در جریان گذاشتم. تایید کرد ولی دانستم که روز سختی در پیش دارم.
من از میانه تا انتها را پوشش دادم و از او خواستم حواسش به نیمه جلویی باشد. برگه ها را توزیع کردیم و بعد از تلاوت قرآن امتحان شروع شد. ده دقیقه اول خوب بود چون همه در حال نوشتن بودند و کسی حواسش جای دیگر نبود ولی می دانستم هرچه جلو تر برویم و دانش آموزان به سوالاتی که یاد ندارند یا فراموش کرده اند برسند فعالیتشان شروع خواهد شد.
تمام حواسم به دانش آموزان بود و حدسم هم درست بود ،شیطنت ها آرام آرام شروع شد. تذکر دادم و شروع کردم به حرکت بین آنها ، اوضاع در کنترل بود که ناگهان از پشت دیدم دانش آموز ردیف دوم که همان ابتدای سالن است کاملاً برگشته و در حال مرور برگه پشت سری است. از همان فاصله دور دادی زدم و گفتم اگر بار دیگر تکرار شود برگه را خواهم گرفت.
متاسفانه همکار من که مراقب نیمه ابتدایی سالن بود از جایش روی صندلی تکان نمی خورد و فقط زحمت نگاه کردن به بچه ها را می کشید. کمی اوضاع داشت به هم می ریخت و تنهایی هم نمی شد کاری کرد، از طریق مستخدم که داشت از آنجا رد می شد به عنوان پیک استفاده کردم و از دفتر درخواست نیروی کمکی کردم که متاسفانه به خاطر کمبود دبیر در سالن پایین و نمازخانه موافقت نشد.
فکری به نظرم رسید و نقشه ای ریختم. از مراقب شماره یک که کاری بر نمی آمد و مراقبت حدود صد تا دانش آموز آنهم پایه هشتمی و نهمی در درسی که سوالاتش بیشتر کوتاه پاسخ و علامت زدنی است غیر ممکن به نظر می رسید.
با صدای بلند همکارم را صدا کردم و با همان صدای بلند از او خواست که جایش را با من عوض کند و برود در انتهای سالن و از پشت حواسش به بچه ها باشد. چاره ای نداشتم چون او فقط نگاه می کرد و با اینکار حداقل می توانستم برگشتن بچه ها را کنترل کنم .فقط از او خواستم خواهشاً چند بار تذکر بدهد تا بچه بفهمند که حواسش هست. حتی اگر به طور صوری باشد.
من هم رفتم جلو و با صدای بلند و تا حدی به صورت فریاد گفتم : سمت دیوار ها بچسبند به دیوار و سر میزی ها یک پا بیرون. از جلو هم با نگاه تنظیم کردم و چند نفری را که چند سانتیمتری مغایر این تنظیم بودند را تذکر دادم تا سرجای خودشان بروند.
کمی اوضاع آرام شد ولی در مدت کوتاهی بازهم شیطنت های این بچه ها شروع شد. یکی دستش را روی پیشانی اش گذاشته بود و داشت زیرچشمی برگه کناردستی را نگاه می کرد بالای سرش رفتم و با صدای بلند گفتم ختم که نیامده ای دستت را بردار و سرت روی برگه خودت باشد. دیگری را تذکر دادم ولی حاشا کرد، پشتش زدم و گفتم شیوه هایت خیلی قدیمی شده باید خودت را به روز کنی.
به دانش آموز ردیف ششم سمت چپ چسبیده به دیوار خیلی مشکوک بودم. خیلی زیر میزش را نگاه می کرد. یک بار از کنارش گذشتم و وقتی مطمئن شدم که مطمئن شده که رد شده ام آرام برگشتم و دو تا میز عقب تر ایستادم و زیر میز ش را دیدم. کتاب آورده بود و همانجا با یک حرکت سریع برگه و سپس کتابش را گرفتم و او را به بیرون از سالن هدایت کردم.
آنقدر این اتفاق سریع رخ داد که بنده خدا فرصت واکنش پیدا نکرد. چون تجربه نشان داده که دانش آموزان ما در حاشا کردن و زیربار نرفتن تخصص بسیار بالایی دارند و حتی در مواردی که همه چیز هم مشخص است خیلی آرام و بی استرس انکار می کنند. سرش را پایین انداخت و خودش بدون هیچ بحثی بیرون رفت.
این اتفاق کل جلسه را تحت و شعاع قرار دارد و خیلی خیلی جو سالن را آرام کرد و کار برایم خیلی راحت تر شد. مدتی نگذشته بود که صدای بلند دانش آموزی در حیاط مدرسه حواس همه را پرت کرد. از پنجره که نگاه کردم همان دانش آموز خاطی بود که اخراج کرده بودم و فکر کنم داشت برای خودش آواز می خواند ولی نمی دانم چرا اینقدر با صدای بلند و آنهم کنار پنجره.
مستخدم مدرسه را فرستادم تا تذکر بدهد و یا حداقل به سمت دیگر حیاط منتقل کند ولی نتوانست ، خودم هم نمی توانستم جلسه را ترک کنم در همین حین برایم جذاب بود که سالن در سکوت غرق بود و همه در حال نوشتن بودند و هیچ کس بیکار نبود، مگر می شود تا چند دقیقه قبل نصف اینها داشتند در و دیوار را نگاه می کردند.
به دنبال علت بودم که از بیرون در میان داد و بیداد آن دانش آموز شنیدم: سیصد و شصت و شش روز کبیسه، وکیل الرعایا کریم خان زند، دارالفنون امیرکبیر و…. ،تازه رمز سکوت سالن را فهمیدم و با اشاره ای از مراقب یک خواستم به جلو سالن بیاید و من هم به حالت دو رفتم تا خدمت آن دانش آموز برسم. تا مرا دید به سرعت نور از مدرسه خارج شد و همین موجب شد سریع به سالن بازگردم. در نگاه دانش آموزان با دیدن دوباره من معناهای بسیاری نهفته بود که هیچ التفاتی به آنها نکردم.

خدا را شکر بدون اتفاق دیگری امتحان به پایان رسید. وقتی در اتاق دبیران در حال خوردن چای بودم و صدای بچه ها را شنیدم که می گفتند این دبیر ریاضی امتحان بعدی هم هست یا نه فهمیدم کمی توانسته ام کار مراقبت را درست انجام دهم. البته کمی ،چون می دانم متخصصینی در بین دانش آموزان هستند که در شرایط سخت تر از این هم کارشان را انجام می دهند.
واکنش مدیر مدرسه هم که با لبخند ملیحی می گفت که خیلی به خودت فشار نیاور و گرنه سکته می کنی هم در جای خودش جالب بود.

2 دیدگاه در “مطالعات”

  1. سلام ممنون از شما به خاطر به اشتراک گذاشتن تجربیاتتان ولی باید بگم من با امتحان و مراقبت اصلا موافق نیستم چون فقط محفوظات را میخوان و ارزشی هم نداره آزمون باید طوری طراحی بشه که معلومات رو در بر بگیره حتی کتاب باز هم باشه نتیجه بده

    1. سلام و سپاس
      آزمون و شرایط برگزاری ان بحثی طولانی دارد که در این مقال نمی گنجد. فقط حفظ چارچوب آنهم در موقعیتی که تعداد آزمون دهنده زیاد است لازم به نظر می رسد.سنجش محفوظات غلط است ولی متوسل شدن به دانش دیگری و برگه دیگر بیشتر اشتباه است.
      سپاس فراوان از بذل توجهتان
      در پناه حق

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

69 − = 68