تعطیلی

نیمه های شب بود که به خاطر سرما از خواب بیدار شدم. همه جا ظلمات بود و هیچ نمی دیدم. چون تنها بودم کمی ترسیدم. کورمال به سمت کلید رفتم و هرچه زدم روشن نشد. از پنجره بیرون را نگاه کردم و همه جا غرق در تاریکی بود و این یعنی برق رفته.با هر زحمتی بود فانوس را پیدا کردم و روشن کردم. بعد از اینکه کمی چشمانم سو گرفت تازه به اصل مطلب رسیدم.

بخاری چکه ای که تمام امیدم برای گرم شدن به آن بود به خاطر تمام شدن نفت خاموش شده بود.کاپشن را پوشیدم و رفتن تا از  منبع نفتی که آنطرف حیاط بود ده لیتری را پر کنم . برف سنگینی که حدود یک متر نشسته بود میخ کوبم کرد. همه جا سفید بود و سکوت و تاریکی، به زحمت راهی تا تانکر نفت باز کردم و با مشقت بسیار شیر آن را که در زیر برف ها مدفون بود باز کردم و ده لیتری پر شد.

بخاری را روشن کردم و از حالت چکه ای به یکسره مبدل کردم و همین باعث شد سروصدایش دربیاید.به او گفتم آرام باش و وظیفه ات که گرم کردن است را به نحو احسنت انجام بده که من تنها در این تاریکی حوصله هیچ ندارم.با مشقت فراوان و بدون قیف کوچک خود فانوس را هم پر کردم و رخت خوابم را هم چسباندم به بخاری .

خواب از چشمانم رفته بود هرچه این پهلو و آن پهلو می شدم اثری نمی کرد.تازه یادم آمد و به ساعت نگاه کردم تازه ساعت دو نیم بود و تا صبح خیلی مانده بود. ابتدا فکری به سرم ز د و رفتم کنار پنجره تا باریدن برف را بنگرم، همیشه بارش برف شادی آفرین است ولی در کدام نور می توانستم رقص دانه های برف را در آسمان مشاهده کنم.ضمناً  چون از بخاری فاصله گرفتم سرما امانم نداد و دوباره به زیر پتو خزیدم.

نمی دانم تا چه زمانی بیدار بودم و هیچ هم از خوابیدنم نفهمیدم ،ولی هرچه بود وقتی ساعت شش و نیم با صدای ساعت بیدار شدم اصلاً سرحال نبودم.آبی که به صورتم زدم تا حالم را بهتر کند، آنقدر سرد بود که به آستانه یخزدگی رسیدم و حالم را بدتر کرد.تا آمدم صبحانه ای آماده کنم دیدم در خانه نان نیست و حتی چیزی هم برای خوردن نیست مگر یک قوطی رب و یک بطری روغن

با اعصابی خرد از خانه بیرون زدم تا به مدرسه بروم.آنقدر برف باریده بود که تا کمر در برف فرو می رفتم.همه جا سپیدپوش شده بود و هنوز سکوت حکم فرما بود، حتی مردمانی هم که بیرون بودند این سکوت را رعایت می کردند.

مانند همیشه کلیدها را از مستخدم مدرسه که خانه اش کنار مدرسه بود گرفتم و درب ها را باز کردم و بخاری دفتر و کلاس سوم را که آنجا امتحان ها را برگزار می کردیم روشن کردم و منتظر نشستم تا همکاران و دانش آموزان بیایند.بچه ها یکی بعد از دیگری با شال و کلاه می آمدند و مستقیم می رفتند تا در کلاس گرم شوند.ولی هرچه از پنجره دفتر به جاده نگاه می کردم،هنوز خبری از سرویس همکاران نبود.

ساعت هشت و نیم شد و باید امتحان کلاس اول و دوم را می گرفتم.جای سوالات را می دانستم و مانند روزهای قبل پاکت حاوی سوالات را گرفتم و رفتم داخل کلاس. بچه ها همه آمده بودند و آماده برای امتحان. خوبی کلاس سوم این بود که بزرگ ترین کلاس بود و  همه بچه ها اول و دومی را در خود جای می داد.بخاری هم سنگ تمام گذاشته بود و هوای کلاس بسیار مطبوع شده بود.

به خاطر بی خواب دیشب و نخوردن صبحانه خیلی احساس خستگی می کردم و اصلاً سرحال نبودم. فکر کنم بچه ها هم فهمیده بودند چون صدایی از آنها نمی شنیدم. برگه ها را توزیع کردم و همه شروع کردند به نوشتن و همه چیز طبق روال عادی در حال برگزاری بود.بعد از مدتی صدای تلفن دفتر این سکوت را شکست ول نمی توانستم جلسه را ترک کنم ، تلفن هم چندین و چندبار زنگ خورد.

بعد از پایان آزمون برگه ها را جمع کردم و به دفتر رفتم.گرسنگی بسیار فشار می آورد که تازه یادم آمد ای کاش همان اول صبح حداقل سماور را روشن می کردم. ولی حالا دیگر دیر بود، فکر دیگری به ذهنم خطور کرد ،کتری را پر کردم و روی بخاری گذاشتم و درجه بخاری را به نهایت آن بردم.

منتظر جوش آمدن آب کتری بودم که تلفن دوباره زنگ زد.گوشی را برداشتم ، آن طرف آقای مدیر بود که با تعجب پرسید آمده ای مدرسه؟من هم با تعجب پاسخ دادم که مگر نباید می آمدم.خنده ای کرد و گفت امروز به خاطر برف مدارس شهر را تعطیل کرده اند . پس تو هم تعطیل کن.گفتم اولاً من خبر نداشتم و ثانیاً امتحان بچه های اول و دوم را گرفته ام و حالا هم بچه های سوم همه آمده اند و حدود یک ربع دیگر امتحان آنها را خواهم گرفت.کمی با عتاب گفت که این کار را نکن و مدرسه را تعطیل کن و گوشی را قطع کرد.

همه کلاس سومی ها آمده بودند و منظم سر جایشان نشسته بودند. رو به آنها کردم و گفتم آقای مدیر گفته امروز مدرسه تعطیله ، بروید خانه .چند نفری کمی ذوق کردند و تعداد بیشتری اخماهیشان درهم رفت.یکی گفت چرا این را قبل از آمدنمان نگفتید. در این برف و کولاک با اینهمه زحمت آمده ایم حالا می گویید تعطیل است.یکی دیگر گفت در همین هوای سرد تا کاملاً گرم نشوم از جایم تکان نمی خورم.من که از تعجب خشکم زده بود که چرا اینها مثل همه دانش آموزان با هلهله و شادی مدرسه را ترک نمی کنند.

تا خواستم از کلاس خارج شوم شاگرد اول کلاس گفت آقا اجازه ما که همه آمده ایم، درس هم که خوانده ایم، بهتر نیست امتحان را بگیرید. کناردستی اش چنان سقلمه ای به او زد که نزدیک بود از میز به بیرون پرت شود.در جوابش لبخندی زدم و به دفتر بازگشتم. همین که رسیدم دوباره تلفن زنگ زد و اینبار یکی از همکاران بود که مرا توبیخ کرد که چرا در مدرسه هستم .گفتم مگر نباید باشم.با لحن تندی گفت خوب خودت را داری شیرین می کنی .کمی کنترل خودم را از دست دادم و من هم با لحن تندی گفتم برای که در این شرایط دارم خودم را شیرین می کنم. معنی حرفهایی را که داری میزنی می دانی؟

بعد از این تماس بود که تلفن لختی از زنگ زدن نمی ایستاد. هرکسی از هرجایی بود زنگ می زد و چیزی به من می گفت .خستگی و بیخوابی دیشب و همچنین گرسنگی همه دست به دست هم دادند که در آخرین تماس که مدیر مدرسه مجاور بود از کوره در روم و شروع کنم به داد و بیداد.گفتم مگر من گناه کرده ام که مدرسه آمده ام اصلاً اگر اینجوری است امتحان کلاس سومی ها را هم می گیرم. گوشی را قطع کردم و برگه ها را گرفتم و رفتم سر کلاس.

آنقدر خشمگین بودم بچه ها تا مرا دیدند ساکت نشستند و من هم سریع برگه ها را توزیع کردم و امتحان در جوی بسیار سنگین برگزار شد.بیشتر دانش آموزان غرغر می کردند و من هم فقط با اخم نگاهشان می کردم.کمی که زمان گذشت و آرام شدم وقتی به چهره ی بچه ها نگاه می کردم که با غرولند می نوشتند پیش خودم فکر کردم که در بیرون کلاس چی بکشد شاگرد اول که پیشنهاد دادن امتحان را مطرح کرد.

وقت امتحان تمام شد و به دفتر برگشتم کتری به جوش آمده بود ، چای دم کردم و از تغذیه های مدرسه دو تا شیرینی «کام» گرفتم و کنار پنجره و با دیدن منظره ای بسیار زیبا تناول کردم، حالم کاملاً سرجایش آمد. کاملاً احساس می کردم که قندخونم در حال بالا آمدن است.بعد از صرف چای به این اندیشیدم که آیا کار امروز من درست بود یا اشتباه.

درست یا نادرستی آن را دوهفته بعد با دیدن نامه توبیخی دانستم .توبیخ کتبی با درج در پرونده به خاطر باز نگاه داشتن مدرسه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.