نمره

جمعیت کلاس ها سی نفر بود و بیشترشان هم شیطان و بازی گوش،کلاً مدرسه ای که هفده تا کلاس داشته باشد نظم در آن کمی سخت برقرار می شود.اولین سالی است که باید این مدرسه را تحمل می کردم و دلم خیلی برای مدرسه روستا که فقط سه کلاس داشت و جمعیت شان نیز کم بود تنگ شده بود.آخر سر با تمام تلاشی که کردم در دام این مدارس شهر گیر افتادم.

ماه مهر با هر سختی ای که بود گذشت و اولین امتحان ماهانه را از سه کلاسی که داشتم گرفتم.بعد از تصحیح اوراق سخت در تعجب فرو رفتم که چرا اینان اصلاً درس نمی خوانند، بچه های روستا با آن همه مشکلاتی که داشتند حداقل تا جایی که می توانستند حل می کردند و نمراتی که می گرفتند تا حدی قابل قبول بود.ولی در اینجا بیشتر از نیمی از دانش آموزان نمره زیر ده حتی نمره زیر پنج داشتند.

جلسه بعد وقتی به کلاس رفتم و اوراق را توزیع کردم به چهره هایشان که نگاه می کردم هیچ تغییری مبتنی بر تاسف یا ناراحتی در آنها نمی دیدم و همین بیشتر مرا عصبانی کرد،شروع کردم به داد و بیداد که چرا شما اینگونه هستید و هیچ اهمیتی برای درس و مدرسه قائل نیستید. با آنها اتمام حجت کردم که در امتحان بعدی حتماً برخوردی خواهم کرد که تا انتهای سال به خاطر داشته باشند.

آبان هم با همان سختی مهر گذشت و نوبت به امتحان دوم رسید .با هزار امید و آرزو شروع به تصحیح اوراق کردم ولی هرچه بیشتر تصحیح می کردم بیشتر دستانم شل می شد به طوری که بعد از اتمام ورقه های یک کلاس دیگر دل و دماغی برای ادامه نداشتم. از ماه قبل بهتر که نشده بودند هیچ حتی نمرات هم کمتر شده بود .

دفتر مدیر مدرسه در طبقه سوم بود و من تا به حال یک بار هم به دفتر مدیر نرفته بودم، همه کارهایم در اتاق معاون انجام می شد ولی این بار در این موضوع همان آقای معاون مرا به دفتر مدیر ارجاع داد. وقتی وارد شدم جو دفتر مرا گرفت، بیشتر شبیه اتاق مدیرکل ها بود تا دفتر مدیر مدرسه، اندازه سه تا کلاس وسعت داشت و بر دیوارهایش کلی لوح تقدیر نصب بود.

موضوع را با مستندات کامل و مقایسه با آزمون قبلی به مدیر ارائه دادم. ابتدا تعجب کرد که چه طور تا به حال اینگونه مشکلی با این وسعت در این مدرسه نداشته و همین باعث تعجب بیشتر من شد. در هر صورت بعد از کمی گفتگو و بحث آقای مدیر از من خواست تا فرصتی به ایشان بدهم تا در این مورد فکری کند و راهکار مناسبی پیدا کند.

هفته بعد زنگ دوم بود که به کلاس من آمد و مرا به نمازخانه برد، تعداد زیادی از خانواده ها آمده بودند و آقای معاون هم داشت صحبت می کرد، فکر کردم جلسه انجمن اولیا مدرسه است به همین خاطر به آقای مدیر گفتم برای چه مرا به اینجا آورده اید. لبخند معنی داری زد و گفت اینان خانواده های همان دانش آموزانی هستند که شما لیست شان را به من دادید. حال برو هر چه می خواهی بگو.

وقتی پشت تریبون رفتم بیشتر از جمعیت زیاد شان، اخم هایی که به من کرده بودند مرا مضطرب می کرد به طوری که قادر نبودم حتی کلامی بیان کنم. با توکل به خدا شروع کردم به صحبت که قصد من اذیت و آزار شما و فرزندانتان نیست بلکه به دنبال راهی هستم تا بتوانم کمک شان کنم که در پایان سال از ریاضی بتوانند بدون مشکل عبور کنند.

جلسه سختی بود و بعد از حدود یک ربع صحبت ، خیس عرق شدم ، پدر یکی از دانش آموزان که همان صف اول نشسته بود از جیب کتش یک بسته دستمال جیبی درآورد و به من داد تا بتوانم کمی از عرق هایم را خشک کنم. فقط معنی لبخند ملیحش را نفهمیدم.

آذر ماه هم گذشت و دوباره نوبت به امتحان رسید.این بار با بی میلی سراغ برگه ها رفتم و آنها را تصحیح کردم ولی بر خلاف انتظار من هر چه بیشتر تصحیح می کردم بیشتر امیدوار می شدم. آن جلسه تاثیر ش را گذاشته بود و حرکت رو به رشد بچه ها کاملاً مشهود بود. البته هنوز خیل عظیمی نمره زیر ده داشتند ولی آنها هم در حد خود تلاش کرده بودند و این نوید را به من می داد که در پایان سال مشکلاتم خیلی کمتر خواهد شد.

در بین دانش آموزان یکی بود که دو امتحان قبلی را زیر ده گرفته بود ولی امتحان آخری را چهارده شده بود، برگه اش را کنار گذاشتم تا در کلاس مفصل تشویقش کنم تا هم برای خودش عامل انگیزه باشد و هم برای دیگران سرمشق خوبی باشد.

بعد از توزیع برگه ها تصحیح شده در کلاس کمی تغییر در چهره ها مشاهده کردم که برایم نشانه خوبی بود، درست بود که هنوز خیلی ها بی خیال بودند ولی همین که تعدادی اخمهای شان در هم رفت برایم غنیمت بود. برگه آن دانش آموز را نگاه داشته بودم تا در انتها به او بدهم. او را صدا کردم و به پای تخته آوردم و در مقابل بچه ها برگه اش را دادم. کلی ذوق کرد و من هم گفتم برایش دست بزنند.

شروع کردم به صحبت که این دانش آموز توانسته است با تلاش و کوشش نمره اش را حدود هشت نمره ارتقا دهد و این یعنی  هیچ کاری غیرممکن نیست و اگر هر کس خودش بخواهد می تواند کاری را که فکر می کرده نمی تواند ، انجام دهد. در اوج صحبت هایم بودم که دست یکی بالا رفت .بلند شد و گفت آقا اجازه خوب اگر مادرت دبیر باشد نمره ات خوب می شود.

یکه خوردم و گفتم ولی بیشتر کار را خودش انجام داده است. و اصلاً از کجا معلوم مادرش دبیر ریاضی باشد تا بتواند کمکش کند. در همین حین خودش گفت آقا اجازه مادر ما دبیر ریاضی است. کمی اوضاع به هم ریخت ولی سعی کردم درستش کنم به همین خاطر توضیح دادم هرچند هم که مادر ایشان دبیر است ولی اصل کار را خودش انجام داده، خودش وقت گذاشته و کار کرده و یاد گرفته ،از او خواستم تا حرف هایم را تایید کند ولی با همان چهره معصومانه اش گفت آقا اجازه مادر ما فقط با ما کار می کند و گرنه ما اصلاً حوصله درس خواندن نداریم.

خنده بچه ها نشان از این داد که کنترل اوضاع از دستم خارج شده ، یکی از انتهای کلاس گفت اگر مادر او هم دبیر ریاضی بود حتماً نمره اش بهتر می شد، آن یکی گفت پدرش کارگر ساختمان است  و مادرش هم اصلاً سواد ندارد، معلوم است که نمره اش کم می شود.

مانده بودم چه بگویم و چه کار کنم؟ آمده بودم کار را درست کنم ولی با این اتفاقات همه چیز از دست رفته بود و حتی همان چند نفری هم که تلاش کرده بودند حالا انگیزه شان را از دست داده بودند.مستاصل مانده بودم که خود همین دانش آموز به دادم رسید. رو به بچه ها کرد و گفت که مادرش گفته همین یک بار کمکش می کند و از این به بعد خودش باید روی پای خودش بایستد. بخش عمده ای از صحبت های مرا به نقل از مادرش گفت و همین تا حدی هرچند اندک وضعیت را عادی کرد.

در آخر سال وضعیت خیلی با اول سال متفاوت بود و خیلی از بچه ها با نمره های متوسط ریاضی را قبول شده بودند و همین مرا راضی کرد که حداقل توانسته بودم کمی تغییر در این بچه ها ایجاد کنم ولی همین برایم تجربه شد که در مورد خانواده ها بیشتر تحقیق کنم.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.