پرنده

هوا چنان سرد بود که بخاری کلاس یارای گرم کردن نداشت و همه داشتیم می لرزیدیم. بیرون هم که همه جا سفید پوش بود و برف همچنان می بارید. زنگ آخر بود و حل تمرین ،هوای سرد و بی حوصلگی بچه ها و حل نشدن تمارین به شکل درست در پای تخته باعث شده بود که همه منجمد شویم.

زنگ خورد و بچه ها با همان حال یخ زدگی به سمت خانه به راه افتادند ،اصلاً زنگ خوبی نبود و فکر کنم هیچ کس هم چیزی از این تمارین یاد نگرفت.باید جلسه بعد همه چیز را دوباره از ابتدا انجام دهم تا شاید برخی چیزی دستگیرشان شود.

همکاران همه با مینی بوسی که به زنجیر مسلح بود به شهر رفتند و من هم پیاده به سمت خانه به راه افتادم. قدری از شدت بارش برف کاسته شده بود و همین باعث شد بتوانم از دیدن مناظر زیبای زمستانی روستا لذت ببرم.خانه های گلی که برف بام هایشان را سپید پوش کرده بود در کنار درختانی که در برابر برف همه تعظیم کرده بودند صحنه ای زیبا ساخته بود.

در میان این همه خانه با سقف های مسطح ،فقط یک خانه بود که سقفش شیروانی بود، خانه ای دو طبقه که ظاهرش اصلاً به روستا نمی آمد و همچون تافته ای بود جدا بافته، وقتی به مقابلش رسیدم صحنه ای بسیار عجیب و در همان حال جالب دیدم.

دسته ای گنجشک که فکر کنم از سرمای زیاد کلافه شده بودند  کاملاً مرتب کنار هم بر لبه شیروانی نشسته بودند. نمی دانم داشتند در چه موضوعی با هم گفتگو می کردند ولی هرچه بود زیاد حواسشان به من نبود. خیلی کنار هم جفت نشسته بودند و فکر کنم ،دلیلش هم هوای سرد بود.هرچه بود در جمع خودشان بودند و زیاد از اطراف خبر نداشتند.

از فرصت استفاده کردم و آرام دوربین را از کیف درآوردم و روشنش کردم. از این می ترسیدم که صدای روشن شدن دوربین فراری شان دهد ولی خوشبختانه چنان گرم در صحبتهایشان بودند که اصلاً متوجه من نشدند.زوم کردم و چند عکس گرفتم .ولی زیاد به دلم ننشست .چون همه را نتوانستم در کادر قرار دهم .به همین خاطر آرام به طرف راست ساختمان  حرکت کردم تا بتوانم همه را در کادر داشته باشم.

دوباره زوم کردم و اینبار همه در کادر بودم تا آمدم شاتر را بفشارم که صدای هیاهویی از پشت سرم شنیدم و در یک لحظه همه به پرواز درآمدند و کادر خالی شد. وقتی به پشت سرم نگاه کردم با صحنه ای دهشتناک مواجه شدم که در همان دم قالب تهی کردم.

تعدادی از بچه ها بودند که سنگ به دست چنان به طرفم می دویدند که نمی دانستم چه کنم.در چند متری من همه شروع کردند به پرتاب کردن سنگ ها و من مانده بودم که کجا پناه بگیرم،تنهاکاری که کردم نشستم چشمانم را بستم و دستانم را روی سرم گذاشتم تا حداقل ضایعاتی را که بر من وارد خواهد آمد را کمتر کنم.ولی چیزی احساس نکردم ،نه برخوردی ،نه سنگی و نه حتی دردی.

وقتی چشمانم را باز کردم ،فقط بچه ها را دیدم که داشتند به طرف آسمان سنگ پرتاب می کردند، وقتی به خودم آمدم تازه فهمیدم من هدف آماج این سنگ ها نیستم و همان کناره شیروانی است که ناجوانمردانه در حال گلوله باران است.نهیبی به بچه ها زدم و از آنها خواستم دست از این کار زشت بردارند.

ناگهان همه ساکت شدند و دست از سنگ پرانی برداشتند و فقط به من نگاه می کردند. یکی از آنها گفت آقا اجازه شما بلد نیستی گنجشک بزنی چرا ما را دعوا می کنی. به جای اینکه سنگ برداری بزنی تازه داری عکس می گیری.

مغموم با چهره ای در هم و تا حدی عصبانی پیش خود فکر کردم که بیشتر از ریاضی این بچه ها به چیز های مهم تر ی نیاز دارند که باید بیاموزند.همانجا همه را به سمت خانه هایشان روانه کردم ،غرغر کنان رفتند و من ماندم که بعد از این در کلاس باید بیشتر به این بچه ها حواسم باشد و فقط ریاضی را نبینم.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.