قند خون

وقتی از پشت وانت پیاده شدم کاملاً منجمد شده بودم، راننده تا مرا با آن اوضاع دید،با سر خداحافظی کرد و حتی کرایه هم از من نگرفت.فکر کنم به حال رقت بار من دلش سوخته بود.نزدیک غروب بود و باید سریع خودم را به پلیس راه می رساندم تا بتوانم اتوبوسی پیدا کنم.آنقدر خسته بودم که فقط دوست داشتم یکجا بروم و بخوابم.

در حال خودم بودم و تازه داشتم باز می شد که پیرزنی که کنار پیاده رو نشسته بود مرا به سمت خود صدا کرد،ابتدا فکر کردم گدا است و حتماً می خواهد از من کمکی بگیرد ولی وقتی نزدیک شدم دانستم که در اشتباه هستم. کمک می خواست ولی نه آن طور که به من در فکرم بود.

به کنارش رفتم ،سلام کردم و او هم با لحنی خسته جواب سلامم را داد و بلافاصله پرسید قندخون بلدی؟انتظار هر سوالی داشتم الی این ،اصلاً نفهمیدم و گفتم مادر جان قند خون چی؟ کمی غرغر کرد و گفت چند وقتی است حالش خوب نیست و دکتر رفته و حالا هم از پیش دکتر آمده فقط نمی داند آیا دکتر برایش آزمایش قندخون نوشته یا نه؟

گفتم مادر جان  چه کار به اینها داری؟ دکتر وقتی برایت آزمایش نوشته خودش می داند چه چیزهایی را بنویسد.نگاه معنی داری به من کرد و گفت :نه ننه، تو نمی دانی من چه می گویم. عباس آقا همسایه ما چند وقت پیش حالش بد شد بردند بیمارستان و آنجا یک چشمش کور شد، زنش می گفت قندش زیاد بوده که این بلا سرش آمده.

قند چیز مهمی است ، اگر کم باشد بیحال می شوی اگر زیاد هم باشد کور می شوی من یادم رفت به آقای دکتر بگویم برایم آزمایش قند خون بنویسد و حالا می ترسم که شاید من هم به وضع عباس آقا دچار شوم.

حرف هایش منطقی بود و به او گفتم دفترچه اش را بدهد تا ببینم دکتر چه چیزهایی نوشته، دفترچه تامین اجتماعی اش را که مچاله بود به من داد و به هر زحمتی بود صفحه ای که تاریخ امروز روی آن بود را پیدا کردم. ولی خبری از آزمایش نبود و فقط سونوگرافی سینه و شکم بود.

تا خواستم چیزی بگویم گفت صفحه بعد است اینها سونوگرافی هستند. گفتم مادرجان سواد داری ؟لبخندی زد و گفت نه مادرجان سوادم کجاست.در ادامه گفت وقتی دیدم نوشته ها را جور دیگری نگاه می کنی فهمیدم که هیچ نفهمیده ای و این آن صفحه آزمایش نیست.

دفترچه را از دستم گرفت و صفحه مربوط به آزمایش را آورد و به من داد و گفت :این صفحه را ببین.کاملاً درست بود و این برگ مربوط به آزمایش بود.همان سطر اول چشمم به FBSافتاد و گفتم مادر جان قند خون را نوشته .نفس راحتی کشید و گفت خدا پدر و مادرت را بیامرزد که مرا از نگرانی خلاص کردی.کلی غصه خوردم که چرا به دکتر نگفتم قند خون را بنویسد.

می خواستم خداحافظی کنم که دستم را گرفت و مرا به سمت سبدش برد.کمی کشمش در مشتم ریخت و گفت این چندتا را بخور تا کمی جان بگیری معلوم است که خیلی خسته ای،کشمش ها را در جیبم ریختم و تا خواستم تشکر کنم رو به من کرد و گفت:راستی بیا نشانم بده که آزمایش قند خون چه شکلی است تا بعداً خودم بفهمم نوشته یا ننوشته.

برایم خیلی جالب بود که این پیرزن بی سواد چقدر دوست دارد یاد بگیرد . در دفترچه شکلش را نشانش دادم و برای اینکه بهتر متوجه شود کاغذی از کیفم درآوردم و با حروف بزرگ FBS را نوشتم، نگاهی عمیق کرد و گفت پس سه شکلی است، اول نفهمیدم ولی وقتی شکل ها را برایم تفسیر کرد منظورش را دانستم.

اولی مثل عصای پسر عذرا خانم است ، بنده خدا یک پایش فلج است و عصایش همینجوری است و منظورش حرف F بود.دومی دوتا بغچه است که روی هم هستند و منظورش حرف B بود و سومی هم مثل مار می ماند که دور خودش چرخیده است و منظورش حرف S بود.

فقط توضیح دادم که ممکن است وسطی فقط یک بغچه داشته باشد که کنار دیوار است و منظورم حرف کوچک b بود.لبخندی زد و گفت همان بغچه برای من کافی است یا یکی یا دوتا، پس قند خون شد عصای پسر عذرا خانم با بغچه و مار

نوع یادگیری و به خاطر سپردنش مرا مبهوت کرد و همانجا بود که تاسف خوردم که چرا این پیرزن سواد یاد نگرفته که اگر اینچنین می شد شاید زندگی اش به کلی تغییر می کرد.به او گفتم حافظه ی خوبی داری،در حالی که داشت سبدش را برمی داشت گفت :آره پسرم همه می گویند که من خوب یادم می ماند ،خیلی شعر و داستان هم بلدم ولی حیف که سواد ندارم.

خداحافظی گرمی کرد و مقدار زیادی دعا نثارم کرد و آرام آرام به راهش ادامه داد و رفت و من ماندم با این فکر که چرا این استعدادها اینگونه می شوند و چرا روزگار گاهی سر ناسازگاری با انسانها دارد.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.