امتحان نهایی

برای هر چهار روستایی که در دهنه بالا بود فقط یک حوزه امتحان نهایی چهارم دبیرستان تعیین کرده بودند که آن هم در مدرسه روستایی بود که من در آن بیتوته داشتم.به پیشنهاد مدیر، منشی حوزه شدم و کل مدت یک ماه امتحانات را در یکی از کلاس های مدرسه می گذراندم.زندگی در مدرسه جذابیت های خاص خودش را دارد، مخصوصاً شب های آن که در سکوت و تنهایی غرق می شوی.

چون چهاردهم و پانزدهم خرداد تعطیل بود و پنجشنبه هم امتحان نبود، از آقای مدیر که رئیس حوزه بود اجازه گرفتم که به خانه بروم ، او هم موافقت کرد و گفت فقط صبح شنبه سر وقت جلو اداره باش تا با آقای ناظر حوزه بتوانی به موقع اینجا برسی.

حوزه ما آخرین و دورترین حوزه شهرستان بود. به همین خاطر روزهای امتحان صبح زود یک ماشین لندرور  که از اداره کشاورزی قرض گرفته بودند سوالات را که ناظر حوزه از اداره می گرفت را به ما می رساند و همین ماشین تا پایان امتحان می ماند و پاسخنامه ها را به حوزه تصحیح که در شهرستان بود بازمی گرداند.

مثل همیشه ساعت ده شب با اتوبوس تعاونی دو از تهرانپارس به راه افتادم و ساعت پنج و نیم صبح مقابل در اداره پیاده شدم. هیچ کس در اداره نبود و درب آن نیز با زنجیر قفل شده بود.آقای ناظر حوزه می گفت که معمولاً ساعت شش صبح راه می افتند .منتظر ماندم، ولی حالا که ساعت شش بود ،هنوز خبری از هیچ چیز نبود.

بعد از حدود یک ربع معطلی درب اداره باز شد و آقای ناظر به همراه ماشین رسید و بعد از تحویل گرفتن پاکت سوالات به سمت روستا به راه افتادیم.از همان ابتدا آقای ناظر به راننده نهیب می زد که امروز را باید کمی با سرعت بروی که دیر نرسیم.راننده هم با خونسردی می گفت که این ماشین از این تندتر نمی رود.

در همان پیچ های اول جاده بودیم که باران شروع به باریدن کرد به طوری که برف پاک کن هم یارای مقابله با آن را نداشت.همین باران موجب کندی حرکت و حتی ترافیک در جاده شد و غرغر آقای ناظر که به موقع نمی رسیم شروع شد.وقتی وارد جاده خاکی شدیم راننده ناگهان بر سرعتش افزود و همین باعث شد آقای ناظر علت را جویا شود. راننده هم گفت که لندرور مخصوص چنین جاده هایی است و اینجور جاها خودش را نشان می دهد.

مسافت کوتاهی در جاده خاکی را طی کرده بودیم که ناگاه با صحنه ای بس دهشتناک در مقابلمان روبرو شدیم.شدت باران باعث رانش زمین شده بود و جاده کاملاً مسدود شده بود.کوه همچون خاکریزی به بلندی حداقل سه یا چهار متر جاده را بریده بود و راه را قطع کرده بود.مانده بودیم چه کنیم. به هیچ عنوان راهی برای گذشتن نبود و تا شروع امتحان هم نیم ساعت بیشتر نمانده بود.

آقای ناظر به راننده گفت برگردد تا به پاسگاه که در ابتدای جاده خاکی بود برویم و از آنجا با اداره تماس بگیرد و کسب تکلیف کند.وقتی به پاسگاه رسیدیم باران بند آمده بود. آقای ناظر به داخل پاسگاه رفت و من هم پیاده شدم تا کمی هوا بخورم. هوای کوهستان بعد از باران بسیار دلچسب است. از همه جا بوی طراوت به مشام می رسید.

وقتی آقای ناظر آمد چهره اش برافروخته بود ، می گفت اداره گفته به هر طریقی شده باید سوالات به حوزه برسد ، با عصبانیت می گفت چگونه باید سوالات را برسانم وقتی تنها جاده روستا بسته است. نمی توانم که بپرم و به روستا برسم.وقتی او این را گفت ناگهان فکری به سرم زد و گفتم ،اگر خیلی مهم است هلی کوپتر بفرستند.منتظر مسخره کردن از طرف آقای ناظر بودم که نگاهش در افق محو شد و بعد از چند ثانیه گفت که پیشنهاد خوبی است و به داخل پاسگاه برگشت.

چند دقیقه بعد برگشت و گفت قرار است اداره با پادگان شهر هماهنگ کند تا برایمان هلیکوپتر بفرستند.در پوست خود نمی گنجیدم که می توانم به یکی از آرزوهایم که سوار شدن به هلی کوپتر است برسم.داشتم در ذهنم سوار شدن به هلی کوپتر را تجسم می کردم که آقای ناظر آمد و گفت برویم.به او گفتم هلیکوپتر اینجا بهتر می تواند فرود بیاید، لبخندی زد و گفت هلی کوپتر کجا بود پادگان شهر ،ماشین جنگی هم ندارد.

گفتم پس چه کار باید بکنیم. نمی شود از آن قسمت جاده رد شد. آقای ناظر گفت اداره با مدیر مدرسه  تماس گرفته و قرار شده که یک نفر بیاید و آن طرف محل رانش یکی از ما را با سوالات به حوزه برساند.طرح بدی نبود ولی چه کسی می خواست از روی این کوهی که روی جاده آمده رد شود و به آن طرف برسد. در همین حین به محل مسدود شدن جاده رسیدیم و من تا خواستم چیزی بگویم مواجه شدم با نگاه های آقای راننده و آقای ناظر که کاملاً  مشهود بود که آن فرد مورد نظر بنده حقیر هستم.

خواستم چیزی بگویم که آقای ناظر پاکت سوالات را به من داد و گفت مانند جانت از این محافظت کن.آقای راننده هم پشتم زد و گفت تو می توانی.مانده بودم چه کنم که خود را در مقابل کوهی از خاک که راه را مسدود کرده بود دیدم.چنان به من روحیه می دادند که به یاد فیلم ها تکاوری افتادم که فرمانده آنهایی را که جلو می خواستند بروند را روحیه می داد.

عزمم را جزم کردم و پاچه شلوار را در جوراب زدم و شروع کردم به بالا رفتن از تل خاک. آنقدر نرم بود که در هر قدم بیشتر فرو می رفتم و وقتی به بالای آن رسیدم تقریباً تا زانو فرو رفته بودم. علاوه بر نرمی، گل چسبناکی داشت که باعث شده بود پاهایم هر کدام چندین کیلو وزن پیدا کنند.وقتی به بالای آن رسیدم تازه عمق فاجعه را دریافتم .عرض این رانش بسیار زیاد بود و با این اوضاع گذر از آن غیرممکن به نظر می رسید.ولی چون کاملاً مرا تهییج کرده بودند به راهم ادامه دادم و به هر زحمتی بود با چندین بار به زمین خوردن کاملاً  خسته و گل آلود به آن طرف رسیدم.قفط تنها چیزی که قوت قلبم بود سلامت پاکت سوالات بود.

آنطرف منتظر ماشین بودم که آنهم برعکس از آب درآمد و جوانی سوار بر موتورسیکلتی به غایت مستهلک رسید.بر ترکش سوار شدم و به راه افتادیم. آنقدر قدیمی بود که زورش نمی رسید ما دو تا را در سربالایی ها ببرد و هرچه توان داشت خرج کرد تا از اولین سربالایی گذشتیم.تازه داشت خیالم آسوده می شد که باران دوباره باریدن گرفت.خیس شدن پاکت سوالات بدترین اتفاق ممکن بود به همبن خاطر به هر زحمتی بود با آن حجم بزرگش زیر لباسم قرارش دادم تا خیس نشود.

رسیدیم به اصلا ماجرا و پیچ بزغاله، چنان شیب  تندی داشت که ماشین ها با دنده یک از آن به سختی می گذشتند و حالا در این باران و مسیر لغزنده و این موتور مستهلک چه باید کرد نمیدانستم. خواستم بگویم توقف کند تا من پیاده شوم و بعد از پیچ سوار شوم که ناگاه بر گاز موتور افزود و زوزه کشان وارد پیچ شدیم.چند متری نرفته بودیم که نفهمیدم چه شد فقط وقتی چشمانم را باز کردم با صورت روی زمین بودم و تمام هیکلم نیز علاوه بر خیس شدن گل الود شده بود.موتور و راکبش هم آنطرف روی زمین ولو بودند.

به یاد پاکت سوالات افتادم و وقتی به بدنم دست زدم آن را احساس نکردم.اوضاع اصلاً خوب نبود.سریع به دنبال پاکت گشتم و آنرا خیس و گل آلود چند متر آنطرف تر دیدم. با شتاب گرفتمش و دوباره زیر لباسم گذاشتم. البته زیادهم فرقی نمی کرد چون لباس من هم کاملاً خیس شده بودم.

امتحان ساعت هشت شروع می شد و من ساعت نه ونیم به حوزه رسیدم.آقای مدیر که رئیس حوزه بود و دیگر عوامل که همه بومی بودند تا مرا با آن اوضاع دیدند به سمت من دویدند و زیر بال و پرم را گرفتند. کاملاً حال کماندویی را داشتم که اطلاعات ذی قیمتی را با تلاش زیاد از دل دشمن به دست نیروهای خودی رسانده بود.همه حتی دانش آموزان هم به من به دید قهرمان نگاه می کردند و من هم از این حس خشنود بودم.درست است که هلیکوپتر سوار نشدم ولی حداقل تکاوری شدم که ماموریت غیرممکن را انجام داده بود.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.