سیب

وقتی آقای مدیر نگاهش به آخرین برگ بخشنامه ها افتاد لبخندی بر لبانش شکفت و همه ما متعجب  جویا شدیم که قضیه چیست؟چون آقای مدیر کمتر زمانی می شد که لبخند بزند. رو به ما کرد و گفت از ماه آینده تغذیه مدارس دوباره شروع می شود.زیاد نفهمیدم ،مگر تغذیه مدارس لبخند دارد و ضمناً چرا دوباره ،من که در این چند سال چیزی ندیدم.

دوباره پرسیدم تغذیه چی هست که م.جب شعف شما شد؟ آقای مدیر رو به من کرد و گفت تغذیه باعث می شود که حداقل بچه ها چیزی در مدرسه بخورند و همین ایجاد انگیزه در بچه ها می کند ، ضمناً تا حدود ده سال پیش این رویه بود که نمی دانم چرا قطع شد  ، ولی خدا را شکر از ماه بعدی شروع می شود و می بینی بچه ها با چه شور و شعفی تغذیه ها را می خورند.

اولین سری تغذیه ها با وانت رسید و فقط مات و مبهوت نظاره گر آن بودم ،بچه ها به طور کاملاً مرتب شروع کردند به تخلیه وانت و چیدن کارتن های تغذیه در انبار مدرسه.«کلوچه کام» اولین محموله ای بود که رسید و بین بچه ها توزیع شد. همه درست همانطور که آقای مدیر گفته بود شروع به خوردن کردند. البته ما دبیران هم سهمی داشتیم و نفری یکی هم به ما رسید و بعد از تناول آن فهمیدیم که علت این شور وشعف بچه ها چیست.واقعاً خوشمزه و لذیذ بود.

شیرهای پاکتی مثلثی ، ویفر، خشکبار، خرمای فشرده شده بدون هسته، خرمای خشک، میوه و خیلی چیزهای دیگر همچنان به عنوان تغذیه می آمد و ما هم در کنار بچه ها از این همه موهبت سود می جستیم.یک بار هم بار تغذیه سیب هایی بود که رنگ قرمزش واقعاً چشم نواز بود.

بار تخلیه شد و مبصرها ی هر کلاس در یک جعبه به تعداد بچه های کلاسشان سیب گرفتند و به کلاس ها رفتند.من هم پشت سر آنها به کلاس سوم راهنمایی رفتم تا در پخش سیب ها نظارت داشته باشم. وقتی همه سیب را گرفتند یکی در انتهای جعبه باقی ماند.علت را از مبصر جویا شدم که با لبخندی گفت آقا اجازه،مسعود امروز غایب است.

سیب را در دست گرفتم. چنان قرمز و براق و کاملاً سالم بود که توجهم را به خودش جلب کرد.همانطور که داشتم در دستم نگاهش می کردم، آقای مدیر از همان مقابل در کلاس گفت آن یکی سهم خودت ، نوش جان کن و از خوردنش لذت ببر.گفتم پس یادت باشد که سهم مسعود را فردا بدهی تا عدالت رعایت شود.نگاهی به من انداخت و رفت.

داخل دفتر چشمم به کاتر افتاد و پیش خودم گفتم با همین به دو نیمش می کنم و پوستش را می کنم. حوصله ندارم تا آبدارخانه که آن طرف حیاط مدرسه است بروم. سیب را نصف کردم و شروع کردم به پوست کردنش که صدای مهیبی از طرف انبار آمد .بلند شدم تا بفهمم چه شده است که مدیر دوان دوان به طرف انبار رفت .خدا را شکر چیز خاصی نبود و یکی از کارتن های تغذیه از بالای کمد افتاده بود.

خیالم راحت شد و نشستم تا باقی سیب را پوست کنم که کل دستانم را غرق در خون دیدم. آنقدر زیاد بود که وحشت کردم و سیب و کاتر را انداختم. در همین حین دبیر علوم آمد و تا مرا با آن وضع دید سریع رفت و جعبه کمک های اولیه را آورد .با پنبه خون های روی دستم را پاک کرد و با بتادین آن را ضد عفونی کرد. بعد تازه متوجه شدم کجای دستم را بریده ام. درست کنار انگشت شصت دست چپ.

آقای مدیر هم آمد و با دیدن اوضاع رو به من کرد و گفت با خودت چه کرده ای؟تا توضیح دادم.اخمی کرد و گفت مگر کسی با کاتر هم سیب پوست می کند. زدی شصت دستت را پوست کنده ای. با گاز رویش را محکم بگیر و دستت را بالا نگاه دار تا خونش بند آید.

بعد از چند دقیقه با گاز و باند دستم را بستند و بعد از اینکه همه چیز به حالت عادی برگشت به کلاس رفتم و شروع کردم به تدریس.بعد از چند دقیقه نگاه بچه ها به من تغییر کرد و همه مترصد این بودند که به من چیزی بگویند ولی من زیاد توجه نکردم و تدریس را ادامه دادم.

پشتم به بچه ها بود که یکی از وسط کلاس گفت آقا اجازه دستتان خون می آید. وقتی به دستم نگاه کردم تمام باندها قرمز شده بودند و خون همچنان از دستم می چکید.وقتی به کف کلاس نگاه کردم درست در مسیر حرکتم در کلاس خون بود که ریخته شده بود. کمی ترسیدم و سریع به دفتر رفتم و از آقای مدیر خواستم کمکم کند.او هم سریع آمد و باندها را باز کرد.

وقتی دوباره دستم را تمیز کردند این بار عمق فاجعه را دیدم که دستم چقدر بد بریده شده و خونش اصلاً بند نمی آید.خلاصه  کارم به بهداری روستا کشید و  وقتی خانم بهیار دستم را دید گفت باید بخیه بزنم و اینجا امکانش نیست و باید به شهر بروی.غروب شده بود و هیچ وسیله ای هم برای رفتن به شهر نبود. وقتی قضیه را به خانم بهیار گفتم، کمی فکر کرد و گفت محکم آن را ببند و همچنان که دستت را بالا نگاه می داری رویش یخ بگذار.

در خانه وقتی دستم بالا بود خونریزی کمتر می شد و با گذاشتن یخ تقریباً بند می آمد ولی وقتی برای چند لحظه هم پایین می آوردم خون جاری می شد. وضع خسته کننده ای بود که سید فکر جالبی کرد و به دیوار میخی کوبید و با طناب دستم را به آن بست و با این کار کمی وضع بهتر شد.

کل شب را نشسته در آن وضعیت عجیب و به سختی تا صبح رساندم ،تا چشمانم گرم می شد وزنم روی دستم می افتاد و از فشار آن بیدار می شدم. تا صبح  را در خواب و بیداری گذراندم.صبح اول وقت سید بیدار شد و به دستم نگاهی انداخت و از اوضاع آن راضی بود. بند ا را باز کرد تا لباس بپوشیم  وبا مینی بوس ها به شهر برویم.

همینکه دستم پایین آمد منتظر آمدن خون بودم که خوشبختانه نیامد و خونریزی آن بند آمده بود و دیگر هیچ خونی از دستم جاری نشد.رفتن به شهر را کنار گذاشتم و به مدرسه رفتم. همه بچه از دستم که بانداژ شده بود خبر می گرفتند و من در آن بین مسعود را پیدا کردم و به او گفتم تمام این گرفتاری های من از تو است.فقط با چشمانی متعجب به من نگاه می کرد و بچه ها می خندیدند.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.