چغول چاق

آنقدر این چهارپایه ای که رویش نشسته بودم در این پیچ و خم های جاده به این طرف و آن طرف خم شده بود که دیگر در دست و پاهایم احساس درد می کردم ،چون مجبور بودم با فشاری مضاعف خود را در خلاف جهت پیچ ها نگاه دارم و این خود کاری بود بس دشوار. حدود چهل کیلومتر آخر ،جاده مستقیم بود ولی ترمز های ناگهانی مینی بوس فشاری بیشتر بر من وارد می کرد.

در ایستگاه سرچشمه با کوله باری از خستگی و درد می خواستم از مینی بوس پیاده شوم که با هجوم مسافرانی که قصد سوار شدن داشتند مواجه شدم. این تنها ماشینی بود که بازمی گشت و همین باعث شده بود مسافران حتی صبر نکنند تا ما پیاده شویم. به هر صورت از ماشین پیاده شدم و جهت کمی  استراحت روی همان نیمکت کنار ماشین نشستم.

تازه داشتم جانی می گرفتم که پیرمردی چنان مستاصل رو به من کرد و گفت: پسرم ،میروی یا تازه آمده ای؟گفتم تازه رسیده ام ، همینکه پاسخم را شنید کمی از چین و چروک های صورتش باز شد و گفت پسرم من می خواهم بروم ولی همین حالا یادم آمد که باید این کیسه برنج را به مغازه سید می بردم و یادم رفت که بروم.اگر حالا بروم این مینی بوس را از دست می دهم و اگر این کیسه برنج را به سید نرسانم ،بدقول می شوم. بزرگواری کن و این کیسه را به سید برسان تا من هم با خیال راحت به خانه برگردم.

تا خواستم چیزی بگویم و عذری بیاورم ،کیسه ده کیلویی برنج مقابلم بود و چهره ی معصوم پیرمرد.هرچه با خود کلنجار رفتم تا قبول نکنم، نشد و نگاه های این پیرمرد در این غروب سرد چنان در من تاثیر کرد که ناگاه گفتم چشم،باشد می برم و کیسه را به سید می رسانم.

سریع یک اسکناس پنجاه تومانی مچاله شده از جیب کتش درآورد و گفت این هم کرایه ات . برو میدان «چغول چاق» کنار بانک ملی ،مغازه سید همانجاست ، حدوداً هم سن من است و قد بلندی دارد و عینکی هم هست. سلام که گفتی در جوابت علیکم السلام جانانه ای می گوید.بگو این کیسه را سید فرستاده،خودش همه چیز را می داند.خدا اجرت بدهد که کارم را راه انداختی.

تا خواستم به خودم بجنبم و اسکناس را به او پس بدهم، سوار شده بود. هنوز از پله ماشین بالا نرفته بودم که صدایش آمد که پسرجان هرچیزی حسابی دارد ، برو و کار را انجام بده.بهت زده نظاره گر حرکت مینی بوس بودم که از گاراژ خارج شد و همه جا در کسری از ثانیه مملو شد از سکوت و تاریکی.

کنار پمپ بنزین سوار تاکسی شدم تا به میدان چغول چاق بروم. وقتی پر شد و به راه افتاد به راننده گفتم که مرا در میدان چغول چاق پیاده کند. ولی نمی دانم چه شد که وقتی گفتم چغول چاق علاوه بر راننده تمام مسافرین هم برگشته و نگاهی عجیب به من کردند. من هم لبخندی زدم و گفتم واقعیت من از شاهرود فقط سرچشمه و میدان مرکزی و ترمینال را بلدم .

آقای راننده با خنده ای گفت پسرجان ما در این شهر میدانی به این نام نداریم.یا آدرس را اشتباه به شما گفته اند یا اسمش را اشتباه شنیده ای.همه چیز داشت دور سرم می چرخید. با این کیسه ده کیلویی چه کنم و تازه در این موقع چگونه مغازه سید را پیدا کنم ، بسته باشد چه کنم؟

مطمئن بودم که حتماً نام میدان را اشتباه شنیده ام.مستاصل به آقای راننده و مسافران گفتم اسمی شبیه به آن نمی شناسید ، نمی دانم مثلا چوپان چاق یا چراغ چاق، نمی دانم چرا همه از خنده در خود می پیچیدند و خود را به در و دیوار ماشین می زدند.مگر من چیز خنده داری گفته بودم؟

کمی گذشت و به میدان مرکزی شهر رسیدیم و دیگر مسافران پیاده شدند و من هم ناامید پیاده شدم که آقای راننده صدایم کرد و گفت بنشین شاید این میدان چاق را یافتیم.وقتی به راه افتاد از من قضیه را پرسید و من هم کامل توضیح دادم.کمی سرش را خوارند و گفت اسم میدان که هیچ ،نمی توان روی آن حساب باز کرد، ولی همان بانک ملی که گفتی خیلی کمک می کند.باید فکر کنم ببینم کدام میدان شهر است که بانک ملی دارد.سکوت کرد و شروع کرد به حرکت ، مدتی در همین حال بود که ناگاه گفت فکر کنم فهمیدم کجاست و به سرعت ماشین افزود. تنها چیزی که فهمیدم این بود که همان طرف سرچشمه بازگشت و نزدیک آن به خیابانی وارد شد و بعد میدان بزرگی بود که در مقابلمان ظاهر گشت .

روبروی بانک ملی توقف کرد و گفت حالا ببین آن مغازه که سیدی قدبلند و عینکی دارد را می توانی پیدا کنی؟کمی که چشم چرخاندن پیرمردی با موهایی کاملاً سپید را که قد بلندی داشت و عینکی هم بود در حال پایین کشیدن کرکره مغازه دیدم.سریع پیاده شدم و کیسه را گرفتم و به سمتش رفتم.

کارش تمام شده بود و داشت می رفت که با صدای بلند سلام کردم . آرام به سمت من چرخید و با لبخندی گفت علیکم السلام و غلظت کلامش مرا مطمئن کرد که نشانی را درست آمده ام.کیسه برنج را به او دادم و گفتم این را سید برای شما فرستاده. تبسمی کرد و گفت این سید خدا همیشه خیرش به همه می رسد. این کیسه را برای احسان آخر هفته فرستاده ، انشالله خدا قبول کند.

اصرار بسیار کرد که به خانه برویم و من هم انکار می کردم. آنقدر دستم را کشید که به درد آمده بود و وقتی گفتم که باید به تهران بروم رهایم کرد و با کلی تشکر و دعا از من جدا شد و من هم خداحافظی گرمی کردم.آقای راننده تاکسی که هنوز منتظرم بود ،نظاره گر این صحنه ها بود و وقتی سوار شدم رو به من کرد و گفت خوب از سید برای سید برنج می رسانی.کاش ما هم سید بودیم و ده کیلو برنح اعلا نصیبمان می شد ،بعد زد زیر خنده .کمی که آرام شد به من گفت اسم میدان را چه گفتی؟ دوباره تکرار کردم چغول چاق

دو بار به دور میدان گردید و باز گوشه ای ایستاد و زد زیر خنده و این بار خنده اش بند نمی آمد، ابتدا کمی ترسیدم ولی وقتی که با دستش گوشه ای از میدان را نشانم داد، با دقت که نگاه کردم خودمم هم خنده ام گرفت و هر دو با صدای بلند می خندیدیم.

در گوشه میدان مجسمه ای بود از گنجشکی به ارتفاع حدود یک و نیم متر  و خیلی هم چاق و سفید وقشنگ.پیرمرد نام میدان را نمی دانست ولی این گنجشک نظرش را جلب کرده بود و به زبان خودش گفته بود«چغول چاق»و این نام در ذهن ما هم ماندگار شد.

آقای راننده مرا تا ترمینال رساند و در میان راه همش از چغول چاق صحبت می کرد.می گفت سالهاست در این شهر رانندگی می کند ولی تا به امروز اینقدر حواسش به این چغول نبوده است.در ترمینال وقتی پیاده شدم و خواستم کرایه را بدهم ناگاه همان پنجاه تومانی سید به دستم آمد تا خواستم از کیف پولم مبلغ بیشتری بردارم.آقای راننده باز با همان خنده اش گفت اینهمه در شاهرود دورت دادم و تازه با کمترین نشانه ها نشانی ات را یافتم حالا برای این همه فقط پنجاه تومان.

تا خواستم بگویم نه و مبلغ بیشتری بدهم همان پنجاه تومانی را از من گرفت و گفت این هم از سید برای ما که خدا روزی رسان است.و من باز نفهمیدم که او از کجا دانست که آن پنجاه تومانی را سید به من داده است.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.