دستشویی

یکی از مهمترین قانون های کلاس من،عدم ورود یا خروج دانش آموزان بعد از حضور من در کلاس است. در این مورد بسیار دقیق هستم و نمی گذارم کسی بعد از من وارد کلاس شود ،حتماً باید از مدیر یا معاون مدرسه برگه ای که بیانگر علت تاخیرش در حضور کلاس است را به همراه بیاورد.برای بیرون رفتن به هر دلیل هم اجازه نمی دهم. توجیه من این است که زنگ تفریح برای رسیدگی به همین امور است.

در میانه های کلاس بودیم که دیدم دست محسن لرزان از انتهای کلاس بالاست.فکر کردم در مورد درس سوال دارد ولی او از من اجازه دستشویی رفتن خواست که من هم مانند همیشه علاوه بر اجازه ندادن، گوشزد کردم که دیگر در کلاس از من اجازه برای این کارها نگیرید.

چند دقیقه بعد دست محسن دوباره بالا آمد و من هم با اشاره سر به او فهماندم که نمی شود.بچه ها در حال حل کاردرکلاس بودند که این بار محسن کنار میز من آمد و گفت آقا اجازه بگذارید حرفمانمان را بزنیم بعد اجازه ندهید. با سر اشاره کردم که خوب بگو. آرام کنار گوشم آمد و گفت آقا اجازه ما مشکل کلیه داریم و نباید خودمان را نگاه داریم، وگرنه کلیه مان عفونت می کند.

تا این را گفت بلافاصله به او اشاره کردم که سریع برود تا مشکلش حادتر نشود.چندین بار از مدیر مدرسه خواسته بودم که لیست  دانش آموزانی را که مشکلات اینگونه دارند را به من بدهد تا حداقل از وضعیت آنها و مشکلات و محدودیت هایشان آگاه باشیم.

هنوز چند دقیقه ای از خروج محسن از کلاس نگذشته بود که درب  کلاس ناگهان با صدایی مهیب باز شد و مردی که از چهره اش می شد فوران عصبانیت را دید، وارد کلاس شد.دست محسن را هم گرفته بود وبا شتاب به سمت من می آمد.

کمی جا خوردم و کمی هم ترسیدم. سبیلهایش از بناگوشش در رفته بود و هیکل درشتی هم داشت.از وضع و ظاهر لباسش هم می شد حدس هایی زد. شلوارش از آن نوع کردی هایی بود که در پای افرادی خاص دیده بودم.از همه بدتر هم جای زخم روی صورتش بود که نشان از خشونت بالایش می داد.

بچه ها همه بهت زده فقط ناظر بودند و منتظر بودند تا واکنش مرا به عنوان دبیرشان ببینند.کمی خودم را جمع و جور کردم و از پشت میز بلند شدم و چند قدمی به سویش رفتم.تا خواستم چیزی بگویم که مهلتم نداد و شروع کرد با صدای بلند حرف زدن.

می گفت.شما حق ندارید بچه ها را از کلاس بیرون کنید. محسن همیشه دعوا می کند ولی هیچ وقت مقصر نیست. فقط آن کسی را که محسن را زده به من نشان بدهید تا دمار از روزگارش درآورم.ضمناً مگر شما معلم نیستی،پس حواست کجاست که سر کلاس بچه ها با هم دعوا می کنند.

تن بلند صدا و لحن نا موزنش که کمی هم بی ادبانه بود مرا هم عصبانی کرد.من هم صدایم را در گلویم انداختم و گفتم .اولاً هنوز یادنگرفته اید که برای وارد شدن به جایی در باید بزنید. دوم اینکه مگر من اجازه دادم که شما وارد کلاس شوید، که اینگونه سرتان را انداختید پایین و وارد کلاس شدید. سوم اینکه هرجایی قانونی دارد،به جای داد و بیداد که نشان دهنده شخصیتتان است به دفتر مدرسه بروید و مشکلتان را آنجا بگویید.

واکنش تند من موثر واقع نشد و بر میزان خشمش افزود ،رنگ رخسارش همچون لبو قرمز شد و دیگر حرف نمی زد ،داشت داد می زد.چیزهایی گفت که اصلاً نفهیمدم ،بعد رو به محسن کرد و گفت به من نشان بده که کدام بچه اذیتت کرده تا همینجا به حسابش برسم.

محسن که فقط داشت بر خود می پیچید گفت :عموجان کسی با من دعوا نگرفته.تا این را گفت باز صدای آن مرد بالا رفت و گفت : نترس ،بگو من اینجا کنارت هستم. درسته که پدرت نیست ولی من که هستم. نمی گذارم حقت را بخورند.

نگاهم وقتی به محسن افتاد و رفتارش را دیدم سریع دستش را گرفتم و او را به سمت در کلاس بردم و به او گفتم بدو تا دیر نشده و او هم از در کلاس مثل فشنگ گذشت و به سمت حیاط مدرسه دوید.وقتی برگشتم آن آقای محترم درست بالای سرم بود و نزدیک بود اتفاق بدی بیافتد که یکی از بچه ها از ته کلاس گفت.آقا رحیم ،محسن دستشویی داشت که رفت بیرون نه با کسی دعوا کرده بود و نه کسی هم اذیتش کرده بود.

در طرفه العینی جایگاه من و آن آقا عوض شد. احساس کردم کوچک شده و هنوز هم دارد کوچک تر می شود.سینه ام را ستبر کردم و گفتم آقای محترم نه ادب را رعایت کردی نه نزاکت را و از همه بدتر اصلاً نمی دانستی ماجرا از چه قرار است.نظم کلاس ما را هم به هم زدی .به آقای مدیر می گویم تا به پلیس زنگ بزند و تکلیف ما را با شما مشخص کند.

از آن همه داد و بیداد چند لحظه قبلش حالا فقط  لکنت را داشت و فقط ببخشید و غلط کردم می گفت.در میان حرف هایش فهمیدم که پدر محسن که در زندان است او را مامور کرده که مواظب محسن باشد،و واقعاً چقدر هم مواظب بود.

آقای مدیر آمد و با عتاب بسیار او را از کلاس بیرون برد. در همین هین محسن هم آمد. تا بچه ها خواستند چیزی بگویند با صدای بلند گفتم ادامه کاردکلاس ها را حل کنید. کسی هم حرف نزند. خدا را شکر بچه ها منظورم را فهمیدند و محسن هم با رنگ و رویی زرد رفت و سر جایش نشست.

اولین نفری را که برای حل کاردرکلاس به پای تخته فرستادم محسن بود. خوشبختانه توانست سوال را حل کند. تشویقش کردم و بچه های کلاس هم برایش کف زدند. رنگ و رویش باز شد و لبخندی هرچند کوچک بر لبانش نقش بست.

2 دیدگاه در “دستشویی”

  1. سلام
    در همین حین* 😉
    ربطی ب مشکل کلیه نداره پیش میاد دیگه.من خودم مدرسه ک بودم تو زمستونا از اونجا ک اهل لباس گرم پوشیدن نبودم و کلیه هام یخ میکرد اول زنگ تفریح و اخر زنگ تفریح و وسط کلاس میرفتم دستشویی .
    خیلی وقتها هم ممکنه یهو ی مشکلیپیش بیاد دیگه:/
    اگه کسی خواست بره بیرون. لطفا اجازه بدین!

    1. سلام و سپاس
      حق کاملاً با شماست.این روزها دیگر آن سخت گیری ها برای بیرون رفتن را به آن حد ندارم.
      در پناه حق

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.