بازگشت

بعد از پایان مراسم آقای مدیر مرا به خانه اش برد .وقتی چای آوردند ،سریع خوردم و گفتم که اگر اجازه می دهید می خواهم برگردم. نگاهی با تعجب به من کرد و گفت حالا که نمی شود، چون این موقع ماشینی به سمت شهر نمی رود. امشب را مهمان ما باش، فردا صبح با مینی بوس روستا می توانی به شهر بروی.

چهار ستون بدنم شروع کرد به لرزیدن. اصلاً فکر برنگشتن و اینجا ماندن را یک در میلیون هم احتمال نمی دادم. مگر می شود برنگردم، مادرم را چه کنم که به او گفته ام بعدازظهر می آیم، آن هم مادری که در حالت عادی نگران است و اگر شب به خانه نروم از نگرانی سکته می کند. تا به حال نشده که بی خبر جایی بروم یا بمانم.

ذهنم کاملاً مشوش بود و هیچ چیزی به فکرم نمی رسید.از پنجره وقتی خورشید را دیدم که آرام آرام داشت به سمت مغرب می رفت بر اضطرابم افزوده شد. خیلی به ذهنم فشار آوردم تا در نهایت چیزی به آن خطور کرد «تلفن» .شماره خانه همسایه را حفظ بودم و همین فکر کمی آرامم کرد و رو به آقای مدیر کردم و گفتم ببخشید تلفن کجاست تا با آن به خانواده ام خبر دهم .

لبخند تلخی زد و گفت که ما اینجا تلفن نداریم.گفتم باشد ،مخابرات کجاست تا حداقل از آنجا تماس بگیرم.با همان حالت گفت ما اصلاً در روستا مخابرات نداریم.مانده بودم چه کار کنم و چه بگویم ،مگر می شود روستایی به این بزرگی مخابرات و تلفن نداشته باشد.آنقدر بیقرار بودم که نمی توانستم بنشینم و حتی نمی دانستم چه کار باید بکنم. و در اتاق بالا و پایین می رفتم.

آقای مدیر تا اوضاعم را دید گفت بلند شو تا برویم ببینم چکار میتوانم بکنم. خدا کند خدابخش هنوز نرفته باشد. با بیم و امید همراهش به راه افتادم وبا گذر از کوچه ای که شیبی بالای چهل و پنج دره داشت ، نفس نفس زنان به قسمت بالای روستا رسیدم.

خدابخش پیرمردی بود حدود هفتاد ساله با قدی کوتاه و سری کم مو و برخلاف دیگر پیرمرد ها ساکت.مدیر مرا به او سپرده تا به همراهش پیاده تا روستای  کاشیدار بروم.آنانی که از شهر برای ختم آمده بودند بر سر مزار که در آن روستا هست رفته بودند و در آنجا امکان یافتن ماشین زیاد بود.فقط امیدوار بودم تا زمان رسیدن ما، آنها نرفته باشند.

از آقای مدیر خداحافظی کردم و به همراه خدابخش به راه افتادیم. چنان سریع می رفت که من عملاً پشت سرش می دویدم و حتی به او هم نمی رسیدم.سرپایینی دره خوب بود ولی در سر بالایی کم آوردم و از خدابخش عقب افتادم.فقط به من می گفت: بجنب تا ماشین ها نرفته اند برسیم.

قدرت بدنی این پیرمرد واقعاً برایم تعجب آور بود.من که حدود بیست سال دارم و جوان به حساب می ایم در برابر او که پیر بود ،خیلی پیرتر بودم.او چنان با صلابت سربالایی ها را می رفت که انگار در مسیر  هموار حرکت می کند و من فقط در حال نفس نفس زدن بودم و دیگر یارای ادامه نداشتم.

به نزدیکی روستای کاشیدار که رسیدم ،تقریباً که نه، تحقیقاً جان در بدن نداشتم.همان کنار جاده روی تخته سنگی ولو شدم.نفس هایم به سختی می آمدند و می رفتند و پاهایم هم اصلاً دیگر قدرتی نداشتند تا بتوانم رویشان بایستم.

خدابخش به نزدیکم آمد و دستی به پشتم زد و گفت :اگه می خواهی معلم اینجا بشی باید خود تو خیلی قوی کنی. نفهمیدم که چه می گوید.من می خواهم معلم اینجا شوم.نمی خواهم که کماندو شوم که با سرعت این دره تپه ها را طی کنم.لبخندی به من زد و خداحافظی کرد و به سرعت در دل روستا ناپدید شد.

نمی دانم چرا از او خوشم آمد، پیرمردی با جثه ای کوچک ولی خیل فرز و قدرتمند،درست است که در طول مسیر بیشتر از چند کلام صحبت نکرد و آنهم ترغیب من بود به حرکت با سرعت بیشتر ،ولی می شد به راحتی مهربان بودنش را حس کرد.همان لبخندی که در زمان خداحافظی بر صورتش بود به من هم انرژی داد .کلاً مردمان این دیار پر انرژی و با محبت هستند.همین نصف روز کافی بود تا اخلاق خوبشان کاملاً برای من اثبات شود.

 خوشبختانه چند ماشین کنار قبرستان بودند ،که وانتی نصیبم شد، روی تاج پر بود .آنهایی که زودتر سوار شده بودند از من زرنگ تر بودند و همه جاهای خوب را گرفته بودند و من مجبور شدم عقب بایستم.شاید حدود ده نفری پشت وانت بودند و من انتهایی ترین نقطه وانت نشسته بودم و گرد و خاک هم سنگ تمام گذاشت.

نزدیکی پاسگاه در کنار چشمه ای کوچک ماشین توقف کرد. همه پیاده شدند.تعجب کردم و پرسیدم اینجا کجاست؟به من گفتند:بیا پایین خودتو تمیز کن،هیکلت شده گرد و خاک. و آنجا فهمیدم که اینجا محل برگزاری مراسم غبار روبی است .آبی به سر و صورت زدم ولی خاک های روی سرم بدتر به موهایم چسبید و وضعیتم بهتر که نشد، بدتر شد.

با همان وانت به آزادشهر آمدم .سرعت ماشین در جاده آسفالته بیشتر بود و هوا هم تاریک شده بود. وقتی به شهر رسیدم  به خاطر اختلاف ارتفاع گوشهایم تقریباً چیزی را نمی شنید. و اوضاع ظاهریم بسیار نابسامان بود. خودم را به پلیس راه رساندم و به زحمت توانستم اتوبوسی پیدا کنم و به سمت گرگان حرکت کنم.

در اتوبوس مشغول مرور اتفاقات امروز بودم و حیران از آنچه برایم رخ داده بود و همچنین تصویری مبهم از آینده ، وقتی به خانه رسیدم آنجا هم وضعیت وخیم بود ، مادرم چشمانش پر اشک بود.تا مرا با آن سر و وضع دیدند و کمی از اتفاقات  امروز برایشان تعریف کردم به جای آنکه وضعیت بهتر شود ،نمی دانم چرا باز هم بدتر شد.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.