تراکتور

خوشحال و خندان  از این که بعد از گذر از آن همه سختی و مشقت به روستا رسیده ام ،از پشت وانت به پایین پریدم ،خواستم از پیرمرد قصاب تشکر و خداحافظی کنم که دستم را رها نکرد و آنطرف دره ای بزرگ و روی کوهپایه ی مقابل را با دست نشانم داد و گفت «وامنان» آنجاست. عرق سرد برپیشانی ام نشست وبه فکر فرو رفتم که تا آنجا را چگونه برویم؟این وانت که دیگر به مسیرش ادامه نمی دهد. تا خواستم به خودم بجنبم ،پیرمرد مسیر جاده را درپیش گرفت و مرا هم صدا کرد.

در همان ابتدا پیرمرد قصاب موقعیت روستا ها را برایم توضیح داد .روستایی که به آن رسیدیم کاشیدار بود و اولین روستای مسیر دهنه محسوب می شد.نراب و سیب چال و وامنان نیز در ادامه مسیر بودند.آنها را هم نشانم داد. نراب روستایی بود که مرز استان گلستان و سمنان محسوب می شد.من فقط مبهوت به گفته هایش گوش می کردم و به اطراف نگاه می کردم و از خودم می پرسیدم اینجا کجاست و من اینجا چه می کنم؟

فکر اینکه پیاده تا وامنان برویم برایم غیر قابل تصور بود، تازه مسیری که می رفتیم درست در خلاف جهت روستا بود.تا خواستم بپرسم که پیرمرد گفت از راه برویم شاید ماشینی ،وسیله ای گیرمان  بیایید و گرنه راه میانبر خیلی کوتاه تر است. ترس پیاده روی آن هم در کوهستان و جایی که نمی شناختم نمی گذاشت تا باز هم از دیدن مناظر زیبای اطراف لذت ببرم.

چند قدمی نرفته بودیم که تراکتوری از پشت سر آمد .پیرمرد اشاره کرد و تراکتور ایستاد . پیرمرد همانند یک تکاور با چنان سرعتی سوار آن شد که من فقط نظاره گر بودم.به من هم با چشم اشاره کرد  که سوار شو.واقعیت این است که من تراکتور را فقط در نمایشگاه اداره پدرم دیده بودم و تا به حال در مخیله ام هم نمی گذشت که روزی بخواهم سوارش شوم.

این وسیله نه دری داشت و نه دستگیره ای ، فقط دوتا چرخ بزرگش مقابلم بود ،به همین خاطر نمی دانستم از کجا باید بالا بروم. نگاه متعجبانه راننده مجبورم کرد تلاشم را مضاعف کنم و در آخر توانستم با هر مشقتی بود روی سپر عقب بنشینم.

وقتی تراکتور به راه افتاد تازه مشکلاتم شروع شد ،چون روی سپر به آن بزرگی جایی نبود که آنرا بگیرم و تکان های تراکتور هم آنقدر زیاد بود که کاملاً به هوا پرت می شدم و اصلاً کنترل نداشتم. تنها جایی که دستم می رسید ،پشت راننده بود.چنان محکم گرفته بودم که آخر با عصبانیت برگشت و گفت ولم کن بابا ،مگه تو عمرت تراکتور سوار نشدی. من هم با کمال صداقت گفتم :نه

اصل ماجرا در زمانی آغازشد که تراکتور سراشیبی دره را شروع به پایین رفتن کرد.ترس تمام وجود م را فراگرفته بود و حتم داشتم تا به پیچ مقابل نرسیده پرت خواهم شد.درآخرین لحظات فکری به ذهنم رسید .از زیر، سپر را گرفتم . برای این کار مجبور بودم نیم تنه ام را کاملاً روی سپر بیاندازم و پاهایم را روی اکسل عقب قرار دهم.به شدت خاکی شده بودم ولی کنترلم بهتر بود.اصلاً هم به خنده های پیرمرد و راننده تراکتور توجه نمی کردم.

تمام مسیر تا انتهای دره را با همین وضعیت گذراندم.پل تمام بتونی روی رودخانه که ارتفاع زیادی هم داشت اصلاً به قیافه این جاده خاکی نمی آمد.یک پایه بسیار بزرگ در وسط داشت که معلوم بود بار زیادی را تحمل می کند.در همان حالتی که بودم فقط می توانستم مناظر یک طرف را نگاه کنم. وقتی به روی پل رسیدیم تصویرزیبای رودخانه با درختان سپیداری که در یکطرف منظم ایستاده بودند و در انتها هم قله کوهی بزرگ مانند یک تابلو در ذهنم نقش بست.

در سربالایی که نسبتاً هم تند بود سرعت تراکتور و به تبع آن تکان های تراکتور خیلی کم شد وهمین باعث شد من به حالت عادی برگشتم و شروع کردم به تکان دادن لباسهایم.کاملاً گرد وغبار بر همه جای تن و لباسم نشسته بود و اوضاع ظاهری ام اصلاً خوب نبود .پشت تراکتور با همان سرو وضع وارد روستا شدیم و مقابل جوشکاری که ابتدای روستا بود توقف کردیم.پیرمرد با یک جهش از بالا به پایین پرید ولی من کلی طول کشید تا به کمک راننده پیاده شوم.

دیگر نایی برای راه رفتن نداشتم و همان مقابل جوشکاری روی پله مغازه کوچکی نشستم تا کمی  حالم جا آید.بعد از چند دقیقه مغازه دار که قد بسیار بلند و هیکلی چهار شانه داشت لیوان آب خنکی به من داد و همان باعث شد که وضعم خیلی بهتر شود.

پیرمرد قصاب مرا به مغازه دار سپرد  و گفت که دبیر است می خواهد به مدرسه برود،سپس خداحافظی گرمی کرد و رفت. مغازه دار چنان چپ چپ به من نگاه می کرد که کمی ترسیدم. باصدای بلند از من پرسید که شهریور و مدرسه؟خیلی زود آمدی آقای دبیر. تن صدایش خیلی بلند بود و همین مرا مضطرب کرد و دست و پا شکسته توضیح دادم که آمده ام تا موقعیت روستای محل خدمتم را بدانم.

اخمهایش را در هم کشید و گفت ، حالا که دانستی چه شد؟خوب همان روز اول مهر هم می توانستی بفهمی.شما شهری ها اصلاً یک جوری هستید.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.