نیسان آبی

وقتی از مینی بوس پیاده شدم و ماشین رفت.ناگهان ابهت محیط اطراف به همراه سکوت عجیبی که بر آن حکم فرما بود مرا در بهتی عمیق فرو برد. فقط می دید و ذهنم قدرت پردازشش را نداشت.کوه های سربه فلک کشیده در سمت جنوب و مقابلش دشتی فراخ ولی لم یزرع ،آن طرف تر می شد پیچ و خم های جاده را در دل کوه دید که به زحمت بالا می رفت.و کمی پایین تر هم روستایی که بسیار آرام بود.

از جاده به ندرت ماشینی عبور می کرد.پاسگاه کوچکی که مقابلم بود در میان این همه عظمت هیچ به نظر می آمد.نزدیکتر شدم  که با تذکر سربازی که فقط صدایش را می شنیدم ایستادم. از داخل اتاقک سرش را بیرون آورد و بدون هیچ مقدمه ای پرسید .اینجا چه کار می کنی؟ تا آمدم توضیح بدهم افسرشان آمد و گفت  حتماً می خواهی به روستای دهنه  بروی. با تعجب نگاهش کردم و با سر تایید کردم.

مرا چند متری پایین تر برد و جاده ای خاکی را نشانم داد و گفت همینجا بنشین و منتظر بمان تا شاید ماشین بیایید. با چشمانم جاده را که دنبال کردم در میان دره ای باریک و عمیق گم شد. ترس عجیبی بر من مستولی شد. اینجا کجاست؟به گفته افسر پاسگاه تازه اینجا نیمه راه است و باید حدود پانزده بیست کیلومتر جاده خاکی را طی کنم. ضمناً آن طرف این جاده خاکی به کجا می رود ؟در میان آن دره باریک چه خبر است؟

در وهم سوالاتی بودم که در ذهنم رژه می رفت که ضربه ای بر شانه ام مرا به خود آورد. پیرمردی بود سرحال که لبخند زیبایی به لب داشت. سلام گرمی کرد و من با توجه به شرایطی که داشتم به سردی پاسخ دادم.خیلی آرام صحبت می کرد و همین باعث شد که کمی آرام شوم.بعد از سلام اولین جمله ای که گفت این بود.معلمی؟

آن پیرمرد سر ایستگاه هم فهمید معلمم و این پیرمرد هم فهمید. نمی دانم این پیرمردها علم غیب دارند یا روی پیشانی من نوشته شده معلم. مرا به سایه کنار دیوار برد و گفت بنشین انشالله که ماشین می آید.گفتم مگر ممکن است نیاید با لبخندی گفت انشاالله می آید.

حدود یک ساعت فقط منتظربودیم ،حتی از آن طرف جاده خاکی هم ماشینی نمی آمد که دلمان خوش باشد. پیرمرد که برایش زیاد هم مهم نبود از زندگی خود صحبت می کرد ،در همین روستایی که در کنار جاده اصلی و نزدیک ما بود قصابی می کرد و برای خریدن گاو به روستای «وامنان»می فت.آفتاب به وسط آسمان رسیده بود و ما هنوز در کنار جاده خاکی منتظر بودیم.

پیچیدن یک نیسان آبی به سمت ما برق بر چشمانمان زد. بدون اشاره ما توقف کرد و راننده با اشاره ،پشت را نشانمان داد.با خوشحالی سریع سوار شدیم. پیرمرد رفت و روی تاج وانت روبه جلو ،قشنگ چهار زانو نشست و به من هم اشاره کرد که بیا اینجا.قیافیه حق به جانبی گرفتم و گفتم حاجی آقا،آنجا خطرناک است. من همین انتها روی برآمدگی بالای چرخ می نشینم.لبخندی نثارم کرد و به سمت جلو چرخید.

چندمتری از حرکت ماشین نگذشته بود که گرد و خاک بلند شد. خاک روی جاده در حکم آرد بود و کاملاً پودری ،هرچه بر سرعت ماشین افزوده می شد شدت این گرد و خاک بیشتر می شد. دیگر چیزی نمی دیدم و چشمانم می سوخت و خاک وارد دهانم شده بود و پشت سر هم سرفه می زدم.

نمی دانستم چکار باید کنم و فقط چشمانم را بسته بودم  و به زحمت نفس می کشیدم که ناگاه مچ دستم کشیده شد .پیرمرد مرا هم به بالای تاج برد.مانند او چهارزانو رو به جلو نشستم  و محکم میله های اطراف را گرفتم.اوضاع به کلی متفاوت شد.ازعذاب درون طوفان شن رهایی یافته بودم و حالا در مقابل باد کوهستان لذت عجیبی می بردم.

وارد آن دره باریک و وهم انگیز شدیم.دیواره های اطراف که کاملاً عمود بودند منظره ای عجیب خلق کرده بودند.به سربالایی تندی رسیدیم که می شد جان کندن ماشین را برای گذر از آن به راحتی حس کرد.وقتی به بالای دره رسیدیم  منظره ای بس فراخ مقابل چشمانم ظاهر گذشت که مرا کاملاً در خود محو کرد. همه چیز را فراموش کرده بودم و فقط نگاه می کردم. هیچ فیلم مستندی نمی توانست اینقدر زیبا و بدیع و با شکوه باشد.تک درختان داخل مزرعه ها  از همان دور سلام و احوال پرسی می کردند ومن هم فقط با حرکت سر جواب می دادم.

تکان های شدید ماشین بیشتر شده بود و همین کمی مرا به وحشت انداخت.محکم تر میله ها را گرفتم و از دیدن مناظر لذت می بردم. در طرف راست دره ای عمیق و وسیع  و به موازات آن در حرکت بودیم. گاهی تا نزدیکی های خط راس می رسیدیم و گاهی هم در انتهای دره گم بودیم.

هوای خوب و نسیمی که به خاطر حرکت ماشین به صورتم می نواخت کاملاً مرا نوازش می کرد .همه چیز را فراموش کرده بودم و فقط محو تماشای این مناظر زیبا بودم. تا کنون اینگونه بر روی لبه تاج وانت با این منظر این همه زیبایی را مشاهده نکرده بودم. بعد از گذر از چند پیچ تند ناگهان روستایی مقابلمان ظاهرشد. ناگهان همه چیز به یادم آمد  وبا شعف گفتم  :خدا را شکر رسیدیم.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.