زندگی با نعمت

دستانم در دستان بزرگ و زمختش گم بود.چنان فشار داد که دردم گرفت ولی نمی دانم چرا این درد ،حس خوبی داشت. سختی هایی را که کشیده بود به راحتی می شد از چین و چروک های صورتش فهمید.در نگاهش می شد معنی واقعی زندگی را دید.چیزی جز تلاش و کوشش برای فراهم آوردن معاش خانه و خانواده در او نمی توانستی بیابی،خود را غرق در خدمت کرده بود و محنت و سختی ها را به جان می خرید. ولی با تمام این مشکلات، لبخند از روی لبانش محو نمی شد.آرامش خاصی داشت که نشان از دل بسیار فراخش می داد.

 همین چند دقیقه ای که در کنارش بودم انرژی بسیاری از او گرفتم و خودم را برای بردن وسایل آماده کردم.وسایل را به کمک چند تا از دانش آموزان بار تریلر تراکتور همسایه ی آقای مدیر کرده بودیم و من زودتر آمده بودم تا مقدمات را آماده کنم.ولی آقا نعمت همه کارها را کرده بود و با لبخندی مرا به سمت اتاق راهنمایی کرد.

اتاق را فرش کردند و وسایل را یک به یک به کمک بچه ها آوردیم .وقتی همه وسایل منتقل و تا حدی جابه جا شد، آقای مدیر و بچه ها خداحافظی کردند و رفتند و من ماندم تنهای تنها در اتاقی که دیوارهایش با گل اندود بود و سقفش با تنه های درخت پوشیده شده و پنجره ای به سمت کوچه  داشت، که هر کار کردم باز نشد.خود اتاق حس بدی نداشت ولی تنهایی برایم خیلی سخت بود.

در گوشه ای نشستم و به اتاق نگاه می کردم و در ذهنم به روزهای بعد و این زندگی جدید فکر می کردم.دیگر مادرم نبود تا همه چیز را آماده کند.همینکه به یاد مادر و خانواده ام افتاد بغض گلویم را گرفت ولی هر طور بود جلوی خودم را گرفتم.

در خودم بودم که صدای در آمد و پشت سرش دختر ریزنقشی وارد اتاق شد و با خجالت سلام کرد و گفت بابا نعمت با شما کار دارد.بعدها دانستم اسمش صغری است.پیش خودم فکر می کردم هنوز هیچی نشده آقا نعمت با من کار دارد!خدا به خیر کند.

به روی ایوان که رسیدم سفره عصرانه پهن بود.نعمت مرا کنار خودش نشاند و مادر(زن نعمت را از آن روز به بعد مادر صدا می کردم) هم از آن طرف چایی برایم ریخت .به سختی و خجالت بسیار چای را نوشیدم.آقا نعمت که زین پس صاحبخانه ام بود محکم پشتم زد و گفت یک لقمه خیار و گوجه بخور تا سرحال شوی.

خجالت می کشیدم ،مخصوصاً به خاطر مادر و صغری که در کنار سفره بودند.آنها شروع کردند به خوردن و من هم در دودلی مانده بودم که بخورم یا نه؟ کمی به سفره و محتویات آن نگاه کردم. گوچه خیارهایی که از تازگی و طراوت سرشار بودند با نان محلی که بویش واقعاً مست کننده بود را مگر می شد نخورد. کمی مدارا کردم و جلوی خودم را گرفتم و بیشتر از سه یا چهار لقمه نخوردم.

 مدتی سکوت بین ما حکم فرما بود که آقا نعمت خودش شروع کرد به صحبت.اولین بحثش در مورد کرایه بود. ماهی پنج هزارتومان را پیشنهاد داد و خودش هم قبول کرد ،واقعیت امر تا آن زمان حتی پایم به بنگاه باز نشده بود و مراحل کار را نمی دانستم.ولی بعد از مدتی فهمیدم اینجا همین قولی که داده شد سند است و نیاز به هیچ نوشته ای نیست.این صداقت و وفای به عهد را کمتر می شود در شهر یافت و این یکی از خصوصیات بارز این مردمان است، راستی و درستی

در ادامه در مورد شرایط زندگی در خانه صحبت کرد.اوایلش فکر کردم چون در کنار خانواده هستم حق ندارم از اتاق بیرون بیاییم و این چقدر سخت بود، ولی وقتی آقا نعمت صحبت کرد تا حدی خیالم راحت شد. خیلی ساده با همان گویش محلی گفت که از امروز به بعد من هم در حکم یکی از پسرهایش هستم و اینجا خانواده من است.به قدری راحت صحبت می کرد که از حالت نگرانی و حتی خجالت آرام آرام خارج شدم.

نکته بعدی در مورد پخت و پز و غذا بود که  در این مورد من نظر دادم که اگر امکان داشته باشد مستقل باشم و خودم برای خودم غذا بپزم. البته به سختی قبول کرد ولی در انتها باز گفت هر وقت نتوانستی چیزی بپزییا وقت نداشتی ، بیا این ور با هم یک چیزی پیدا می شود که بخوریم.

به اتاق بازگشتم و این بار دیگر ان حس تنهایی و غربت زیاد آزارم نمی داد،صحبت های آقا نعمت و همچنین بودن در کنار این خانواده تا حدی وضعیت را برایم قابل تحمل کرد. خودم را مشغول چینش وسایل کردم و چندی نگذشت که هوا آرام آرام تاریک شد.

برای شام گاز پیک نیکی را آوردم و چند تا از سیب زمینی هایی را که آقای مدیر برایم فرستاده بود را برداشتم و بردم پایین کنار شیر شستم .وقتی بالا می آمدم نعمت در حال رسیدگی به دو تا گاوی بود که در گوشه حیاط بسته بودند.زیرچشمی مرا نگاهی کرد و به کارش ادامه داد.

سیب زمینی ها را پوست کردم و خلال کردم  و دوباره به پایین رفتم و کنار شیر که این بار آبش قطع شده بود با دبه های آنجا آب کشیدم و به اتاق برگشتم.پیش خودم فکر می کرد چقدر زندگی سخت شده ،برای هر کار کوچکی باید این همه مسافت را طی کنم، زمستان را چه خاکی بر سرم کنم.

ماهی تابه را روی گاز گذاشتم و روغن را در آن ریختم و تمام سیب زمینی ها را هم درون آن خالی کردم.چند دقیقه بعد تا خواستم به هم بزنم ،همه به تابه چسبیده بودند،به یاد دارم مادرم هر وقت سیب زمینی سرخ می کرد اصلاً این اتفاق رخ نمی داد،در هر صورت اوضاع  اصلاً خوب نبود.بعد از کلی سروکله زدن با سیب زمینی ها که نصفشان سوخته بود و نصفش هم نپخته ،و همه تکه تکه شده،خواستم شامم را بخورم که تازه یادم آمد نان ندارم.رویش را هم نداشتم که از صاحبخانه نان بگیرم، به همین خاطر شروع کردم به خوردن  خالی سیب زمینی های سرخ شده که بیش از نیمی از آن هم قابل خوردن نبود.

مثلاً شام خورده بودم ولی هنوز گرسنه بودم و پیش خودم فکر می کردم چه روزهایی در پیش دارم و چقدر باید گرسنگی بکشم .در همین لحظه صدای در آمد تا خواستم بلند شوم ، آقا نعمت وارد شد با سینی ای به دست که روی آن یک بشقاب پلو بود و یک کاسه ماست و یک کاسه خورشت و برشی نان.با لبخند گفت :تمام شرایطی که گذاشتیم از فردا .بیا این شام را بخور که می دانم از چیزی که پخته ای سیر نشده ای.

آن شام لذیذ را هیچ وقت فراموش نمی کنم.واقعاً این خانه نعمت دارد و نعمت است که همه مشکلات را حل می کند.چقدر این مرد حواسش به من بود و همین شد بزرگترین پشت و پناهم در این روستا.واقعاً این خانه بهترین خانه برای من در این روستا بود و بزرگترین شانس زندگی ام هم آشنایی با نعمت و خانواده اش بود.

تمام آن افکار منفی که در ذهنم بود با این فکر که از این به بعد با نعمت زندگی خواهم کرد از ذهنم زدوده شد.فقط مانده بود دلتنگی خانواده که هیچ راهی برای ارتباط با آنها نبود و باید تا چهارشنبه صبر می کردم تا به خانه بازگردم.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.