کاشیدار

هفته اول با تمام پستی و بلندی هایش گذشت و سه شنبه شد و زنگ آخر رسید و زمان بازگشت به خانه.از همان صبح  کیفم را همراهم آورده بودم تا عصر که مدرسه تعطیل شد یک راست برگردم،واقعاً دلم برای خانه و خانواده ام تنگ شده بود. زنگ آخر به صدا درآمد و با ذوق و شوق فراوان از همکاران خداحافظی کردم و همان مقابل در مدرسه ایستادم تا ماشینی بیاید و مرا با خود به خانه ببرد.

مدیر آخرین نفری بود که از مدرسه خارج شد و تا مرا آنجا دید آمد کنارم ،لبخندی که به لب داشت خبر از چیزهای مشکوکی می داد.دستی به پشتم زد و گفت:پسرم ،اینجا ماشین گیر نمی آوری ،باید بروی ابتدای روستا.ضمناً در این موقع ماشینی به سمت شهر نمی رود،شاید غروب بعد از اذان، حاج محسن برای پر کردن کپسول های خالی گاز به شهر برود .بیا برویم تا از حاج محسن بپرسم ،اگر می رود همان جا بمان تا با او به شهر بروی وگرنه باید صبر کنی و فردا صبح با مینی بوس های روستا عازم شهر شوی.

فردا صبح ! چشمانم شروع کرد به  چرخیدن،کلی خودم را آماده کرده بودم که حداقل شب در خانه خودمان در کنار خانواده ام  باشم.با ناامیدی همراهش به راه افتادم.حاج محسن روی سکوی مغازه اش روی یک صندلی زنگ زده نشسته بود و فقط نظاره گر عبور و مرور رهگذران بود. از نوع نشستن او معلوم بود که امروز مشتری زیادی نداشته است.گوش هایم را تیز کردم تا شاید خبر خوشی بشنوم ،ولی انگار امروز روز من نبود.

وقتی از آنها خداحافظی کردم آنقدر حالم بد بود که به جای مسیر خانه به سمت مخالف آن به راه افتادم و وقتی به خود آمدم، خود را ابتدای روستا دیدم.ایستادم و به امتداد جاده خاکی که به درون دره ای می رفت خیره شدم.آن طرف دره، روستایی بود که روز اولی که به اینجا آمدم با خدابخش تا آنجا را پیاده رفته بودم،همینجا بود که بارقه ای از امید در ذهنم روشن شد و پیاده به سمت روستای کاشیدار به راه افتادم که شاید آنجا ماشینی گیرم بیاید.

پیاده روی در کوهستان با آن فراز و نشیب هایش و گذر از دره ای بسیار زیبا حال و هوایم را کمی بهتر کرد.چند دقیقه ای روی پل رودخانه ایستادم و به مناظر اطراف که واقعاً مانند تابلوهایی بسیار زیبا بودند خیره شدم.غروب آفتاب رنگ آمیزی خاصی را در طبیعت به نمایش گذاشته بود.کلاً همه چیز داشت سرخ می شد.

سرازیری ها خوب بود ولی وقتی به سربالایی رسیدم تازه فهمیدم که هنوز آن طور که خدابخش می گفت آماده نشده ام،چون هنوز چند قدمی نرفته بودم که به نفس نفس افتادم،هرطور بود خودم را به بالای مسیر میان بر رساندم و از میان مزارع که شخم خورده بود به کنار مزار روستا رسیدم و بعد از پریدن از روی دیوار گلی کوتاه به ابتدای جاده رسیدم.

ساعت حدود شش شده بود و هنوز خبری از ماشین نبود،تاریک شدن هوا بسیار نگرانم کرد و مانده بودم که اگر ماشین نیاید چه طور در دل این تاریکی به وامنان برگردم.هرچه زمان می گذشت نگرانی ام به خوف تبدیل می شد .نهایت آن زمانی بود که یکی از اهالی تا مرا دید با لبخندی  گفت :دیگر ماشین نمی آید.

شب شده بود و در آنهمه تاریکی کنار جاده مانده بودم و تازه به یاد آوردم که دوطرف جاده هم گورستان است و همین باعث شد پاهایم شروع به لرزیدن کند.تا به امروز در چنین مخمصه ای گیر نکرده بودم.به خودم لعن می فرستادم که این چه کاری بود که کردم ،برمی گشتم خانه و فردا صبح مثل آدمیزاد با مینی بوس به شهر می رفتم.نه توان ماندن داشتم و نه توان بازگشت به وامنان در این تاریکی محض.

چنان مستاصل مانده بودم که نمی دانستم چه کار باید کنم.حدود نیم ساعت در آن اوضاع دهشتناک بودم.نگرانی از اینکه چه پیش خواهد آمد و ترس از گورستان تماماً مرا در گردابی عمیق فرو برده بود که نمی توانستم از آن نجات یابم.کاملاً مایوس و ناامید فکرم به سمت چیزهایی رفت که داشت مرا به نابودی می کشاند.

صدای پیرمردی که از کنارم آمد همچون طنابی بود که به آن چنگ زدم و محکم آنرا گرفتم تا از این ورطه هولناک نجات یابم.با لحن آرامی گفت پسرم حالا دیگر ماشین نمی آید، بیا تا خانه برویم و فردا صبح با سرویس های روستا به شهر برو. آنقدر شرایطم سخت و نفس گیر بود که چاره ای جز قبول کردن نداشتم .ولی باز این نگرانی سراغم آمد که چگونه شب را در خانه ای که صاحبش را اصلاً نمی شناسم بگذرانم.

همین تعلل من باعث شد که او هم کمی به فکر فرو برود. در شرایط خیلی بدی بودم و باید بین بد و بدتر یکی را انتخاب می کردم. خودم را قانع کردم که شب را در خانه این پیرمرد بگذرانم ،چون ماندن در کنار جاده آنهم در این تاریکی و در میان قبرستان غیر ممکن بود.

می خواستم به او بگویم که باشد امشب مزاحمتان می شوم که پیش دستی کرد و گفت باشد ،اگر رویت نمی شود خانه ما بیایی اشکال ندارد،می دانم برایت سخت است ،پس بیا تا تو را تا خانه همکارانت ببرم که فکر کنم آنجا راحت تر باشی. این گفته پیرمرد چشمانم را باز کرد و نفسی کشیدم و واقعاً حس نجات پیدا کردن را داشتم.فقط برایم سوال بود که از کجا فهمید که من معلم هستم ؟

به قسمت پایین روستای کاشیدار رفتیم وبعد از گذر از چند کوچه و پس کوچه به خانه معلمان رسیدیم.پیرمرد ،صاحبخانه را صدا کرد و صاحبخانه هم خبر را به معلمان رساند و یکی از معلم ها آمد. خدا خیرش دهد چنان گرم سلام و احوالپرسی کرد که بخش عمده ای از مشکلاتم را فراموش کردم و تا حدی به آرامش رسیدم.

پنج نفر بودند و همه با رویی گشاده با من احوالپرسی کردند.آنقدر مهربان بودند که همان چند دقیقه اول من هم احساس راحتی کردم.واقعاً بودن در کنار همکاران آنهم بعد از کلی ترس و اضطراب و سختی ،بسیار حس خوبی داشت.هر پنج نفر معلم ابتدایی بودند و هر کدام هم چند سالی بود که در کاشیدار ساکن بودند.

شام خیلی جالبی داشتند. یک قابلمه که پر بود از گوجه های ریز شده که در حال جوشیدن  بود، بعد از اینکه کمی غلیظ شد یک عدد تن ماهی به آن اضافه کردند و بعد از چند دقیقه همان را وسط سفره آوردند.آنقدر گرسنه بودم که همین غذای ساده چنان به من چسبید که تا مدتها مزه و خاطره اش از ذهنم پاک نمی شد.

بعد از شام وقتی پای صحبت هایشان نشستم و آنها هم از خاطراتشان می گفتند دانستم که معلمی در این روستاها واقعاً چقدر سخت و دشوار است. مخصوصاً معلم ابتدایی که همه روزها تا پنجشنبه را هم باید باشد و فقط یک جمعه را می تواند در کنار خانواده اش باشد.

در بین صحبتهایشان یکی از آرزوهایی که داشتند برایم قابل تامل بود،آرزو داشتند که روزی برسد که فقط با یک کورس تاکسی به مدرسه برسند .و این موضوع سالهای متمادی هم برای من آرزو شد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.