سیب چال

هوای عالی و آسمان صاف و همچنین دمای مطبوع که در این اواسط پاییز نه سرد و نه گرم بود،چنان وسوسه ام کرد  که پیاده تا روستایی که در شرق وامنان قرار دارد بروم.مدتی بود که وقتی از پنجره کلاس های مدرسه دخترانه چشمم به آنجا می افتاد این فکر در من قوت می گرفت که سری به آنجا بزنم.

البته دلیل دیگرش هم دانش آموزانی بودند که هر روز از آن روستا که « سیب چال » نام داشت به مدرسه ما می آمدند. سیب چال فقط مدرسه ابتدایی آن هم به صورت مختلط داشت و بچه ها برای ادامه تحصیل در مقطع راهنمایی باید به وامنان می آمدند. این بچه ها همیشه برایم جور دیگری قابل احترام بودند، آنها می بایست روزی حدود هفت کیلومتر را در رفت و آمد باشند تا بتوانند درس شان را ادامه دهند.

امروز فقط نوبت صبح کلاس داشتم و بعدازظهر بیکار بودم، حسین هر دوشیفت کلاس داشت و حسین دوم هم که صبح رفته بود شهر.موضوع را به حسین گفتم که بلافاصله مخالفت کرد.می گفت تنها نمی شود ،بگذار تا یک روز با هم برویم.

از او پرسیدم چه روزی ؟ کمی که فکر کرد فهمید که نمی شود،چون برنامه کلاسهایمان طوری بود که یا دوشیفت بودیم یا همان یک روزی که تک شیفت بودیم ، مخالف هم بودیم.با این وجود باز هم مخالفت کرد که تنها جایز نیست.به او گفتم حالا که ساعت دوازده و نیم ظهر است تا شش غروب که هوا تاریک شود کلی زمان است. همین حالا می روم و حداکثر دو ساعت دیگر برمی گردم.

از وامنان به سیب چال چندین راه وجود داشت که یکی از آنها نزدیک مدرسه  دخترانه بود. از حسین خداحافظی کردم و وارد راهی شدم که برای اولین بار در آن گام می نهادم. با سراشیبی تندی وارد دره ای شدم که پر از درخت بود.البته حالا که پاییز است برگهای شان زرد شده بود و بیشتر از نیمی از برگ ها هم ریخته بود.منظره خزان پاییزی بسیار زیبایی مقابل چشمانم رقم می خورد و من هم تا جایی که می توانستم این تصاویر زیبا را در ذهن ثبت می کردم.البته افسوس نداشتن دوربین همه جا با من همراه بود. همانجا عهد کردم که اولین حقوق را که گرفتم یک دوربین عکاسی برای خودم بخرم.

در میان این همه درخت ،فقط درخت های گردو را می شناختم، آن هم به خاطر عظمتشان بود.بعضی از آنها آنقدر بزرگ و بلند و تنومند بودند که مانند چتری برافراشته شده بودند.پیش خودم تصور می کردم که بهار اینجا چه خبر است؟ همه این درختان سرسبز و با طراوت زندگی را دوباره شروع می کنند، برگ های تازه  که از نویی برق می زنند و شادابی آنها تصویری بسیار زیبا در ذهنم به وجود آورد .پس باید به انتظار بهار نشست .

با هر زحمتی بود از دره بالا آمدم و به منطقه ای نسبتاً هموار رسیدم. دوطرف مزارعی بود که پر بودند از بوته هایی که نمی شناختم. با پدر زیاد ماموریت سر مزرعه رفته بودم.مخصوصاً گندم و جو، پدرم کارمند اداره کشاورزی بود و در تابستان ها گاهی با او تا روستا ها و مزرعه ها می رفتم. ولی اینها جور دیگری بودند.کوتاه بودند و چند شاخه.حس کنجکاوی ام مرا وادار کرد وارد مزرعه شوم و این گیاهان را از نزدیک بررسی کنم. خیلی جالب بود. اینها عدس هستند و دو طرف راه تا چشم کار می کرد مزرعه عدس بود.

این راه ،نسبتاً هموار بود ولی وقتی به کل آن نگاه انداختم شیب نسبتاً ملایمی داشت و هرچه می رفتم ارتفاعم بیشتر می شد. و از وامنان بالاتر می رفتم.تک درخت هایی که در گوشه یا وسط مزارع بودند همیشه مرا به خود جلب می کردند. نمی دانم چه شد که شروع کردم به سلام و احوالپرسی با آنها.حالشان خوب بود و باد شاخسارشان را نوازش می داد.

دوباره به دره ای عمیق رسیدم که نهری از عمق آن می گذشت. بعد از گذر از نهر شیب تندی مقابلم بود که وقتی چشمم به بالای آن افتاد نفسم گرفت.خیلی بلند بود. شاید حدود سه برابر مسافتی که پایین آمده بودم باید بالا می رفتم.آخر های مسیر کاملاً نفسم به شماره افتاده بود و توانی در پاهایم نبود.ولی اتفاقی خوبی که رخ داد این بود که وقتی به بالا رسیدم ، تقریباً وارد سیب چال شده بودم.

از همان نقطه به پشت سرم نگاه کردم و مسیری را که آمده بودم دوباره مرور کردم. وقتی به یاد بچه ها افتادم که هر روز باید این مسافت را دوبار در روز طی کنند. تنم به لرزه افتاد.شروع کردم به حساب و کتاب ،روزی 7 کیلومتر ، هفته ای 42 کیلومتر ، ماهی حدود 170 کیلومتر و کل سال تحصیلی حدود1300 کیلومتر. چشمانم داشت سیاهی می رفت که روی تخته سنگی نشستم تا حالم بهتر شود.

روستا خیلی کوچک بود و فکر کنم فقط یک کوچه داشت. مردم اینجا هم مانند وامنان سلام زیاد می کردند و هر کسی از کنارم می گذشت اول سلام می کرد و بعد با نگاهی متعجبانه مشایعتم می کرد.البته من هم یه آنها حق می دادم ، چون من کاملاً برای آنها نا آشنا بودم.گردش کوتاهی در روستا کردم و به منتها الیه آن رسیدم.

به شدت گرسنه شده بودم ، چون یک سره از مدرسه آمده بودم چیزی به عنوان ناهار نخورده بودم و بعد از گذر از این مسیر  واقعاً نیاز به انرژی داشتم.از یکی از اهالی سراغ دکانی را گرفتم . همانجا کمی پایین تر درب کوچک چوبیی بود که آن را به من نشان دادند.

ساعت حدود یک و نیم بود ، و بسته بودن در دکان هم طبیعی ، ولی گرسنگی من و بی تحملی من اصلاً طبیعی نبود، از زمانی که به یاد دارم یکی از ضعف های بزرگ من همین نداشتن تحمل گرسنگی بود.و همین باعث شد منِ خجالتی و کم رو مجبور شوم که دق الباب کنم ،چاره ای نداشتم شکمم به پشتم چسبیده بود. فقط دعا می کردم که حداقل بیسکویت یا کلوچه داشته باشد.

از پنجره بالای در صدای نحیفی گفت، جانم؟ پیرمردی بود به غایت فرتوت، گفتم اگر می شود بگویید تا مغازه را باز کنند ، می خواهم چیزی بخرم.کمی  نگاهم کرد و گفت: اهل اینجا نیستی . پس مسافری و حتماً با کسی کار داری ، بگو تا راهنمایی ات کنم. گفتم پدرجان درست می گویی اهل اینحا نیستم ، مسافر هم نیستم و با کسی هم کار ندارم، بی زحمت بگویید بیایند در مغازه را باز کنند.

همچنان از آن بالا نگاه می کرد و بعد از مدتی گفت: مسافر که نیستی، با کسی هم کار نداری، پس اینجا چه می کنی؟ خواستم توضیح دهم که خودش گفت. فهمیدم، مامور دولت هستی و باز آمده ای مغازه ام را ببندی ، چرا نمی گذارید یک آب خوش از گلویمان پایین رود. بابا جان من هیچ کس را ندارم. قدرت کار در مزرعه را هم ندارم.همین چند تا خرت و پرت را می فروشم تا از گرسنگی نمیرم.

مانده بودم چه کار کنم و چه بگویم. من هم می خواستم از گرسنگی نمیرم.خودم را جمع و جور کردم و گفتم پدر جان من معلم وامنان هستم. آمده ام پیاده روی که به روستای شما رسیدم. مامور  نیستم. من هم گرسنه ام و می خواهم کیک و نوشابه ای از شما بخرم. باز همچنان مرا نگاه می کرد.تا خواستم چیزی بگویم که پنجره را بست.مدتی طول کشید که پایین آمد و در را از داخل باز کرد.

مغازه اش آنقدر محقر بود که دونفری به زور در آن جای گرفتیم. خوشبختانه ساقه طلایی داشت .و همین موجب شد لبخند برلبانم بشکفد، چون بهترین بیسکویت برای من همین ساقه طلایی بود.ولی یخچال نداشت که نوشیدنی داشته باشد.چاره ای نبود ، همان ساقه طلایی را گرفتم.وقتی می خواستم پولش را حساب کنم، خبری از پیرمرد نبود، چند باری حاج آقا گفتم تا شاید بشنود. ولی خبر از او نبود.

چند دقیقه بعد با لیوانی بلند که پر بود از شربت بازگشت.وقتی آن را خوردم هیچ از مزه اش نفهمیدم، نه شیرین بود و نه ترش و مزه خاصی داشت.البته برای من همه جور شربت خوشمزه است ، ولی این مزه را تا حالا نچشیده بودم. وقتی از او پرسیدم شربت چیست، فهمیدم شربت میوه ای است جنگلی به نام «کندوس» که در جنگل ها و مراتع این منطقه به وفور یافت می شود.

 تا فهمید که خوشم آمده، چشمانش برقی زد و لیوان را از من گرفت و رفت و یکی دیگر آورد.در همان حال که لیوان دوم شربت را می نوشیدم، از او پرسیدم چر اینجا را سیب چال می گویند؟ لبخندی زد و گفت :اینجا سیب زمینی زیاد می کارند و به همین خاطر به سیب چال معروف است.وقتی در مورد مزارعی که در مسیر دیده بودم پرسیدم ،باز لبخندی زد  و گفت:بله من نگفتم که همه سیب زمینی می کارند ، گندم و جو و خیلی چیزها هم می کارند.اما بیشتر سیب زمینی می کارند.آنها که شما دیدی مرجون بود.وقتی نگاه متعجبانه ام را دید خودش گفت .به قول شما شهری ها عدس

هرچه خواستم پول آن بیسکویت را بدهم قبول نکرد و تازه به من گفت: ببخشید که ناهار آماده ندارم، چون تنها زندگی می کنم ، اندازه خودم پخته بودم و دیگر چیزی نمانده. مهمان حبیب خداست و باید او را خدمت کرد.چنان مهربانانه به من نگاه می کرد که کمی شرمنده شدم. خداحافظی گرمی با من کرد و از من قول گرفت حتماً روزی ناهار آنجا بروم.

هر چه قدر در مسیر آمدن لذت برده بودم، در برگشت ذلت کشیدم. نمی دانم این همه ابر سیاه از کجا آمدند و چقدر یک دفعه هوا سرد شد و باد هم به شدت وزیدن گرفت.لباسم کم بود و  یخ کرده بودم ولی تنها شانسی که آوردم این بود که وقتی به خانه رسیدم باران شروع شد. و خدا را شکر خیس نشدم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.