آزمون ورودی

بعد از آن داستان مفصل پر کردن فرم ثبت نام ،آرام آرام به زمان آزمون نزدیک می شدیم. کارت ورود به جلسه حسین آمده بود، ولی هنوز از کارت من خبری نبود. اصلاً امیدی نداشتم که کارت بیاید ولی به اصرا ر حسین شب ها تا حدی که توان داشتم با او همراه می شدم و مطالعه می کردم. واقعاً در مطالعه فرسنگ ها با حسین فاصله داشتم.

من جبر خطی کار می کردم و حسین هواشناسی می خواند .من ریاضیات عمومی حل می کردم  و حسین زمین شناسی را بررسی می کرد ، من در هندسه قضیه ثابت می کردم و حسین در زیست شناسی فرضیه رد می کرد.من سینوس ایکس می پرسیدم و او کرموزوم  وای جواب می داد و  واقعاً که رشته هایمان به هم  چقدر مرتبط بود.

یک هفته مانده به آزمون وقتی به خانه رفتم، خواهرم پاکتی را به من داد و  وقتی بازش کردم کارت ورود به جلسه بود .امیدی که کور سویی می زد حالا به واقعیت مبدل شده بود ،آمدن کارت را به فال نیک گرفتم ، وقتی مشخصات روی کارت را بررسی کردم خدا را شکر همه اطلاعاتش درست بود و هفته بعد جمعه می بایست جهت امتحان به علی آباد می رفتم.

با اینکه مطالعات زیادی نداشتم ولی این یک هفته آخری را جانانه وقت گذاشتم.هر روز بعد از مدرسه تا پاسی از شب مشغول مطالعه بودم.با این همه سخت کوشی منتظر یک خدا قوت از حسین بودم که به جای آن مرا مواخذه کرد که مطالعه باید منظم و پیوسته باشد، خواندن درس ها شب امتحان همانند ب کمپلکس است و تاثیری موقتی دارد.من هم در جوابش فقط لبخند ملیحی می زدم.

جمعه صبح زود بیدار شدم، مادر مانند همیشه زودتر از من بیدار شده بود و صبحانه ای مفصل آماده کرده بود.بعد از صرف صبحانه ، مدارک و مداد و مدادپاکن و مدادتراش را برداشتم و با دعای مادر به سمت محل آزمون حرکت کردم.سرما خوردگی که از یکی دو روز قبل امان را بریده بود ،بهتر شده بود و فقط کمی آبریزش بینی داشتم. به همین خاطر هر دو جیب کاپشن را پر از دستمال کاغذی کردم. می دانستم سر جلسه امتحان بسیار به آنها نیاز پیدا خواهم کرد. این سینوزیت حالا حالا ها ما را رها نخواهد کرد.

علی آباد  شهری بود مابین گرکان و آزادشهر، تقریباً در وسط راه قرار داشت.برای همین به همان ایستگاه مینی بوس هایی رفتم که همیشه از آنجا به آزادشهر می رفتم و این بار سوار مینی بوس علی آباد شدم. وقتی روی صندلی آخر نشستم و نگاهی به مسافران انداختم دیدم همه  تقریباً هم سن من هستند ، حدس زدم همه اینها جهت آزمون به علی آباد می روند.

در راه فکرم خیلی مشغول بود.به جای اینکه استرس امتحان را داشته باشم،بیشتر نگران بعد آن بودم که اگر قبول شوم چه کار باید کنم و هزینه اش را چگونه جور کنم. رفت و آمد را چه کنم.جمعه که باید به روستا بروم،چهارشنبه از روستا برگردم،باز هم پنجشنبه جمعه دانشگاه بروم.اگر جمعه کلاسم طوری باشد که به سرویس روستا نرسم چه کنم؟ در همین افکار بودم که راننده با صدای بلند پرسید اگر همه دانشگاه می روند پس مستقیم بروم آنجا و وقتی همه تایید کردند ،فهمیدم حدسم درست بوده.

وقتی به دانشگاه رسیدیم و مقابل سر در آن ایستادم، منظره کوه های سر به فلک کشیده که خیلی هم نزدیک بودند توجه مرا به خود جلب کرد.تمامشان پوشیده از درخت بودند و همین برایم جالب بود.دانشگاه در بیرون شهر قرار داشت و اطرافش هم پر بود از مزارع ، چشمانم از دیدن این مناظر زیبا که تلفیقی از کوه و دشت بود سیر نمی شد.از همین دور با تک درخت هایی که در بین مزارع بودند و وظیفه آنها دادن سایه به کشاورزان در زمان استراحت بود، خوش و بشی کردم.

دانشگاه یک ساختمان سه طبقه بود .وقتی چشم چرخاندم  فقط همین ساختمان بود و بس. تصور یک ساختمان چند طبقه در دشتی که پر بود از مزارع  مرا باز به تخیل برد، دلم برای تنهایی اش سوخت .هیچ ساختمانی در اطرافش نبود تا همدمش باشد .ایستاده بودم و داشتم درختان جوانی را که معلوم بود تازه کاشته شده اند را نگاه می کردم ،می خواستم سر صحبت را باز کنم که صدای بلندگو  مرا به سمت سالن اصلی خواند.

کارت را به سینه چسباندم و وارد سالن اصلی شدم. سالن نسبتاً طویلی بود که در عرض آن چهار سری  تک صندلی چیده بودند.با یک حساب سرانگشتی در سالن این طبقه هشتاد نفر آزمون می دادند. تقریباً وسط های سالن شماره صندلی ام را یافتم و نشستم. مقابلم مردی میان سال بود و دست راستم جوانی که کاملاً می شد استرس را در چهره اش تشخیص داد و سمت چپم هم جوانی بود که فقط داشت اطراف را نگاه می کرد.پشت سرم هم خالی بود، یعنی داوطلبش هنوز نیامده بود.

دفترچه ها توزیع شد و شروع کردم به پاسخ دادن. سوالات بد نبود و بیشترشان را بلد بودم و به همین خاطر غرق در محاسبات بودم .بعد از مدتی که سکوت همه جا را فرا گرفت آن آبریزش بینی دوباره به سراغم آمد. شروع کردم به فش فش کردن ،سکوت مطلقی که حاکم بود باعث شد بیشتر از دستمال کاغذی استفاده کنم.مدت کوتاهی گذشت که جیب سمت راستم خالی شد. نگران شدم که مبادا  با همین وضعیت مخزن دستمال کاغذی جیب سمت چپم هم تمام شود، به همین خاطر کمی فش فش هایم بیشتر شد .

در خودم بودم و داشتم یکی از سوال های جبر خطی را حل می کردم که ناگهان مردی میانسالی که روبرویم بود بلند شد و در آن اوج سکوت سالن رو به سمت من کرد و با صدایی بلند گفت: بسه دیگه ، اعصابم خرد شد، اصلاً نمی دانم چی دارم می نویسم. چقدر فش فش می کنی. چقدر دماغت را میکشی بالا ،بابا ما هم داریم امتحان می دهیم، ما هم نیاز به سکوت داریم.تو را به خدا بسه.حداقل برو بیرون یک آبی به دست و صورتت بزن  تا هم خودت راحت شوی و هم من و هم این بندگان خدا که دارند امتحان می دهند.

وقتی دیدم همه نگاه های سالن به سمت من است و این آقا هم اینطوری دارد سرکوفت به من می زند در آن واحد همه چیز برایم تیره و تار شد.دیگر صدایی نمی شنیدم واحساس می کردم  کل سالن دارد به سمتم هجوم می آورد. خود را  در حال فرو رفتن در زمین می دیدم و دیوارها به شدت داشتند به سمتم حرکت می کردند.در حال خودم نبودم . فقط احساس کردم یکی زیر بغلم را گرفت و مرا بلند کرد.حرکت پاهایم اصلاً در اختیارم نبود و وقتی از مقابل نگاه های معنی دار داوطلبان می گذشتم حالم بدتر می شد.

نفر دوم هم به کمک من آمد و دوتا مراقب آزمون همچون بهیاران زمان جنگ مرا از این جبهه سهمگین که فقط تیر و ترکشش به من اصابت می کرد نجات دادند و مرا تا دستشویی مشایعت کردند.آبی به سروصورت زدم و کمی حالم جا آمد.ولی رویش را نداشتم برگردم. در تردید بودم و نمی توانستم تصمیم بگیرم و همین باعث شده بود کمی زمان بگذرد .عزمم را جزم کردم که برگردم و وقتی می خواستم در را باز کنم که ناگهان در خودش باز شد. یکی از همان مراقبین بود . فکر کنم تمام این زمان را همانجا پشت در ایستاده و منتظر من بود. شاید هم شک کرده بود که می خواهم کاری کنم.

وقتی دوباره شروع کردم به خواندن سوالات هیچکدام دیگر برایم آشنا نبودند و انگار اصلاً من ریاضی نمی دانستم و همین بر استرسم افزود . دیگر نمی توانستم حل کنم . کمی که گذشت حتی چشمانم هم قدرت خواندن صورت سوال را نداشت. آنقدر حالم بد بود که سرم را گذاشتم روی میز.پیش خودم فکر می کردم همه چیز تمام شده و هیچ امیدی نیست. درست در همین زمان امداد غیبی رسید و کیک و آب میوه ها را توزیع کردند. نفس عمیقی کشیدم و با آرامش شروع کردم به خوردن آنها.

چقدر تاثیر داشت.جان تازه ای یافتم و دوباره به سمت دفترچه رفتم .چیزهایی یادم می آمد ولی قدرت حل کردنش را نداشتم. کج دار و مریز تا پایان جلسه رفتم .هرچه زمان بیشتر جلو می رفت حل کردن های من هم بهتر پیشرفت می کرد.ولی حیف که زمان به سر رسید و تعداد نسبتاً قابل توجهی از سوالات ماند.

امید زیادی به قبول شدن نداشتم و بیشترین چیزی که ذهنم را مشغول کرده بود این بودکه  چگونه به دیگران توضیح دهم که فش فش باعث شد امتحان را خوب ندهم.حسین را کجای دلم بگذارم که مطمئناً برخوردی شدید با من خواهد داشت.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.