دانشگاه

طبق برنامه کلاسی ام در دانشگاه ،روز پنجشنبه از هشت صبح تا شش و نیم غروب و هم چنین روز جمعه از  هشت صبح تا ساعت دوازده و نیم کلاس داشتم.اولین چیزی که نگرانم می کرد،ساعت تعطیلی کلاس روز جمعه بود .چون می بایست به هر طریقی شده خودم را به سرویس های روستا که حدود دو بعدازظهر حرکت می کردند برسانم.فاصله بین علی آباد تا آزادشهر و احتمال نبود ماشین ممکن بود باعث شود به مینی بوس نرسم و این یعنی جاماندن ،دیگر هیچ وسیله ای  برای رفتن به روستا نبود.

وقتی به این فکر کردم که حدود دو سال و نیم باید این اضطراب روزهای جمعه را تحمل کنم،اصلاً اشتیاقی به رفتن به دانشگاه نداشتم.درس خواند نیاز به کمی آرامش و تمرکز دارد که با این وضعیتی که من داشتم هیچکدام از آنها محقق نمی شد.بیشتر فکرم به روستا و تدریس بود ، تا تحصیل و دانشگاه .می بایست اول معلم می بودم بعد دانشجو و چقدر این کار سخت بود.

پنجشنبه صبح اول وقت به ایستگاه مینی بوس ها رفتم ، طبق عادت این چند وقت ،سوار مینی بوس آزادشهر شدم . در راه فقط ذهنم مشغول این رفت و آمدها بود .پنج شنبه صبح به علی آباد بروم و غروب برگردم گرگان،جمعه صبح به علی آباد بروم و ظهر از آنجا به آزادشهر بروم و باز هم از آنجا به وامنان.چهارشنبه هم از وامنان به آزادشهر و بعد به گرگان.داشتم حساب می کردم در هفته چند کیلومتر باید راه بپیمایم.تقریباً شد حدود چهارصد کیلومتر و این یعنی هفته ای یک بار تا تهران.وای چقدر من از این رفت و آمدها بیزارم.

در خودم بودم که ناگهان صدای راننده را شنیدم که گفت: علی آباد. وقتی حرکت کرد تازه فهمیدم که من  می بایست سوار ماشین های علی آباد می شدم. تا به خودم جنبیدم و به راننده رسیدم، کمی از علی آباد خارج شده بودیم.چاره ای نداشتم ،در جاده پیاده شدم و به طرف دیگر رفتم و برای  اولین ماشینی که به سمت من می آمد دست بلند کردم.پیکان وانتی بود با راننده ای بسیارتنومند.

هرچه از مینی بوس بدشانسی آورده بودم ،این مرد مهربان، اقبال من بود. او مسئول خرید بوفه دانشگاه بود و با رویی خوش مرا تا خود دانشگاه رساند. در مسیر توضیحاتی به من داد که برایم بسیار مفید بود. اول اینکه ساعت شش و نیم صبح یک مینی بوس مخصوص دانشجویان از میدان شهرداری گرگان حرکت می کند .پس دیگر نیازی نیست تا ایستگاه بیایم. دوم اینکه غروب هم بعد از پایان کلاس ها مینی بوس ها خودشان به مقابل دانشگاه می آیند.ولی در مورد دوم تاکید کرد باید زبل باشی تا از ماشین جا نمانی ، چون معمولاً شلوغ می شود.

خوشبختانه دیر که نرسیده بودم هیچ هنوز نیم ساعتی مانده بود به شروع کلاس ها ، به همین خاطر در محوطه دانشگاه کمی قدم زدم. مناظر اطراف مخصوصاً سمت جنوب بسیار زیبا بودند.کوه های سربه فلک کشیده که همه مفروش بودند با درختانی با رنگ های گونه گون،برایم جالب بود که هنوز در این زمان مقداری برگ  بر روی شاخه های خود داشتند. در سمت شمال هم که تا افق همه مزارعی بودند بازهم رنگارنگ.

وارد سالن اصلی ساختمان مرکزی دانشگاه شدم . آرام آرام رفت و آمدها زیاد شده بود و خیل دانشجویان بود که به سمت کلاس ها می رفتند.برد اصلی را یافتم و آنجا فهمیدم که اولین کلاس من که فیزیک و آزمایشگاه یک بود در کلاس شماره پنج برگزار می شود.حدس می زدم در طبقه هم کف باشد ولی بعد از کمی جستجو، مجبور شدم به طبقه اول بروم.

همان کنار راه پله سمت چپ ،کلاس شماره پنج قرار داشت.حس عجیبی داشتم، می دانستم بعد از ورود به اینجا همکلاسی هایی جدیدی پیدا خواهم کرد و چند سالی در کنار هم خواهیم بود. و همچنین درس هایی که به مراتب از تربیت معلم سخت تر خواهند بود.واقعاً موقعیت جدید و افراد جدید همیشه اضطراب خاص خودش را دارد.در کلاس بسته بود ،در زدم و با سلامی وارد کلاس شدم.همانجا جلو در بودم که تعدادی از دانشجویان که در کلاس بودند ،جواب سلامم را دادند.نگاه متعجبانه من که همراه با مکثی معنی دار بود باعث شد نگاه آنها به من هم متعجبانه شود.در همان چند ثانیه فهمیدم که اشتباه آمده ام و با گفتن ببخشید از کلاس بیرون آمدم.

به خاطر این اشتباه دوباره به طبقه هم کف رفتم و در برد اصلی کلاس را دوباره چک کردم. درست بود ،کلاس شماره پنج،حیران مانده بودم که چکار کنم؟باید از کسی می پرسیدم. وقتی به انتهای راهرو نگاه کردم اتاقی بود که رویش نوشته بود «دفتر آموزش»، به آنجا رفتم و از اولین نفری که پشت میز بود پرسیدم که ببخشید کلاس فیزیک یک کجا برگزار می شود؟نگاه معنی داری به من کرد و گفت مگر برد را ندیده ای؟

گفتم فکر کنم اشتباه شده ،این بار نگاهش اخم آلود شد و گفت آقای محترم آن جدول را ما از سیستم گرفته ایم و تا کنون هم سابقه چنین اشتباهی نبوده است.اصلاً شما از کجا مطمئن هستید که کلاس اشتباه است.سینه ام را ستبر کردم و گفتم که مطمئنم، چون در آن کلاس همه خانم هستند،هیچ آقایی در کلاس حضور نداشت. نمی دانم چه شد که چهره اش تغییر کرد و رویش را پشت به من کرد و شروع کرد به لرزیدن.

گفتم ببخشید آقا فهمیدید که اشتباه کرده اید. کاملاً معلوم بود که در تلاش است جلوی خنده خودش را بگیرد . با هر زحمتی بود رو به من کرد و گفت:آقای دانشجوی محترم ،کلاس های شما در این دانشگاه مختلط است. یعنی در کلاس هم آقا هست و هم خانم.مگر در هنگام ثبت نام این مورد را در دفترچه نخواندی؟نمی دانست که ثبت نام من چه داستان هایی داشت ،باز هم ببخشیدی گفتم و از آنجا خارج شدم.

کمی خجالت می کشیدم که وارد کلاس شوم.اصلاً به این فکر نکرده بودم که کلاس مختلط باشد. دوباره در زدم و وارد کلاس شدم. سلام کردم و نگاهی گذرا به کلاس انداختم. تعداد زیادی خانم در سمت راست کلاس نشسته بودند و من هم روی صندلی  ای در سمت چپ کلاس ، منتهی الیه دیوار نشستم.منتظر بودم که آقایون هم وارد کلاس شوند ولی هرکه وارد می شد،خانم بود و این اضطراب مرا بیشتر می کرد.نکند من تنها آقا در این کلاس باشم و باقی همه خانم باشند.

در اوج نگرانی بودم که یکی از خانم ها رو به من کرد و گفت :خوب آقای همکلاسی، اول آمدی و تا ما را دیدی سریع برگشتی،چه چیزی در کلاس دیدی که رفتی؟حالا هم چه شد که باز دوباره برگشتی؟واقعیت امر خجالت می کشیدم جواب دهم ، چون می دانستم که اینها هم مانند  آن آقا به من خواهند خندید.ضمناً من تا کنون به جز بستگان ،تجربه نداشتم با خانمی صحبت کنم.آنقدر در گوش ما خوانده بودند که نگاه به نامحرم حرام است،حتی جرات نگاه کردن هم نداشتم، چه برسد به صحبت کردن.اصلاً مگر می شود همکلاسی خانم باشد.کمی سکوت کردم ،ولی جواب ندادن هم نشان از  بی ادبی بود.

در لحظه تصمیم گرفتم و اصل ماجرا را  با صداقت گفتم که طبق حدسی که زده بودم همه زدند زیر خنده،سرم پایین بود و به این اوضاع رغت بار خود فکر می کردم که این سلسله اتفاقات دانشگاه برای من کی و کجا تمام خواهد شد؟همان خانمی که از من پرسیده بود دوباره رو به من کرد و گفت :اشکالی ندارد،نمی خواهد خجالت بکشی.راستی شما کدام تربیت معلم بودید و حالا دبیر کجایید؟با صدای ضعیفی گفتم تربیت معلم ساری بودم ،چند نفری هم گفتند که ما هم ساری بودیم.البته ساری دو تا تربیت معلم جداگانه دخترانه و پسرانه داشت.و وقتی هم گفتم آزادشهر درس می دهم باز هم دو تا خانم گفتند ما هم آزادشهر درس می دهیم.

خدا خیرشان دهد همین صحبت ها کمی مرا آرام کرد .ولی هنوز پیشانیم پر ازعرق بود و چشمانم به در خشک شده بود که حداقل یک آقا بیاید و من از این تنهایی خفه کننده خلاصی یابم.خوشبختانه به آرزویم رسیدم و آقایان یکی پس از دیگری آمدند و کنارم نشستند.سلام و احوال پرسی گرم آنها باعث شد نفس راحتی بکشم. وقتی استاد که مردی بسیار افتاده و خوش خو بود ،آمد و از همه خواست خودشان را معرفی کنند.دیدم واقعاً همه ما تربیت معلمی هستیم ،ولی چرا از بچه های کلاس ما در تربیت معلم کسی اینجا نیست؟

بعد از پایان کلاس دوباره همان خانم رو به من کرد گفت: خوب چون اول آمدی باید نماینده کلاس شوی.تا آمدم بگویم که من نیستم و اصلاً نمی توانم، نمی دانم چه شد که همه تایید کردند و این مسئولیت خطیر را به من سپردند. گفتم  که من خود کوهی از مشکلات دارم و به زور می آیم دانشگاه، این کار را به شخص دیگری واگذار کنید. یکی از آقایان از انتهای کلاس گفت:حالا که کوهی از مشکلات داری این هم روش ، این که در مقابل کوه چیزی نیست.یکی دیگر از آقایان هم گفت:چیزی نیست ،روی تخته فقط باید خوب ها و بدها را بنویسی که باز همه زدند زیر خنده و من در سکوتی عمیق غرق شدم.

وقتی همه از کلاس بیرون رفتند ،تنها نشستم و از پنجره به کوه های مقابل نگاه می کردم و به این فکر می کردم که این داستان من و دانشگاه آخرش به کجا ختم خواهد شد ؟ آیا عاقبت این اتفاقات خیر خواهد بود؟اصلاً من می توانم در این دانشگاه بمانم و ادامه تحصیل دهم؟ شروع نشده این همه داستان و اتفاق برایم رخ می دهد ، فقط خدا کند با تن و بدن سالم بتوانم مدرکم را از دانشگاه بگیرم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.