نان

برف دیروز  که همه جا را سپید پوش کرده بود، هوا را نیز جانانه سرد کرده بود. غروب آقا نعمت می گفت امشب که هوا صاف می شود، یخبندان است .یخبندان را زیاد شنیده بودم و می دانستم که همه چیز یخ خواهد زد، در نتیجه فراد صبح همه این برف ها به یخ مبدل خواهند شد.شب را در کنار بخاری چکه ای که همانند دیزل صدا می داد ،به سختی گذراندم.

نزدیک صبح بود که سرمای زیاد بیدارم کرد. هرچند تمام پتو را تا بالای سرم  کشیده بودم ولی سرما تا مغز استخوانم نفوذ کرده بود.می خواستم بلند شوم که ناگهان چراغ اتاق روشن شد مجبور شدم به زیر پتو برگردم چون نور به شدت چشمانم را می زد ، خدا خیرش بدهد حسین را که فکر این مورد را کرده بود و ده لیتری نفت را پر کرده بود و پشت در اتاق گذاشته بود. وگرنه در این سرما چه کسی می توانست از منبع آن طرف حیاط، نفت بگیرد.

بعد از چند دقیقه هوا گرم شد البته در اطراف بخاری،دیگر برای خوابیدن مجالی نبود.بیرون رفتم تا آبی به سرو صورتم بزنم.طبق معمول آب قطع بود و به سراغ بیست لیتری ای که خودم دیشب پر کرده بودم و کنار دیوار حیاط گذاشته بودم رفتم.همیشه کنار دیوار چهار تا بیست لیتری بود ولی نمی دانم چرا فقط همانی را که من پر کردم فقط آنجا قرار داشت.بیست لیتری را به زحمت کنار حوض  کوچک زیر شیر آب آوردم و آن را خم کردم ،وقته به سر آن نگاهی کردم و چند ضربه هم با دست به کنار بیست لیتری زدم تا زه به عمق مفهوم یخبندانی که آقا نعمت می گفت رسیدم.در فریزر هم آب اینگونه یخ نمی بست.

در همین هنگام مادر از بالای سکو سلامی کرد و گفت می بایست بیست لیتری را به داخل خانه می بردی تا یخ نزند.با لبخندی گفتم نمی دانستم و او هم با لبخندی پر معنی گفت ، از حسین عجیب بود که یادش برود.از بیست لیتری که امیدی نبود ،به یاد پارچ آبی افتادم که همیشه در بیرون اتاق و طاقچه کناری بود.خوشبختانه لایه یخ آن نازک بود و به راحتی شکست. وقتی آب را به صورتم زدم به جای اینکه سرحال شوم ، شروع کردم به لرزیدن و به سرعت به اتاق برگشتم و خودم را چسباندم به بخاری

حسین مقدمات صبحانه را آماده کرده بود و خدا را شکر چایی هم گذاشته بود، همینکه رضایت می داد صبحانه چایی برقرار باشد برای من نعمتی بود، البته خودش فقط آب جوش می خورد.وقتی برای رفتن به مدرسه آماده می شدیم هرچه لباس داشتم روی هم پوشیدم،آنقدر لایه به لایه پوشیده بودم که وقتی میخواستم بند کفشهایم را ببندم نمی توانستم خم شوم، ولی چاره ای نبود و هوا واقعاً سرد بود.حسین که خودش فقط همان کاپشن همیشگی را بر تن داشت ، با لبخندی گفت: اشکال ندارد به مرور زمان بدنت به این سرما عادت می کند،آن وقت نیاز نیست اینهمه لباس بپوشی.و من غرق در این صحبت او شدم که مگر چقدر من باید اینجا بمانم؟

کنار شیر آب بودم که آقا نعمت از روبرو آمد و طبق معمول در سلام گفتن پیشی گرفت.من هم لبخندی زدم و جواب سلامش را دادم ولی نمی دانم چه شد که خود را معلق در فضا یافتم.همه چیز با نمای آهسته داشت رخ می داد  و من هم حس بی وزنی خاصی را داشتم تجربه می کردم. ولی وقتی درد زیادی در پشت کمرم احساس کردم ،تازه فهمیدم که چه اتفاقی افتاده است. با درد زیاد و به زحمت بلند شدم که با صحنه ای فجیع تر مواجه گشتم. حسین و آقا نعمت و مادر و صغرا  که نمی دانم کی آمده بودند، فقط در حال خندیدن بودند،حسین کمی خودش را جمع و جور کرد و گفت آقا با این شروعی که تو داری ،تا مدرسه باید سینه خیز بروی.

چندقدمی هنوز در کوچه نرفته بودیم که یکی ازاهالی که از مقابل می آمد سلامی نثارمان کرد .فقط با لبخند به چهره اش نگاه کردم و جواب سلامش را دادم ، ناگهان آسمان مقابل چشمانم ظاهر شد و بعد از چند ثانیه چهره خندان حسین در گوشه کادر نمایان گردید.به شدت وصف ناشدنی ای پخش زمین شده بودم. به حسین گفتم حداقل مرا بگیر تا زمین نخورم و اینگونه آبرویم نرود.نگاهی معنی دار به من کرد و گفت :با این هیکلی که تو داری من که هیچی چهار نفر دیگر را هم به زمین می زنی.

همان مردی که جواب سلامش مرا به این روز انداخته بود جلو آمد و دستم را گرفت تا بلند شوم،در ضمن با لبخند خاصی گفت: اشکالی ندارد ، حداقل گِلی و کثیف نمی شوی.ببین تمام گِل های کوچه یخ بسته اند. حسین رو به من کرد و گفت ،آقا جان بیشتر مواظب راه رفتنت باش، پا و لگن ات بشکند ایرادی ندارد ،فقط خوب است که گِلی و کثیف نمی شوی.آقا خواهشاً جواب سلام ها را به من محول کن.

خدا را شکر همان دو بار اول سُر خوردم و به بعد با کمی احتیاط و تمرکز ، راه رفتن برایم کمی میسر شد. البته عامل اصلی کفش هایم بود که کف ان کاملاً صاف بود و أصلا مناسب این محیط نبود.می بایست حتماً پوتین می گرفتم تا علاوه بر گرمی و محکمی اش ، آج هم داشته باشد.وقتی به مدرسه نزدیک می شدیم دقت و تمرکزم را دوچندان کردم ،چون سر خوردن در اینجا و مقابل دانش آموزان فاجعه ای بود بسیار بزرگ.

تمام دقتم را خرج کردم ولی نمی دانم چه شد ؟وقتی پایم را از روی قاب فلزی زیرین در حیاط رد کردم  باز هم سر خوردم و این بار متاسفانه به رو بر روی زمین افتادم. خدا را شکر توانستم با دستانم کمی از شدت ضربه را بگیرم.ولی تصور اینکه بچه ها مرا در این وضعیت ببیند بسیار سخت و وهم انگیز بود.سریع خودم را جمع و جور کردم و بلند شدم ولی قدرتش را نداشتم سرم را بالا بگیرم و حیاط مدرسه ببینم،مطمئناً همه در حال خنده بودند و با دست مرا اشاره می کردند.ولی وقتی به حیاط مدرسه نگاه کردم ،انگار باری از دوش هایم برداشته شده بود، خوشبختانه هیچ کس به جز آقای مدیر و محمد که او هم پشتش به من در حیاط نبود.

آقای مدیر به شدت محمد را که دانش آموز کلاس اول بود ،مواخذه می کرد و محمد هم فقط قسم می خورد که کار او نیست،چون از اصل موضوع خبر نداشتم مداخله نکردم  و با سرعت از کنارشان گذشتم، همینکه کسی متوجه سر خوردن من در حیاط مدرسه نشده بود برایم کافی بود،فقط از سروصداهای آقای مدیر فهمیدم موضوع بر سر نان است و جالب این بود که آقای مدیر مجالی به محمد نمی داد و همچون تیرباری که از ضامن خارج شده باشد، او را آماج عتاب های خود کرده بود.

وقتی آقای مدیر وارد دفتر شد همچنان برافروخته بود،پیش خودم گفتم خدا را شکر انگار آقای مدیر هم مرا در آن وضع فضاحت بار ندیده است. حسین ماجرا را جویا شد و آقای مدیر توضیح داد که قرار بوده محمد دو تا نان از نانوایی بگیرد و به مدرسه بیاورد، ولی او یکی از نان ها را خورد یا به دیگران داده و فقط یک نان را به من تحویل داده است.هم من و هم حسین به او گفتیم که این موضوع اینقدر عصبانیت ندارد، خوب بچه اند و بازیگوش، هوای سرد صبح و نان گرم ، من هم اگر باشم وسوسه می شوم.

در طول کلاس محمد سرش از روی میز بلند نکرد و اصلاً به درس هم گوش نداد. احساس کردم کاری به کارش نداشته باشم بهتر است. ولی وقتی زنگ خورد و همه رفتند، فرصت را مغتنم دیدم و صدایش کردم . تا خواستم چیزی بگویم، به من نگاه کرد و گفت:آقا اجازه به خدا خودمان نان ها را نخورده ایم . پدر ما نانواست و هر وقت بخواهیم نان تازه داریم. گفتم اشکالی ندارد. پس بگو این نان را چه کسی خورده؟اگر  کسی به زور نانها را  از تو گرفته ، بگو تا آنها را به آقای مدیر معرفی کنم تا آنها تنبیه شوند.

چشمانش تر شده بود ولی به شدت داشت مقاومت می کرد که گریه نکند.مکثی کرد و سرش را پایین انداخت ،همانطور که به زمین نگاه می کرد ،گفت آقا اجازه وقتی نان را از نانوایی پدرم گرفتم و به سمت مدرسه به راه افتادم، یک دفعه دیدم که یک سگ خیلی بزرگ از پشتم می آید. آقا به خدا تو کوچه هیچکی نبود و من هم ترسیدم و شروع کردم به دویدن ، سگ هم به دنبالم آمد. آقا اجازه  همه جا یخ زده بود ، حواسم که پرت شد، خوردم زمین، به خدا نان ها را محکم گرفتم که کثیف نشوند ولی تکه ای از نان افتاد جلوی سگ و او شروع کردن به خوردن آن.

تا آمدم بلند شوم و به سمت مدرسه بیایم ،آن تکه را سگ خورده بود و باز به دنبالم آمد، آقا مجبور بودم ،آقا اجازه خیلی ترسیده بودم ، به همین خاطر باقی آن نان را برایش انداختم تا فرصتی پیدا کنم و فرار کنم.آقا اجازه اگر آن یکی را به سگ نمی دادم، همه اش را از دستم می گرفت و می خورد.حالا حداقل شما یک نان دارید، از هیچی که خیلی بهتره.تازه آقا شاید ما را هم گاز می گرفت.

آقای مدیر را صدا کردم و از محمد خواستم دوباره داستان را برایش تعریف کند.از چهره آقای مدیر فهمیدم که خیلی از قضاوت زودهنگامی که کرده بود ناراحت است.رو به محمد کرد و گفت خوب چرا این را همان صبح به من نگفتی؟ اینجا دیگر من دخالت کردم و آرام دم گوش آقای مدیر ، طوری که محمد نشود،گفتم که مگر شما مجالی می دادیدکه او صحبت کند.آقای مدیر نگاه اخم آلودی به من کرد و از کلاس خارج شد.

رو به محمد کردم و گفتم از این به بعد محکم باش و همه چیز را همان اول بگو.تا خواستم از در کلاس بیرون بیایم آقای مدیر را روبریم دیدم.رو به محمد کرد و یک تکه نان به او داد و گفت بخور تا جان بگیری ، از این به بعد هم نمی خواهد برای مدرسه نان بیاوری ، خودم از پدرت می گیرم.

چشمان محمد برقی زد و همچون تیری که از چله رها شده باشد به سمت در دوید، طوری که نزدیک  بود به دیوار برخورد کند.آن تکه نان در دست آقای مدیر ماند و او هم با نگاهی پر معنا رو به من کرد و گفت : بگیر این تکه نان را بخور،جانی نداری راه بروی و با این هیکل فقط زمین می خوری.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.