شقایق

هوای بهاری اردیبهشت و همچنین اوج طراوت و شادابی طبیعت چنان مستم کرده بود که اصلاً نمی توانستم بعدازظهر را که بیکار بودم در خانه بمانم.به همین خاطر تصمیم گرفتم گشتی در اطراف روستا بزنم و از این همه زیبایی بهره ای وافر ببرم.وقتی می خواستم از خانه بیرون روم آقا نعمت که در حیاط مشغول آماده کردن خوراک دام ها بود با همان لبخند همیشگی اش پرسید. کجا این وقت روز؟

وقتی قصدم را با ایشان درمیان گذاشتم با سر تایید کرد و گفت،بهتر است از مسیر «سحرکوشان» بروی،تا رودخانه برو و از آنجا می توانی تا نزدیکی نراب هم بروی.بهتر است زیاد از روستا دور نشوی.حرفش را آویزه گوشم کردم و با توجه به نشانی ای که داده بود ، به راه افتادم. مسیر از کنار حمام روستا می گذشت .ولی در کنار حمام صحنه ای دیدم که تناقض در آن بیداد می کرد.

الاغی که مخصوص حمل نفت کوره بود در کنار در حمام ایستاده بود. به جای خورجین دو تا حلب بزرگ بر پشتش بود که هنوز پر بود از سوختی که به نظر من بی شباهت به قیر نبود.در کنار مکانی که مظهر پاکی است این حیوان بیچاره غرق در سیاهی و پلیدی بود. وظیفه اش گرم نگاه داشتن حمام برای انسانها بود. قطرات نفت کوره ای که در مدت این سالها بر بدنش بود هیچگاه از او دور نخواهد شد.وقتی به چشمانش نگاه کردم غم غریبی در او دیدم که حق هم داشت.حتی نمی شد رنگ او را در زیر اینهمه سیاهی تشخیص داد. سیاهیی ای که خودش را فدای سپیدی دیگران کرده بود.

از کنار حمام گذشتم و همانطور که آقا نعمت گفته بود به راهم ادامه دادم. ولی دیگر کوچه تمام شده بود و ناگهان خود را در میان حیاط یک خانه یافتم. هیچ دری نبود و به همین خاطر نمی شد حد و مرز خانه را دانست. فقط خدا خدا می کردم کسی نیاید که از خجالت می مردم. در انتهای مسیر که درختان سپیدار بلندی بود ،مسیر باریکی را یافتم و از این منطقه پر اضطراب خارج شدم.

سپیدار ها درست در راستای مسیر نهری باریک بودند که بعد از گذر از آنها به یک سربالایی رسیدم. در اینجا دیگر مسیر کاملاً مشخص بود .مکان جالب و عجیبی بود. روستا کاملاً بالای سرم قرار داشت و می بایست از این دره گذر می کردم.وقتی درست در کمرکش سربالایی بود پیرمردی همراه گاوش از مقابل آمد و باز هم تا خواستم بجنبم و اول سلام کنم. او سلام را نثارم کرد.

واقعاً بیشتر انسانها در اینجا خوش اخلاق و بسیار مهربان هستند. تا مرا دید، با لبخندی گفت:آقای دبیر شما کجا و اینجا کجا؟وقتی به او گفتم که هوای خوب مرا وادار کرد که به گلگشت بیایم،کمی فکر کرد و گفت. بعد از اینکه از سحر کوشان رد شدی سمت رودخانه نرو و همان بالای تپه سمت چپ را بگیر و روی مرز مزارع حرکت کن تا به آب بند برسی. البته آب ندارد و هنوز کامل نشده. بعد از آن در سمت راست مزرعه ای هست که حتماً باید به دیدنش بروی.هرچه پرسیدم چرا ؟فقط لبخند می زد و می گفت خودت باید بروی و ببینی.

طراوت از همه جا فوران می کرد. حتی داخل مسیر هم سبز شده بود . نسیمی شروع به وزیدن کرد که واقعاً نوازشگر جسم و جان بود. محیط چنان برایم رویایی شده بود که غرق در این لطافت بودم. به بالای تپه مقابل رسیدم. چشم انداز گسترده و به غایت زیبایی جلو چشمانم نقش بست.زمین تا هرجا که چشم توان دیدن داشت سبز بود و کوه های مقابل هم چنان سترگ ایستاده بودند که انگار مواظب و نگاهبان این زیبایی هستند. ولی به نظر من خود نیز در این هارمونی زیبا نقشی بسیار عمده و مهم داشتند.

همانطور که پیرمرد گفته بود. مسیر سمت چپ را انتخاب کردم و از روی مرز مزارع عبور می کردم. در کنار جوی های آب و همچنین گاهی  هم در دل مزارع گل های رنگارنگ واقعاً خودنمایی می کردند،از همه رنگ بودند. قرمز و زرد و بنفش و آبی.از کوچک گرفته تا کمی بزرگ تر. تک درختانی هم که کاملاً می شد وظیفه شان را حدس زد چنان پرو بال گرفته بودند که انگار  خود را برای سایه گستردن برای خیل عظیمیی از کشاورزان آماده می کردند.ولی وسعت مزارع نشان می داد که این درختان جهت خدمت برای حتی یک نفر هم قانع و آماده هستند .

فقط در  دوردست ها رنگ های قرمز گاهاً متراکم در میان انبوهی رنگ سبز مزارع حس کنجکاوی ام را برانگیخت.هرچه فکر کردم چیزی به ذهنم نرسید و متاسفانه یک پیرمرد خوش اخلاق و مهربان هم در اطراف نبود،که از او بپرسم. تنها حدسی که زدم در زمینه رنگ خاک بود. چون به یاد داشتم حسین وقتی داشت زمین شناسی می خواند در مورد عناصر موجود در خاک و رنگ هایش چیزهایی می گفت.

به آب بند بدون آب رسیدم. همینکه به بالای خاکریزش رفتم احساس کردم که کمی خجالت می کشد از اینکه با این وسعت تهی و بدون آب است.دلداری اش دادم و گفتم ،نگرا ن نباش، روزی فرا خواهد رسید که پرآب شوی و مزارع اطراف را سیراب کنی.در انتهای آب بند مسیر جاده پیچی داشت که کمی هم سربالا بود ، به همین خاطر پشت آن را نمی شد دید.مزرعه ای که پیرمرد نشانی اش را داده بود همانجا بود.

حس کنجکاوی و همچنین دیدن چیزی که حتماً جالب و مهم است مرا واداشت  تا این سربالایی را تندتر بروم.هنگامی که پیچ جاده را پشت سر گذاشتم و بالای آن رسیدم. نفس نفس می زدم ولی وقتی چشمانم منظره مقابل را دید تنفسم در دم قطع شد.یعنی فکر کنم مغزم هم یادش رفت که دستور تنفس بدهد و فقط داشت از چشم فرمان می گرفت.و چشم ها هم بدون هیچ وقفه ای فقط داشت مناظر را ثبت می کرد. حتی کار به جایی کشید که مغز دیگر یارای تفسیر داده های ارسالی چشم را نداشت.

مقابلم یک زمین زراعی بزرگ و تقریباً هموار بود که یک دست قرمز پوش بود. چنان شقایق های براق و با طراوت در این مزرعه روییده بودند که انگار آنها را با نظم و ترتیب کاشته اند. زیبایی در اینجا نهایت نداشت و می شد کاملاً مفهوم بینهایت ونامتناهی را درک کرد.تازه راز آن رنگ های قرمز میان سبزه ها را دانستم.اینان مزارع شقایق بودند که از دور با رنگ قرمز جذابشان دلربایی می کردند.

نمی دانم چقدر بود که ایستاده بودم و فقط نگاه می کردم.مگر می شود  اینهمه زیبایی در یکجا جمع شوند. کمی به اطراف دقیق تر شدم. زمین دقیقاً مستطیل بود که توسط تپه های کم ارتفاع احاطه شد بود. درست در کنج سمت راست تک درختی بود و در حاشیه سمت چپ هم درختان سپیدار چنان منظم صف کشیده بودند که انگار در حال تمرین نظام جمع هستند. از پایین مزرعه هم جوی آبی می گذشت که فکر کنم بیشتر این طراوت کار او بود.واقعاً این مستطیل زیبا قطعه ای از بهشت بود.

با احترام و آرام آرام وارد مزرعه شدم. از هر زاویه که می دیدی فقط زیبایی بود. وقتی بیشتر نزدیک می شدی بوی تازگی و طراوت هم براین صحنه زیبا افزوده می شد و حظ را دوچندان می کرد.با سعی فراوان از میان بوته ها و گل های زیبای شقایق می گذشتم تا آسیبی به آنها نرسد.به نزدیکی تک درخت رسیده بودم که ناگهان دسته ای گنجشک از روی درخت پرواز کردند و به روی سپیدارها رفتند.

چنان سروصدایی به راه انداختند که کلاس بی مبصر اینگونه نمی شد.فکر کنم داشتند به من بد و بیراه می گفتند که باعث شده بودم از جایی که خوش کرده بودند مجبور به پرواز شوند. فقط عذرخواهی می کردم و طلب بخشش داشتم. حتی روی سپیدارها هم دست از این بگومگو و سرو صدا برنداشتند.در زیر سایه درخت نشستم و اینبار از منظری دیگر به این مزرعه زیبا نگریستم. اینبار در مقابلم کوهی سترگ بود که به این زیبایی عظمت می بخشید.

کمی که گذشت و گنجشک ها ساکت شدند. نسیم ملایمی شروع به وزیدن کرد. صدای زیبای برگ های سپیدار همراه با بوی طراوت و تازگی که از مزرعه برمی خواست در کنار این منظره بسیار زیبای بصری ،زیبایی را در هر جهت به حد کمال رسانده بود. در عمری که گذرانده بودم، اینقدر زیبایی را در یک جا تجربه نکرده بودم. تمام حواس و اجزای بدنم در حال حظ بردن بودند .احساس رخوت و سستی خوشایندی به سراغم آمد و باعث شد به درخت تکیه دهم.واقعاً این درختان چقدر سخاوتمند هستند.

نمی دانم چقدر در آنجا نشسته بودم ، ولی وقتی به خود آمدم ،خورشید در حال غروب بود و نورپردازی صحنه به طور خارق العاده ای تغییر کرده بود.تشعشع نورهای نارنجی از غرب که از پشت درختان سپیدار بر مزرعه می تابید و سایه روشن های زیبایی که خلق کرده بود.صحنه را به طور وهمناکی راز آلود کرده بود، واقعاً دیگر تحمل دیدن و حس کردن این حجم از زیبایی را نداشتم. هیچ نقاشی نمی توانست آنچه در مقابل چشمان هست را به تصویر درآورد، پس کلمات در وصف این محیط در عجز مطلق به سر می برند.چیزی نمانده بود که فریادی از سر شوق یا عدم تحمل برآورم که آفتاب رفت و این نمایش زیبا برای امروز به پایان رسید .

وقتی به خانه رسیدم آقا نعمت هنوز در حیاط بود و وقتی مرا دید ،گفت شقایق ها را دیدی و من هم گفتم در عمرم چنین چیزی ندیده بودم. لبخندی زد و گفت اردیبهشت وامنان به شقایق هایش معروف است.از سحر کوشان رفتی؟ می دانی چرا آنجا را سحر کوشان می گویند؟ مردم روستا برای رفتن به مزارعشان صبح های زود از آن مسیر می روند و به همین خاطر نامش سحر کوشان شده است.

در ذهنم این سحر کوشان را در کنار آن مزرعه قرار دادم.چه ترکیب زیبایی. مردمان برای زندگی صبح زود در هوایی دل انگیز برای کار به مزرعه ای می روند که اوج زیبایی است.و همین است که مردمان روستا خود نیز زیبا هستند. به یاد سهراب افتادم. تا شقایق هست زندگی باید کرد. ولی این زندگی با آن زندگی از زمین تا آسمان تفاوت دارد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.